دانلود پایان نامه

آن تا زمان ابداع روان‌شناسی مثبت‌گرا سودبخش و کمک‌کننده است.
اهداف اولیه روان‌شناسی
سلیگمن و چیکزنت میهای (2000) متذکر شده‌اند که تا قبل از جنگ جهانی دوم روان‌شناسی سه هدف مجزا داشت: الف) درمان بیماری‌های روانی، ب) ساختن زندگی بارآور و رضایت‌بخش برای همگان و ج) شناخت و پرورش استعدادهای بالا.
الف) درمان بیماری‌های روانی
پیامدهای وحشتناک بیماری‌های روانی برای بسیاری از افراد، خانواده‏ها و جامعه این ضرورت را پیش آورده بود تا روان‌شناسی با بهره گرفتن از روش‌های علمی در پی راه‌حل و درمان این بیماری‌ها باشد. روان‌شناسی و پزشکی طی سال‌ها دراین‌باره به موفقیت‌های قابل‌ملاحظه‌ای نائل شدند. در این سال‌ها ده‌ها روش روان‌درمانی یا دارودرمانی برای شفا یا کنترل علائم بیماری‌های روانی به کار گرفته شد تا جایی که امروز به جرأت می‌توان از درمان قطعی 14 نوع اختلال روانی سخن گفت (سلیگمن و چیکزنت میهای، 2000).
ب) ساختن زندگی بارآور و رضایت‌بخش برای همگان
منظور از ساختن یک زندگی بارآور و رضایت‌بخش صرفاً تأمین نیازهای آنی در محدوده‌های زمانی خاص نیست بلکه مقصود یک زندگی خشنودکننده و شادکامانه است. مردم نیاز به چالش در زندگی دارند، آن‌ها به کارهایی روی می‌آورند که مهارت‌هایشان را مورد امتحان قرار دهد، آنان به فرصت‌هایی برای یادگرفتن افکار و آرای نو و توسعه توانایی‌ها و استعدادهایشان نیاز دارند. همچنین افراد به استقلال و خودمختاری نیاز دارند تا بتوانند در جهت موفقیت گام بردارند (پترسون، 2006).
ج) شناخت و پرورش استعدادهای برتر
سومین هدف اولیه روان‌شناسی یافتن (شناختن) و پروراندن استعدادها و توانایی‌های افراد بود. اگر در اوایل ایجاد روان‌شناسی علمی موضوع هوش به مقوله مهمی در مطالعات روان‌شناسان تبدیل‌شده بود، دقیقاً از همین نگاه بود که هوش یکی از اساسی‌ترین استعدادها و سرچشمه توانایی‌های افراد در نظر گرفته می‌شد. محققان دیگر به مطالعه تغییر در محیط‌هایی چون مدارس، محیط‌های کاری و خانواده‌ها پرداختند تا به آدمیان کمک کنند که خلاق‌تر شده و استعدادهای بالقوه خویش را شناخته و شکوفا سازند.
اما دو هدف از این اهداف سه‌گانه روان‌شناسی پس از جنگ جهانی دوم به دلایلی مورد غفلت قرار گرفت و کل رسالت روان‌شناسان محدود و معطوف به هدف اول یعنی درمان بیماران روانی شد. سلیگمن و سایر روان‌شناسان مثبت‌گرا دو دلیل اصلی را در روان‌شناسی آمریکا در این زمینه دخیل و حائز اهمیت می‌دانند؛ 1) وقوع جنگ جهانی دوم و خیل بی‌شمار افراد نیازمند دریافت خدمات روان‌شناختی و 2) تأسیس موسسه ملی سلامت روان در آمریکا و بودجه‌های هنگفتی که این موسسه برای پژوهش و فعالیت‌های مرتبط با بیماری‌های روانی اختصاص داد (سلیگمن، 2003؛ داک ورث، استین و سلیگمن، 2005).
1) وقوع جنگ جهانی دوم

 

اینجا فقط تکه های از پایان نامه به صورت رندم (تصادفی) درج می شود که هنگام انتقال از فایل ورد ممکن است باعث به هم ریختگی شود و یا عکس ها ، نمودار ها و جداول درج نشوند.

برای دانلود متن کامل پایان نامه ، مقاله ، تحقیق ، پروژه ، پروپوزال ،سمینار مقطع کارشناسی ، ارشد و دکتری در موضوعات مختلف با فرمت ورد می توانید به سایت  77u.ir  مراجعه نمایید

رشته روانشناسی و علوم تربیتی همه موضوعات و گرایش ها :روانشناسی بالینی ، تربیتی ، صنعتی سازمانی ،آموزش‌ و پرورش‌، کودکاناستثنائی‌،روانسنجی، تکنولوژی آموزشی ، مدیریت آموزشی ، برنامه ریزی درسی ، زیست روانشناسی ، روانشناسی رشد

در این سایت مجموعه بسیار بزرگی از مقالات و پایان نامه ها با منابع و ماخذ کامل درج شده که قسمتی از آنها به صورت رایگان و بقیه برای فروش و دانلود درج شده اند

جنگ جهانی دوم در حالی پایان یافت که در کشورهای مختلف دنیا به‌ویژه کشورهای غربی بسیاری در اثر پیامدهای وحشت‌بار آن در رنج و فشار بودند. در آمریکا، روان‌شناسانی که هم در جنگ جهانی اول و هم در این دومین جنگ در سرویس‌های نظامی نقش فعالی داشتند به‌یک‌باره با خیلی بی‌شمار کسانی روبرو شدند که نیازمند دریافت کمک‌های روان‌شناختی بودند. مسئولان برای ساماندهی امور روان‌شناختی کهنه سربازان بازگشته از جنگ دوم جهانی و کمی بعدتر برای سربازان بازگشته از جنگ کره، جنگ ویتنام و… اداره کهنه سربازان را بنیان نهادند. این اداره روان‌شناسان را برای کمک و سرویس‌دهی به سربازان برگشته از جنگ و کسانی که در اثر جنگ دچار مشکلات روان‌شناختی شده بودند، به کار گرفت و به شکلی به مسیر کاربردی که روان‌شناسان می‌باید پی می‌گرفتند، جهت داد (سلیگمن، 2003؛ داک ورث، استین و سلیگمن، 2005).
2) تأسیس موسسه ملی سلامت روان
هرچند که موسسه علمی سلامت روان در آمریکا قبل از جنگ دوم جهانی تأسیس‌شده بود ولی بعد از خاتمه جنگ موسسه با اختصاص دادن بودجه‌های هنگفت پژوهشی به مسیر تحقیقات روان‌شناسان در بررسی و درمان بیماری‌های روانی سمت‌وسو داد. به‌این‌ترتیب بود که طی بیش از پنجاه سال گذشته رسالت عمده روان‌شناسی سنجش، شناخت و درمان بیماری‌های روانی شد (داک ورث و همکاران، 2005) و این توجه به حدی بود که سلیگمن معتقد است که از 1887 تاکنون در مقابل 70856 مقاله درباره افسردگی در روان‌شناسی فقط 2958 اثر درباره شادکامی تهیه‌شده است. بااین‌همه این تلاش برای شناخت، سنجش و درمان بیماری‌های روانی مثمر ثمر بود و هرچند که روان‌شناسی را به «قربانی شناسی» تبدیل کرد اما مزایای بسیاری داشت که ازجمله آن‌ها می‌توان به درمان صدها هزار فرد نیازمند به درمان‌های روان‌شناختی، یافتن و ابداع ده‌ها روش برای درمان و کنترل علائم بیماری‌های روانی و به‌ویژه کشف و پدیدآیی درمان‌های قطعی مختلف برای حداقل 14 بیماری اساسی روانی (سلیگمن، 2006) اشاره کرد.
موضوع غفلت‌ روان‌شناسی و روان‌شناسان از اهداف و رسالت‌های دیگر خود درگذشته نیز مورد مخالفت روان‌شناسان بزرگ به‌ویژه روان‌شناسان انسان‌گرا قرارگرفته بود. در این زمینه می‌توان به دیدگاه‌های کارل راجرز و آبراهام مزلو اشاره کرد. این روان‌شناسان بر این باور بودند که روان‌شناسی در کنار پرداختن به موضوعات منفی و مشکلات افراد باید به وجوه مثبت آنان هم توجه داشته باشند. مفهوم اشخاص دارای کارکرد کامل در نظریه راجرز و یا افراد خودشکوفا در دیدگاه مزلو ازجمله مفهوم‌سازی‌های مرتبط بادید مثبت به آدمی نزد این دو متفکر روان‌شناس هستند. مزلو به‌ویژه به‌غفلت از وجه مثبت انسان دریکی از آثار خود به‌صراحت اشاره‌کرده است. او در کتاب انگیزش و شخصیت می‌نویسد:
«علم روان‌شناسی بیشتر در نگاه منفی به آدمی موفق بوده تا نگاه مثبت به او. این علم در مورد کمبودهای انسان، بیماری‌های او، نقاط ضعفش مطالب زیادی بر ما عیان کرده ولی از استعدادهای بالقوه آدمی، فضیلت‌هایش، اهداف قابل حصولش یا توان‌های روان‌شناختی بالایش چیزی نگفته است. توگویی که روان‌شناسی تعمداً و به‌دلخواه به نیمه‌ای از تخصص و صلاحیت‌های خود پرداخته است و آن‌هم نیمه‌تاریک‌تر و نازل‌تربوده» (مزلو، 1954)؛ اما سیر پرشتاب شرایط در جوامع و به‌ویژه در غرب چندان فرصتی برای این هشدار مهیا نساخت.
از اواخر دهه 1990 و به‌طور مشخص از سال 1998 که سلیگمن رئیس انجمن روان‌شناسی آمریکا شد، توجه به اهداف مورد غفلت روان‌شناسی معطوف شد. برای تحقق بخشیدن به این اهداف بود که روان‌شناسی مثبت یا مثبت‌گرا بر مبنای اصول و مفروضه‌های تازه‌ای در کانون مطالعات علمی قرار گرفت.
مبانی روان‌شناسی مثبت
همان‌گونه که اشاره شد روان‌شناسی مثبت مبتنی بر اصول و مفروضه‌هایی است که به‌نوعی در تقابل با اصول و مفروضه‌های روان‌شناسی معمولی و به‌ویژه روان‌شناسی بالینی قرار دارند. اصلی‌ترین این تفاوت‌‏ها در اصول و مفروضه‌های مرتبط با سرشت و ماهیت انسان است. سلیگمن و چیکزنت میهای (2000) متذکر می‌شوند که روان‌شناسی معاصر اولویت را به آن مفهومی از انسان داده‌ است که تا حد زیادی بر مبنای آسیب‌شناسی، ضعف و ناکارآمدی است یعنی یک روان‌شناسی پزشکی محور! سلیگمن در اثر دیگری (2002) در اشاره به همین مفروضه اساسی است که می‌نویسد «روان‌شناسی موشکی است که به تقلید از موشک دیگری که به‌اصطلاح روان‌پزشکی نامیده شده به پرواز درآمده است» یورگنسن و نفستاد ( 2004). از اینجاست که مادوکس این روان‌شناسی را پیرو ایدئولوژی بیماری می‌نامد، که مفروضه اساسی آن ضعف، بیماری و بی‌توجهی به توانایی‌ها و توانمندی‌های افراد است. سلیگمن (2002) مفروضه‌های اصلی روان‌شناسی مثبت‌گرا را چنین برشمرده است: اما در روان‌شناسی مثبت‌گرا مفروضه اصلی مبتنی بر پتانسیل‌های ذاتی انسان برای رشد و کمال است. در این گرایش (مثبت‌گرا) آدمی موجودی است که در او توانایی‌های بالقوه‌ای برای رشد و تحول به ودیعه گذاشته ‌شده است و این مفهوم‌سازی همان است که در تمایلات یا گرایشات شکوفاسازی که توسط راجرز یا مزلو ذکر گشته به چشم می‌خورد. یورگنسن و نفستاد (2004) مفهوم محوری در روان‌شناسی مثبت‌گرا را توانمندی‌های خوب می‌دانند.

آدمی «ماهیتی» خوب دارد.
اعمال و کردار آدمی ناشی از توانمندی‌ها و منش (شخصیت) اخلاقی او هستند.
توانمندی‌ها و منش اخلاقی آدمی دو شکل دارد که هردو به یک اندازه بنیادی هستند- منش بدو منش نیک (مبتنی بر فضایل و فرشته‌خوبی). او در ادامه می‌نویسد: «ازآنجاکه تقریباً همه این مفروضه‌ها از روان‌شناسی قرن بیستم حذف گردید، داستان فرازوفرود آن‌ها پس‌زمینه مفهوم منش خوبی است که به‌عنوان مفروضه اصلی روان‌شناسی مثبت در دیدگاه‌های من احیا شده است.»
بدین ترتیب و آن‌گونه که یورگنسن و نفستاد (2004) می‌گویند تمایز عمده بین روان‌شناسی جاری (بخوانید روان‌شناسی معمول) و روان‌شناسی مثبت‌گرا در این است که روان‌شناسی معمول اولویت را به رفتار بد و انواع مختلف ناکارآمدی‌ها می‌دهد؛ حال‌آنکه روان‌شناسی مثبت‌گرا بر تجربه‌های مثبت و منش مثبت فضیلت‌ها معطوف می‌شود. در این مفهوم‌سازی است که روان‌شناسان مثبت‌گرا به پیروی از سنت ارسطویی درباره آدمی به یک تمایز اساسی می‌رسند که همانا تمایز میان «آدمی به‌عنوان آنچه هست» و «آدمی به‌عنوان آنچه می‌تواند باشد (البته در صورت شناخت پتانسیل‌های درونی خود)» است.
ابعاد روان‌شناسی مثبت‌گرا
دامنه حوزه‌های موردبررسی در روان‌شناسی مثبت‌گرا بسیار گسترده است. بااین‌همه، با توجه به هدف اصلی آن یعنی تقویت و بالفعل کردن توانایی‌های درونی و رضایت‌بخش‌تر کردن زندگی و خشنودی و سعادتمندی آن، سه حوزه از تجربه‌های آدمی موردتوجه این گرایش است. سلیگمن و چیکزنت میهای (2000) این حوزه‌های سه‌گانه را در سه سطح ذهنی، رفتاری و گروهی چنین آورده‌اند:
1- روان‌شناسی مثبت‌گرا در سطح ذهنی به حالت‌های ذهنی مثبت یا هیجان‌های مثبت از قبیل خشنودی، شادی، رضایت از زندگی، آرامش، عشق، صمیمیت و سرور و فرح می‌پردازد. حالت‌های مثبت ذهنی همچنین شامل افکار سازنده درباره خود و آینده نیز می‌شود، حالت‌هایی چون خوش‌بینی و امید. این حالت‌ها همین‌طور احساس انرژی، نشاط و سرزندگی و اعتمادبه‌نفس یا اثرات هیجان‌های مثبتی چون خنده را هم در برمی‌گیرند.
2- در سطح رفتاری، روان‌شناسی مثبت‌گرا بر مطالعه صفات فردی مثبت یا الگوهای رفتاری مداوم و پایداری که در طی زمان در افراد دیده می‌شود، معطوف می‌شود. مطالعه در این سطح شامل صفاتی چون شجاعت، شکیبایی، صداقت یا خرد و حکمت و… می‌شود یعنی روان‌شناسی مثبت‌گرا عبارت است از مطالعه صفت‌ها و رفتارهای مثبتی که ازنظر تاریخی در تعریف فضایل یا «توانمندی‌های منشی یا اخلاقی» به‌کاررفته‌اند. روان‌شناسی مثبت‌گرا در این سطح همچنین توانایی ایجاد و بسط حس زیباشناسی یا پرداختن به پتانسیل‌های خلاقانه و سائق پیگیری و طلب اهداف عالی را نیز دربر می‌گیرد.
3- در سطح گروهی روان‌شناسی مثبت‌گرا بر ایجاد، رشد و کمال و ابقای نهادهای مثبت اشاره دارد. در این حوزه روان‌شناسی مثبت‌گرا مسائلی چون بنا نهادن فضائل مدنی، ایجاد خانواده‌های سالم، مطالعه محیط‌های کاری سالم و جوامع مثبت را بررسی و مشخص می‌کند. در این سطح روان‌شناسی مثبت‌گرا به بررسی نحوه کار بهتر نهادهای حمایت‌کننده و پرورش‌دهنده شهروندان جامعه نیز می‌پردازد.
در سطح ذهنی مربوط به تجارب ذهنی مثبت از قبیل: بهزیستی و رضایت
در سطح فردی مربوط به صفات مثبت شخصی است. ظرفیت عشق و کار، شجاعت، مهارتهای میان فردی، درک زیبایی، پشتکار، بخشش، اصالت، بینش به آینده، استعداد بالا و خرد.
در سطح گروهی راجع به فضیلتهای مدنی و سازمان هایی است که افراد را به سوی شهروندی بهتر سوق می دهند: مانند مسئولیت، پرورش نوع دوستی، نجابت، اعتدال، صبر و اخلاق.
اما سؤال اساسی اینجاست که روان‌شناسی مثبت‌گرا برای دستیابی به اهداف خود و عمل در سطح موردنظر چگونه کار می‌کند و یا چه‌کارهایی می‌کند؟ در پاسخ به این سؤال ‏می‏توان گفت «مداخلات روانشناسی مثبت شامل روش‏های درمانی یا فعالیت‏های عمدی به‌منظور ترویج احساسات مثبت، رفتارهای مثبت، شناخت و ادراک مثبت، بالا بردن بهزیستی افراد و بهبود علائم افسردگی است». پس در ادامه جهت دستیابی به پاسخ سؤال موردنظر به بررسی مثبت‏اندیشی و مهارت‌های آن، شناسایی علائم و نشانه‏های مثبت‏اندیشی، گام‌های ایجاد مثبت‏اندیشی مثبت‏اندیشی و اثرات و محدودیت‏های مثبت‏اندیشی خواهیم پرداخت.
مثبت‏اندیشی
دو راه برای نگریستن به دنیا وجود دارد اول- نگریستن به دنیا از پشت لنز «چه چیز غلط و نادرست است». این روش را انتخاب نمایید در پایان روز شما درباره خودتان و درباره هر چیز و هر کس پیرامون خودتان احساس ناکامی، ناامیدی ‏می‏نمایید. دوم- نگریستن به دنیا از پشت لنز«چه چیز درست است». این نوع نگریستن را انتخاب نمایید در این صورت شما در طول روز شرایطی را ایجاد خواهید نمود که مملو از انرژی مثبتی ‏می‏باشد که برای دستیابی به آنچه برایتان مهم است به آن نیاز دارید در حقیقت مثبت‏اندیشی یک ایده جدید نیست (پاترسون، 2006).
کویلیام مثبت‏اندیشی را این‌گونه تعریف ‏می‏نماید: مثبت‏اندیشی یعنی توجه داشتن به امور مثبت در زندگی و نیز نپرداختن به جنبه‏های منفی. مثبت‏اندیشی صرفاً در داشتن افکاری خاص خلاصه نمی‌شود، بلکه نوعی رویکرد و جهت‌گیری کلی درباره زندگی است. مثبت‏اندیشی به معنای آن است که تصور خوبی از خویش داشته باشیم، نه آنکه همواره خود را سرزنش کنیم. مثبت‏اندیشی یعنی نیک اندیشیدن درباره‌ی دیگران و حسن ظن داشتن به آن‌ها و با دیگران به‌صورت مثبت برخورد کردن. مثبت‏اندیشی، به این معناست که انتظار داشته باشیم تا در دنیا به بهترین چیزها برسیم و یقین داشتن به این‌که به خواسته‏های خودخواهیم رسید. مثبت‏اندیشی به معنای برخورداری از تعادل درونی مناسب و حفظ آرامش و خون سردی در مواجهه با مشکلات برای اینکه فرد بتواند انگیزه‌ی شخصی خود را حفظ کند، به اقدام مناسب بپردازد و از عملی که انجام ‏می‏دهد احساس خوبی داشته باشد، ‏می‏باشد. مثبت‏اندیشی به آن معنا نیست که به مشکلات توجه نکنید یا بی‌دلیل و به‌صورت کاذب خوش‌بین یا به‌اصطلاح کلی خوش باشید. ایده آل آن است که فرد مشکلات را یادداشت و سپس به‌جای آن‌که در حلقه‏های فلج‌کننده احساسات ناخوشایند، به دام بیفتد، اقدام به حل مشکلات کند (کویلیام 2006، ترجمه براتی و صادقی، 1390).
عموم مردم، خوش‌بینی را به‌صورت در نظر گرفتن نیمه پرلیوان، یا دیدن لایه‌ای براق در هر پدیده، یا عادت به انتظار پایانی خوش داشتن برای هر دردسر واقعی، در نظر ‏می‏گیرند. زاویه «تفکر مثبت» از مثبت‏اندیشی و خوش‌بینی، بیانگر آن است که خوش‌بینی مستلزم تکرار عادت‏هایی تقویت‌کننده با خود است، مانند این‌که «من هرروز به‌انحاءمختلف دارم پیشرفت ‏می‏کنم»، یا تجسم آن‌که همه کارها با موفقیت انجام ‏می‏پذیرد. در تمامی این موارد، تجلیاتی از خوش‌بینی و مثبت‏اندیشی وجود دارد، اما بااین‌حال مثبت‏اندیشی عمیق‌تر از این‌هاست. پژوهشگران در پی بیست سال کندوکاو، به اساس خوش‌بینی دست یافتند. مبنای مثبت‏اندیشی و خوش‌بینی، در عبارات امیدوارکننده یا تجسم موفقیت جای ندارد، بلکه در نحوه‌ی تفکر مثبت افراد درباره‌ی علت‌ها ریشه دارد. هر یک از افراد، در نسبت دادن امور به علل مختلف، علت خاصی دارند که سلیگمن این خصلت شخصیتی را «سبک تبیین» ‏می‏نامد. سبک تبیین در هر فرد، در دوره کودکی شکل ‏می‏گیرد و درصورتی‌که از خارج، دخالتی در آن اعمال نشود، سرتاسر عمر پابرجا ‏می‏ماند. هر فرد در تبیین این‌که چرا هر رویداد خوب یابد برای او رخ ‏می‏دهد از سه بعد استفاده ‏می‏کند. تداوم، فراگیر بودن، شخصی‌سازی (سلیگمن و همکاران، ترجمه داور پناه، 1391).
تداوم: «گاهی» در برابر «همیشه».
افرادی که بیش از سایرین در معرض خطر ابتلا به افسردگی قرار دارند، بر این باورند که علل رویدادهای ناگواری که برای آن‌ها پیش

مطلب مشابه :  دانلود پایان نامه روانشناسی درباره : مهارت اجتماعی