دانلود پایان نامه

 

اینجا فقط تکه های از پایان نامه به صورت رندم (تصادفی) درج می شود که هنگام انتقال از فایل ورد ممکن است باعث به هم ریختگی شود و یا عکس ها ، نمودار ها و جداول درج نشوند.

برای دانلود متن کامل پایان نامه ، مقاله ، تحقیق ، پروژه ، پروپوزال ،سمینار مقطع کارشناسی ، ارشد و دکتری در موضوعات مختلف با فرمت ورد می توانید به سایت  77u.ir  مراجعه نمایید

رشته روانشناسی و علوم تربیتی همه موضوعات و گرایش ها :روانشناسی بالینی ، تربیتی ، صنعتی سازمانی ،آموزش‌ و پرورش‌، کودکاناستثنائی‌،روانسنجی، تکنولوژی آموزشی ، مدیریت آموزشی ، برنامه ریزی درسی ، زیست روانشناسی ، روانشناسی رشد

در این سایت مجموعه بسیار بزرگی از مقالات و پایان نامه ها با منابع و ماخذ کامل درج شده که قسمتی از آنها به صورت رایگان و بقیه برای فروش و دانلود درج شده اند

دارد، اما فوکو تأکید میکند که پویاییهای قدرت، بدن را به مشابه موجودیتی جنسی میسازد.
فوکو هنگامی که اصطلاح مطیع و فرمانبردار را برای بدن بکار میبرد منظورش اشاره به موقعیت بدن به عنوان انعکاسی از گفتمان مسلط است. از این حیث بدنِ زنانه متن بسیار خوبی برای نمایش گفتمان مسلط به شمار میرود. ما با یک بدن زنانهی صِرف و همیشگی روبرو نیستیم. در هر فرهنگ خاص و در هر دوره زمانی خاص، بر اساس گفتمان مسلط یک ایدهآل مشخص برای بدن زنان وجود دارد. به باور او، اعمال منظمی که ظاهر و ژستهای بدنی را تولید میکنند، مثل رژیمگرفتن و ورزش کردن و آرایش، اعمال سازمانیافتهی همزمانی هستند که به ناتوانسازی بدن زنانه مدد میرسانند. بنابراین، بدن زنانه، با ضعف و سستی جسمانی و شکل ظاهری آن، فقط انعکاسی از گفتمان جنسیتی مسلط یعنی مردسالاری میباشد. تفاوتهای جسمانی زن و مرد بیش از آن که پدیدهای طبیعی باشد، برساختی اجتماعی است. بدن و از جمله بدن زنانه در متن روابط قدرت شکل میگیرد. به این ترتیب در یک جامعه مردسالار که روابط قدرت به گونهای تنظیم شده که زنان در موضع فرودست قرار میگیرند، فرایندهای عینی نظیر رژیم غذایی، ورزش، آرایش و نحوه لباس پوشیدن به نحوی تعیین میشود که بدن زنانه به عنوان ساختاری ضعیفتر و شکنندهتر جلوه نماید. در واقع، به رغم تفاوتهای طبیعی در اندام زن و مرد خصوصاً در اندام جنسی، ادراک اجتماعاًَ شکلیافتهی افراد از این تفاوتها و ذهنیت اجتماعی نسبت به این موارد عینی باعث میشود سلطه مردان بر زنان تداوم یابد (گروسی،1378). متفکرانی مثل میشل دوسرتو، تحتتأثیر فوکو، ایدههایی پیرامون رابطه بدن و قانون مطرح کردهاند. در نگاه او، قانونی وجود ندارد که دارای تأثیراتی بر بدنها نباشد؛ هر قانونی به نحوی بر بدن سلطه پیدا میکند. از تولد تا مرگ، قوانین بر بدنها حکمفرمایی میکنند تا آنها را به متن خود تبدیل کنند. او مینویسد: «در تمام موارد ( در شعائر، قوانین مدرسه و…) قانون بدن را به محمل خویش بدل کرده و از بدن جایگاهی برای قواعد و رسوم، یا بازیگرانی در تئاتر سازمانیافته به وسیله نظم اجتماعی میسازد… قانون افراد را در کتابها جای میدهد. این کتب به دو طریقِ مکمل عمل میکنند. از سویی بودن در زندگی را در دل متن جای میدهند (به همان شکلی که محصولات و قوطیهای کنسرو بستهبندی میشوند) و این بودن را به دال قانون مبدل میکنند (نوعی درونمتنی ایجاد میکنند)، و از سویی دیگر به قانون یا منطق جامعه بُعدی انسانی و جسمانیت اعطا میکنند… هر قدرتی، از جمله قدرت قانون، در ابتدا خود را بر کالبد سوژهی خویش حکاکی میکند. دانش نیز به همین طریق عمل میکند. دانش قومشناختی غربی در فضایی ایجاد شده است که بدنهای دیگران برای آن فراهم کردهاند…کتابها تنها استعارههای بدن هستند» (دوسرتو،1997: 140-139).
به طور کلی، طبق دیدگاه فوکو بدن برساختهای گفتمانی است. گفتمان یعنی قلمرو کلی همه گفته ها و گزارهها؛ قلمرو کلی تمام گفته ها و عبارات و بیانها و گزارههایی که هم واجد معنا هستند و هم تأثیرات و پیامدهایی دارند. این مجموعه منظم گزارهها و گفته ها به شیوههایی قابلپیشبینی با دیگر گفته ها و گزارهها ترکیب میشوند. نظم گفتمان تابع مجموعه قواعدی است که توزیع و گردش گفته ها و گزارهها بر اساس آنها انجام میگیرد. گفتمانها واجد ابعادی ذهنی و عینیاند و به همان میزان که در گفته ها و گزارهها نمود عینی مییابند، در قوانین، نهادها، عرفها و قواعد، و در کردارهای روزمره متجلی میشوند. بدن انسانی در این میانمتنِ پیچیدۀ اجتماعی/ تاریخی برساخته میشود. دیدگاه فوکو از این حیث با رویکرد بوردیو قرابت دارد که بدن را نه پدیدهای طبیعی و بیولوژیک، بلکه چیزی تلقی میکند که مثل هر امر اجتماعی یا هر برساخت گفتمانی دیگری شکل میگیرد. کلاً سوژه محصول گفتمان است و گفتمان نیز رابطهای تنگاتنگ با تاریخ دراد. سوژه متجسد است و وجه جسمانی آن، یعنی بدن، دقیقاً در ارتباط با زمینه ها و گفتارها و متغیرهای اجتماعی برساخته میشود.

2-4-3 آنتونی گیدنز
گیدنز به طرزی مستقیمتر و شفافتر، موضوع ابزاریگردیدن بدن در کنترل روابط اجتماعی را با دیدی جامعهشناختی مفهومپردازی کرده است. وی بدن را در ارتباط تنگاتنگ دو مفهوم هویت و «خود» قرار میدهد. به اعتقاد وی نیاز به امنیت وجودی و حس امنیت هستیشناختی، آن چیزی است که نهایتاً منجر به شکلگیری یک هویت شخصی در ارتباط با محیط پیرامون میگردد و در این راستا، بدن به عنوان ابزار مورد استفاده قرار میگیرد. نکته اصلی در بحث هویت آن است که همه موجودات انسانی به طور مدوام بر وضع و حال فعالیتهای خویش نظارت دارند. در متن روابط اجتماعی است که انسانها دارای یک حس امنیت وجودی میگردند، اما سؤال این است که چه چیزی موجد این احساس امنیت وجودی است؟ گیدنز ریشه آن را نوعی اعتقاد تعمیمیافته مینامد که تشکیلدهندهی رابطهای است که جهتگیری عاطفی، شناختی به سوی دیگران، به سوی دنیای عینی و به سوی هویت شخصی از آن نشأت میگیرد (گیدنز،1382). بر این اساس، آنچه ممکن است نوعی خود شیفتگی به حساب آید، در عمل چیزی نیست جز تجلی گرایش عمیقتری به «ساختن» بدن و کنترل آن.
امروزه، در دوران مدرنیتهی متأخر، بدن آدمی در زمینههایی چون تولید مثل، مهندسی ژنتیک و جراحیهای گوناگون، عملاَ به صورت پدیدهای درآمده است که میتوان آن را موضوع انتخابها و گزینههای گوناگون قرار داد (گیدنز،24:1382). بدن نوعی دستگاه متحرک است، مجموعهای از کنشها و واکنشهاست و غوطهورشدن عملی آن در کنشهای متقابل زندگی روزمره یکی از ارکان عمده حفظ و تحکیم مفهوم منسجم و یکپارچهای از هویت شخصی است (گیدنز،144:1382). حالات چهره و دیگر حرکات بدن فراهمآورنده قرائن و نشانههایی است که ارتباطات روزمره ما مشروط به آنهاست. به عبارت دیگر، برای آن که بتوانیم به طور مساوی با دیگران در تولید و بازتولید روابط اجتماعی شریک شویم باید قادر باشیم نظارتی مداوم و موفقیتآمیز بر چهره و بدن خود اعمال کنیم (همان:87). بنابراین، بدن تبدیل به ابزاری میگردد که مدام در جهان کنشهای متقابل مورد بازبینی و کنترل قرار میگیرد.

به اعتقاد گیدنز برخی از وجوه بدن در عرصه کنش متقابل با دیگران عامل تمایزگذار افراد از یکدیگر هستند. او این وجوه را «نمای ظاهری»، «کردار» و «شهوانیت» مینامد. نمای ظاهری بدن مشتمل بر همه ویژگیهای سطحی پیکر ماست، از جمله طرز پوشش و آرایش که برای خود شخص و افراد دیگر قابل روئیت است و به طور معمول آنها را به عنوان نشانههایی برای تفسیر کنشها بکار میگیرند. کردار مشخصکنندهی آن است که فرد از نمای ظاهری خود چگونه در فعالیتهای روزمره استفاده میکند. منظور آن است که در ارتباط با قراردادهای ساختاری روزانه، بدن را چگونه بسیج مینماییم. شهوانیت بدن با تمایل و آمادگی جسمانی در مواجهه با لذتها و دردها ارتباط مییابد (گیدنز،1378). بدن جزئی از یک نظام کنش است نه صرفاً یک شئ منفعل. لذا نظارت بر فرایندهای جسمانی جزء ذاتی نوعی توجه بازتابی مداوم است که فاعل باید نسبت به رفتار خویش نشان دهد. آگاهی به چند و چون بدن برای دریافتن تمامعیار هر لحظه از زندگی اهمیت اساسی دارد و در حقیقت دنباله منطقی نظارت بر ورودیهای حسی از محیط پیرامونی و همچنین نظارت بر وضع و حال اندامهای اصلی و خود بدن به عنوان نوعی کل یکپارچه است. آگاهی یافتن به وضع و حال کلی بدن مشتمل بر خبرگیری از ضرورت ورزش، تمرینهای مشخص یا رژیم غذایی هم هست. در نهایت، کنترل منظم بدن یکی از ابزارهای اساسی است که شخص به وسیله آن روایت معینی از هویت شخصی را محفوظ میدارد و در عین حال «خود» نیز به طرزی کم و بیش ثابت از ورای همین روایت در معرض تماشا ی دیگران قرار میگیرد.
به اعتقاد گیدنز بدن فقط ابزاری برای کنش و واکنشهای موضعی نیست. بدن دستگاهی طبیعی است که صاحبش باید از آن مراقبت کند. این دستگاه دارای جنسیت و سرچشمه بسیاری از رنجها و لذتها محسوب میشود (پرستش و دیگران،29:1387). یکی از از این اَشکال نگهداری و مراقبت، رژیمهای غذایی است. رژیمها همیشه از نوعی سازماندهی اجتماعی و فرهنگی نیز پیروی میکنند. اینکه رژیمهای غذایی برای بزرگسالان تا چه حد استاندارد شده، به ماهیت هر فرهنگ معین بستگی دارد. همین امر در مورد رفتار جنسی نیز صدق میکند. پوشاک نیز تابعی از نوعی رژیم است و لباس آشکارا وسیلهای برای عرضهی نمادین خویشتن است. رژیمها بر اساس اصل خشنودسازی و یا محرومسازی استوار هستند و به این ترتیب کانونی برای انرژیهای انگیزشی محسوب میگردند و چنان که فروید نشان داده با نخستین تطابقهای ناخودآگاه به صورت عناصر مشروطکنندهی رفتار باقی میمانند. رژیمها شیوههایی برای منضبط ساختن خویشتن است و فقط به تنظیم آداب و رسوم محدود نمیشود؛ آنها عادتهایی شخصیاند که به اقتضای مقرارت اجتماعی شکل گرفتهاند، ولی تمایلات شخصی و آمادگیهای ذاتی نیز در این شکلگیری بیتأثیر نبوده است. رژیمها برای هویت شخصی اهمیت اساسی دارند، چون عادتهای رفتاری را با بعضی از جنبههای مشهود ظواهر بدن مربوط میسازند. به علاوه، آداب و رسوم غذا خوردن نمایشگاهی از عادتهای آیینی است، ولی در شکل و شمایل بدنی نیز تأثیر میگذارند. رژیمهای مخصوص بدنسازی که مستقیماَ بر اساس الگوهای ملهم از هراسناکی جسم معین میگردد مهمترین وسایلی هستند که به کمک آنها بازتابهای زندگی اجتماعی مدرن بر کانون پرورش یا آفرینش بدن متمرکز میشود (گیدنز، 94:1382). رژیمهای خودآرایی و تزئین خویشتن نیز مرتبط با پویایی شخصیت است. پوشاک نوعی وسیلهی خودنمایی است، ولی ابزار مهمی برای پنهانسازی یا آشکارسازی وجوه مختلف زندگینامههای شخصی هم هست، زیرا آداب و اصول رایج را به وجوه اصلی هویت شخصی پیوند میزند (گیدنز، 95:1382).
در مدرنیتهی متأخر، رژیمهای ویژهی بدنسازی و توجه به آراستگی و نظافت، بدن را در برابر گرایشهای بازتابیِ مداوم، خاصه در شرایطی که کثرت انتخاب وجود داشته باشد، تأثیرپذیر ساخته است. هم برنامه ریزی و تنظیم زندگی و هم پدید آمدن گزینههایی که برای انتخاب شیوهی زندگی با رژیمهای غذایی در آمیختهاند، کاملاً کوتهبینانه خواهد بود، اگر این پدیده فقط به عنوان تغییر الگوهای آرمانی ظواهر جسمانی یا فقط به عنوان تأثیرات بازتابی تبلیغات تجاری تفسیر و تحلیل شود. از نگاه گیدنز «واقعیت این است که ما بیش از پیش مسئول طراحی بدن خویش میشویم و هرچه محیط فعالیتهای اجتماعی ما از جامعه سنتی بیشتر فاصله بگیرد، فشار این مسئولیت را بیشتر احساس میکنیم» (کیویستو، 75:1383). بازاندیشی عمدهترین مشخصهی مدرنیتهی متأخر است. بدن نیز درگیر سازمان بازاندیشانه زندگی اجتماعی است: «ما نه تنها مسئول طراحی خودمان هستیم، بلکه (در ارتباط با خود) بدنهایمان را نیز طراحی میکنیم» (ریتزر،771:1379). با فرا رسیدن این دوران انواع سیماهای ظاهری به صورت یکی از عناصر مرکزی طرحی در آمده است که افراد به طور بازتابی از خود ارائه میدهند و کردار به شدت تحتتأثیر محیطهای گوناگون اجتماعی قرار گرفته است. افراد میکوشند تا سیمای ظاهری و کردار خود را به اقتضای وضع و حال هر نوع محیط هماهنگ سازند. در واقع بدن به صورت جزیی از بازتابندگی دنیای امروز در آمده است. در عصر مدرن، «خود» به طرحی تبدیل میشود که باید ایجادش کرد و نه چیزی که سنت یا عادت به طور قطعی تعیین کرده است.
گیدنز این تغییر نگرش نسبت به «خود» و نیز نسبت به بدن را به مفهوم «سیاست زندگی» پیوند میزند. سیاست زندگی در وهلهی نخست نوعی سیاست انتخاب است. «سیاست رهاییبخش» سیاست شانسهای زندگی است، در حالی که «سیاست زندگی» سیاست شیوهی زندگی است. سیاست زندگی در واقع سیاست نوعی نظم ناشی از بازتابندگی است و به واقع سیاستِ محقق ساختن خویشتن در محیطی است که به طرزی بازتابی سازمان یافته است؛ این بازتابندگی «خود» و بدن فرد را با نظامهایی به مقیاس جهانی مرتبط میسازد. در این میدان فعالیت، قدرت بیش از آنکه پلکانی باشد، زاینده است. سیاست زندگی همان سیاستِ شیوهی زندگی به مفهوم جدی و پربار است و مربوط میشود به موضوعهایی سیاسی که از فرایندهای تحقق خویشتن در جوامع پس از عصر سنت سرچشمه میگیرند، جوامعی که در آنها تأثیرات جهانی عمیقاً به طرح بازتابی «خود» نفوذ مییابند و فرایندهای محقق ساختن خویشتن نیز بر استراتژیهای جهانی تأثیر میگذارند.(گیدنز،300:1382). سیاست زندگی که حول هویت، سبک زندگی و اخلاقیات دور میزند در پیوند با آزادی افراد برای انتخاب و مطرح کردن پاسخهایی به این پرسش حیاتی است که چگونه فرد باید زندگی کند. به دیگر سخن، سیاست زندگی ارتقای «خود- شکوفاییِ» فردی است (گیدنز، 209:1997 ). پیامد این سیاست از دست رفتن قدرت سنتها و به وجود آمدن آزادیهای بیشتر در خصوص نحوه زندگی افراد است که طیفی از انتخابها را پیش روی افراد میگشاید.
مقولهی دیگری که گیدنز مطرح میگند و ارتباط وثیقی با مدیریت بدن دارد بحث ماهیت ریسک در جهان امروزی است. از دید او، برقراری موازنه مثبت و مؤثر بین ریسک و امنیت میتواند فرصتهای مغتنمی را پیش روی افراد بگشاید. او سطوح ناامنی وجودی در جهان مدرن را در مقایسه با اکثر موقعیتهای زندگی اجتماعی پیشامدرن بالاتر و بیشتر میداند و جهان کنونی را جهان ریسک یا مخاطره نام میگذارد و معتقد است «در شرایط مدرنیته، خطرهایی که پیش روی ماست عمدتاً از عالم طبیعت نشأت نمیگیرند، بلکه ما با مخاطرات و تهدیدهای آفریدهی بشر روبرو شدهایم که بشر خود به دنبال آن میرود و این در نتیجه فرصتهایی است که ریسک پیش روی افراد میگشاید. از این رو، افراد آن را با وجود تمام خطراتی که دارد، میپذیرند» (کسل،422:1383).
مقولهی مخاطره با پدیدهی سبک زندگی پیوند دارد. سبک زندگی اصطلاحی است که در فرهنگ سنتی چندان کاربردی ندارد، چون ملازم با نوعی انتخاب از میان تعداد کثیری از امکانهای موجود است و در عمل نه فقط از نسل گذشته «تحویل گرفته نمیشود»، بلکه «پذیرفته» میشود. سبکهای زندگی به صورت عملکردهای روزمره در میآیند، عملکردهایی که در نوع پوشش، خوراک، طرز کار و محیطهای مطلوب برای ملاقات با دیگران تجسم مییابند. همهی این گونه انتخابها تصمیمگیریهایی هستند که ما نه فقط دربارهی چگونه عمل کردن بلکه دربارهی چگونه بودن خویش به مرحلهی اجرا میگذاریم (گیدنز،120:1382). طبیعی است که تفاوتهای سبک زندگی بین گروه ها، همانگونه که بوردیو نیز تأکید میکرد، در واقع شکلهای ساختاری مقدماتی برای لایه بندیهای اجتماعی هستند و نه نتیجهی اختلافهای طبقاتی در قلمرو تولید. تعداد الگوهای کلی سبک زندگی البته بسیار کمتر از تعداد انتخابهای موجود در تصمیمگیریهای استراتژیک روزمره یا حتی درازمدت است. هر سبک زندگی مستلزم مجموعهای از عادتها و جهتگیریها و، بنابراین، برخوردار از نوعی وحدت است که- علاوه بر اهمیت خاص خود از نظر تداوم امنیت وجودی- پیوند بین گزینشهای فرعی موجود در یک الگوی کم و بیش منتظم را نیز تأمین میکند. شخصی که خود را متعهد به سبک زندگی معینی میداند، انتخابهای دیگر را لزوماً در خارج از موازین و معیارهای خویش میبیند. افزون بر این، گزینش یا ایجاد سبکهای زندگی تحتتأثیر فشارهای گروه و مدلهای رفتاری آنها و همچنین زیر نفوذ اوضاع و احوال اجتماعی و اقتصادی صورت میگیرد. چندگانگی انتخابهایی که در جوامع جدید فرد با آنها روبرو میشود ناشی از چندویژگی مشخص است. نخست، این واقعیت مطرح است که در چنین جوامعی فرد در نوعی نظام مابعدسنتی زندگی میکند. فعالیت در دنیایی که انتخابهای گوناگونی را ممکن میسازد، قبل از هر چیز به معنای آن است که فرد عامل در هر مورد باید گزینشی از میان راهحلهای بدیل و روش های متفاوت به عمل آورد، و علت هم این است که ساختکارها و تابلوهای راهنمایی که طرز کار و جهت حرکت افراد را در جوامع سنتی تعیین میکنند در جوامع امروزین وجود ندارد یا سپید ماندهاند و علامت یا دستورالعملی روی آنها

مطلب مشابه :  دانلود پایان نامه رایگان روانشناسی : سازگاری زناشویی