پایان نامه با موضوع تعریف ذهن آگاهی

تعریف ذهن آگاهی

همان گونه که قبلا اشاره شد، جان کابات زین اولین فردی است که ذهن آگاهی را در درمان روان شناختی به کار برد (دیدونا، ۲۰۰۹). به اعتقاد وی، ذهن آگاهی نوعی آگاهی است که از طریق توجه به تجربه به شیوه ای خاص به دست می آید:  در این حالت توجه متمرکز بر هدف ، متمرکز بر لحظه حال و غیر قضاوتی است) کابات زین، ۱۹۹۴؛ به نقل از کرین، ۲۰۰۹). این حالت نوعی توجه آگاهانه نسبت به اموری است که جریان دارند (کرین، ۲۰۰۹).

این واژه بارها برای اشاره به شیوه ای از توجه به کار برده شده است، شیوه ای که حساس، پذیرنده و مستقل از هر گونه افکار و عقایدی است که ممکن است وجود داشته باشد (مک[۱]، ۲۰۰۷). تاکنون تعاریف متعددی توسط متخصصان مختلف مطرح شده است که در ذیل به بعضی از این تعاریف اشاره می کنیم:

ذهن آگاهی مواجه شدن با جنبه های ناب تجربه است؛ مشاهده ی هر پدیده به نحوی که گویی برای نخستین بار است اتفاق می افتد (گلمن[۲]، ۱۹۹۸؛ به نقل از مک، ۲۰۰۸).

مارلات[۳] و کریستلر[۴] (۱۹۹۹؛ دیدونا، ۲۰۰۹) ذهن آگاهی را به صورت “آوردن لحظه به لحظه و کامل توجه به تجربه ی کنونی” توصیف می کنند.

بائر (۲۰۰۳؛ به نقل از کاویانی و همکاران، ۱۳۸۷) ذهن آگاهی را به عنوان یک شیوه ی “بودن”  یا یک شیوه ی  “فهمیدن”  توصیف می کند که مستلزم درک کردن احساسات شخصی است.

ذهن آگاهی به معنای آگاهی همراه با پذیرش نسبت به تجربه ی کنونی است (گرمر، ۲۰۰۵؛ به نقل از مک، ۲۰۰۷).

براساس نظر کانگ (۲۰۰۹؛ به نقل از کانگ، ۲۰۱۱)، می توان ذهن آگاهی را روشی برای بودن دانست تا انجام دادن. هدف ذهن آگاهی، آگاه شدن مستمر از افکار، احساسات، هیجانات و نحوه ی طبقه بندی آن ها است؛ و پذیرفتن آن ها همان گونه که هستند، بدون این که نیاز به تغییر یا تائید آن ها وجود داشته باشد (گاناراتانا[۵]، ۱۹۹۱؛ به نقل از کانگ، ۲۰۱۱).

جدای از تفاوت های اندکی که در این تعاریف وجود دارد، مولفه های اصلی و مشترک ذهن آگاهی شامل “حضور در لحظه ی حاضر” و “مشاهده ی غیر قضاوتی” تجربه است (دیدونا، ۲۰۰۹).

در سال ۲۰۰۴، بی شاب و همکاران مقاله ای را در خصوص تعریفی توافقی از ذهن آگاهی ارائه کردند: ذهن آگاهی “خود تنظیمی توجه است، به گونه ای که این توجه بر تجربه ی کنونی متمرکز شده و بنابراین باعث افزایش آگاهی و شناخت از رویدادهای ذهنی در لحظه ی حاضر می شود” و “اقتباس جهت گیری خاص به سمت تجربه ی فردی که با خصایصی چون کنجکاوی، گشودگی و پذیرش نسبت به تجربه مشخص می شود” (بی شاب و همکاران، ۲۰۰۴؛ به نقل از دیدونا، ۲۰۰۹). به طور معمول دستورالعمل های به کار برده شده در آموزش ذهن آگاهی مطابق با این تعاریف و توصیفات است. افراد شرکت کننده در دوره های آموزشی ذهن آگاهی اغلب تشویق می شوند تا بر توجه بر انواع خاص محرک هایی که قابل مشاهده در لحظه ی حال هستند، مثل صداهایی که در محیط می شوند، حرکت و یا احساس نفس کشیدن، تمرکز کنند (دیدونا، ۲۰۰۹).

۲-۱-۱۲-۱- ویژگی های حالات ذهنی انجام دادن[۶] و  بودن[۷]

ذهن برای پردازش توجه از دو شیوه اصلی استفاده می کند: حالت ذهنی انجام دادن (اجرایی) و حالت ذهنی بودن. یکی از بنیادی ترین اصول این دیدگاه این است که ذهن در حالت های مختلف عمل می کند. یکی از اهداف اصلی این رویکرد، توانا ساختن افراد برای شناسایی حالت ذهنی موقعیتی و ایجاد توانایی تغییر هدف مندانه از یک حالت ذهنی به حالت ذهنی دیگر است. ما برای داشتن زندگی سالم باید هر دو نوع حالت ذهنی انجامی و بودن را در خود شناخته و پرورش دهیم. از این طریق می توانیم انعطاف پذیر بوده و نسبت به مهم ترین خواست های یک موقعیت در هر لحظه پاسخ گو باشیم (کرین، ۲۰۰۹).

زمانی که ذهن تفاوت های بین واقعیت درک شده کنونی و وضعیت مطلوب یا وضعیتی که به آن تمایلی داریم را مقایسه می کند، حالت ذهنی انجامی فعال است (سگال و همکاران،۲۰۰۲ ؛ به نقل از کرین، ۲۰۰۹). ما در این وضعیت بیش تر از آن که با تجاربمان همراه باشیم، درباره آن به تفکر می نشینیم. در این جا توجه به میزان زیادی به گذشته یا آینده معطوف می شود و ما از حس کردن تجربه درونی و تجربه جهان اطراف خود محروم خواهیم شد. در واقع در این حالت به جای این که به خود تجربه در آن لحظه بپردازیم، درگیر بازنمایی های درونی و بیرونی آن تجربه یا پدیده می شویم.  علاوه براین در این حالت، نوعی عدم پذیرش وجود دارد، ذهن به دلیل نوعی حس درک شده از چگونگی بایستگی امور، درگیر موشکافی تجربه می شود و بیش ترین تمرکز صرف تلاش برای تغییر شرایط فعلی می شود.

هرچند راهبردهای بسیار رشد یافته حالت ذهنی انجامی در بسیاری از قسمت های زندگی برایمان مفیدند اما می توانند عملاً زمانی که ما آن ها را در مورد مسائل مربوط به تجربه هیجان هایمان به کار می گیریم، موجب افزایش رنج و دشواری های ما شوند. در واقع جنبه های اصلی حالت ذهنی انجامی ( نشخوار فکری و اجتناب تجربه ای ) موجب ایجاد شیوه ای آسیب زا در پردازش هیجان ها می شوند (کرین، ۲۰۰۹).

در مقابل، ویژگی های اصلی حالت ذهنی بودن را می توان به صورت زیر خلاصه کرد: توجه به صورت  هدفمندانه بر تجربه لحظه کنونی متمرکز می شود. تمام تجارب به صورت رویدادهایی در حیطه آگاهی درک می شوند. فرد مستقیماً از طریق درون دادهای حسی- دیدن، شنیدن، بوییدن، احساس کردن و چشیدن – با جهان تماس برقرار می کند. تجربه در چهارچوبی نگرشی با خصوصیات پذیرش، مهربانی، علاقه، محبت و عدم تقلا حفظ می شود. ابزار تجربه و پرورش حالت ذهنی بودن، ایجاد آگاهی و پذیرش از طریق مراقبه ذهن آگاهی است (کرین، ۲۰۰۹).

۲-۱-۱۲-۲- بنیان های نگرشی

جان کابات زین (۱۹۹۰؛ به نقل از کرین، ۲۰۰۹) هفت کیفیت نگرشی را بیان می دارد که زیر ساخت تمرین ذهن آگاهی هستند. این هفت مورد هم به عنوان نوعی جهت گیری که باید برای ورود به تمرین ها داشته باشیم مورد توجه قرار می گیرند و هم به عنوان نتیجه تمرین تلقی می شوند:

  • قضاوت نکردن: بررسی تجارب به همان گونه ای که هستند، بدون تعبیر یا قضاوت.
  • صبر: فرایند تفحص در تجربه به شکلی ساده، روبروشدن با امور به همان صورت که در فضای حال وجود دارند و ایجاد فرصتی برای درک تغییراتی که در لحظه حال در جریاند.
  • داشتن حالت ذهنی آغازگری: یکی از اهداف اصلی رویکرد، برانگیختن کنجکاوی درونی فرد برای مواجهه با تجربه خویش است. این فرایند در کم ترین سطح از درگیری با خود نوعی احساس تازگی و سرزندگی را به همراه می آورد .این حالت بیش تر نوعی کشف چگونگی و چیستی تجربه است تا تلاش برای درک چرایی آن. افراد در فرایند یادگیری به گونه ای حمایت می شوند که در لحظه حال باقی بمانند و به جای این که به وسیله از پیش ساخته ها به تجربه بنگرند تلاش کنند نوعی مشاهده گری توأم با شفافیت را توسعه دهند.
  • اعتماد: افراد ترغیب می شوند تا به حس های بدنی، احساسات، افکار و حس شهودی خود اعتماد کنند.
  • عدم تقلا: نگرش تمایل به پذیرش لحظه حال که در این فرایند آموزش داده می شود، تلاشی در جهت ثابت نگه داشتن مشکلات به حساب نمی آید؛ بلکه نوعی آگاهی یابی نسبت به واقعیت عملی تجربه و تمایل به پذیرفتن امور به همان گونه ای که ارائه می شوند، است.
  • پذیرش: باز بودن و تمایل به دیدن امور به همان گونه ای هست. یعنی بودن با واقعیت تجربه بدون تقلا برای تغییر آن.
  • بگذار تا بگذرد[۸]: در طی این رویکرد، افراد می آموزند مستقیما تجربه را لمس کنند بدون آن که با محتوای آن درگیر شوند. در واقع آن ها می آموزند که بدون دلبستگی یا قضاوت گری درباره پدیده هایی که در آگاهی ظاهر می شوند (افکار عادتی، هیجان ها یا تکانه ها)، به آن ها اجازه دهند همچون ابری که از آسمان ذهن می گذرد، عبور کنند (کرین، ۲۰۰۹).

شاپیرو و همکارانش (۱۹۹۸؛ به نقل از آذرگون و همکاران، ۱۳۸۸) با افزودن پنج کیفیت به هفت کیفیت مطرح شده از سوی کابات زین، مجموع آن ها را به دوازده کیفیت رسانیدند: سخاوت، همدلی، سپاس گزاری، مهربانی عاشقانه و ملایمت.

 

۲-۱-۱۳- نحوه ی تاثیرگذاری مهارت های ذهن آگاهی

مؤلفینِ راهبردهای مختلف درمانی، مکانیسم هایی را درنظر می گیرند که به تبیین چگونگی تأثیر مهارت های ذهن آگاهی در کاهش نشانه ها و تغییرات رفتاری می پردازند (امیدی و محمدخانی، ۱۳۸۷).

  • مواجهه

اولین مطالعه ای که اثرات MBSR (کابات زین،۱۹۸۲ ؛ به نقل از امیدی و محمدخانی، ۱۳۸۷) را مورد توصیف قرار داد، کاربرد آن در درمان بیماران مبتلا به درد مزمن بود. اعتقاد براین است که توانایی مشاهده ی بدون قضاوت، حس های پریشانی همراه با درد را کاهش می دهد. مواجهه طولانی با حس های درد، در غیاب پیامدهای فاجعه آمیز، می تواند منجر به حساسیت زدایی و کاهش پاسخ های هیجانی ناشی از درد گردد. بنابراین، تمرین مهارت های ذهن آگاهی می تواند منجر به ایجاد توانایی تجربه ی حس های درد بدون واکنش های هیجانی مفرط شود. نهایتاً در صورتی که حس های درد کاهش نیابند، پریشانی و رنج ناشی از آن ممکن است تسکین یابد (امیدی و محمدخانی، ۱۳۸۷).

کابات زین (۱۹۹۲؛ به نقل از امیدی و محمدخانی، ۱۳۸۷) مکانیسم مشابهی را برای اثرات بالقوه مهارت ذهن آگاهی بر اضطراب و هراس مطرح ساخته است. زیر نظر گرفتن دائم و بدون قضاوت حس های مربوط به اضطراب، بدون سعی در فرار یا اجتناب از آن ها، می تواند باعث کاهش واکنش های هیجانی گردد که معمولاً توسط نشانه های اضطراب برانگیخته می شوند. این رویکرد مشابه با راهبرد مواجهه ی احشایی[۹] است که توسط بارلو و کراسک (۲۰۰۰؛ به نقل از امیدی و محمدخانی، ۱۳۸۷) توصیف شده است.

در تمرین های ذهن آگاهی مشاهده ی بدون داوری حس ها که طبیعتاً بروز می یابند، مورد ترغیب قرار می گیرد. لینهان (۱۹۹۳؛ به نقل از امیدی و محمدخانی، ۱۳۸۷) می گوید که مشاهده ی افکار و هیجانات فعلی، بدون سعی در اجتناب یا فرار از آن ها، می تواند به عنوان نمونه ای از مواجهه تلقی شود، که به نوبه خود باعث خاموشی پاسخ های ترس و رفتارهای اجتنابی گردد که توسط محرک هاى ترس انگیز، تقویت شده اند (امیدی و محمدخانی، ۱۳۸۷). پژوهشی نشان داد که شرکت در مداخله ی MBSR، باعث افزایش معنادار میزان مواجهه نسبت به قبل از مداخله می شود (کارمدی[۱۰]، بائر، لیکینز[۱۱] و اولنزکی[۱۲]، ۲۰۰۹؛ کنگ و همکاران، ۲۰۱۱).

  • تغییر شناختی

تمرین های ذهن آگاهی می تواند باعث ایجاد تغییراتی در الگوهای فکری، یا نگرش های فرد در مورد افکارش شود (امیدی و محمدخانی، ۱۳۸۷). به نظر می رسد که آموزش ذهن آگاهی، هوشیاری فراشناختی را افزایش می دهد – مولفه ای که بیان گر توانایی ادراک مجدد و یا تمرکز زدایی از افکار و هیجانات و دیدن آن ها به صورت رویدادهای ذهنی در حال عبور است، به جای شناسایی آن ها یا اعتقاد به این که افکار بازنمایی دقیقی از واقعیت هستند، (هایز و همکاران، ۱۹۹۹؛ سگال و همکاران، ۲۰۰۲؛ شاپیرو، کارلسون[۱۳]، استین[۱۴] و فریدمن[۱۵]، ۲۰۰۶؛ به نقل از کنگ و همکاران، ۲۰۱۱). برای مثال کابات زین (۱۹۸۲، ۱۹۹۰؛ به نقل از امیدی و محمدخانی، ۱۳۸۷) توصیه می کند که مشاهده ی بدون قضاوت درد و افکار مرتبط با اضطراب ممکن است منجر به فهم و درک این نکته گردد که این ها  “فقط افکارند” و نمایان گر حقیقت یا واقعیت نیستند، و لزوماً نباید باعث فرار یا رفتار اجتنابی شوند.

لینهان (۱۹۹۳؛ به نقل از امیدی و محمدخانی، ۱۳۸۷) نیز خاطرنشان می سازد که مشاهده ی افکار و احساسات و به کار گرفتن برچسب های توصیفی برای آنها، این درک و فهم را به وجود می آورد که آن ها همیشه نمایان گر صحیحی از واقعیت نیستند.

فرض براین است که هوشیاری فراشناختی افزایش یافته، منجر به کاهش نشخوار فکری می شود (تیزدل، ۱۹۹۹؛ به نقل از کنگ و همکاران، ۲۰۱۱) – فرایند منفی تکرار شونده ای که به عنوان عامل خطر در تعدادی از اختلالات روانی درنظر گرفته می شود (اهرینگ[۱۶] و واتکین[۱۷]، ۲۰۰۸؛ به نقل از کنگ وهمکاران، ۲۰۱۱).

شواهد اولیه نشان می دهند که آموزش ذهن آگاهی منجر به افزایش هوشیاری فراشناختی (هارگز[۱۸] و همکاران، ۲۰۱۰؛ تیزدل و همکاران، ۲۰۰۲؛ به نقل از کنگ و همکاران، ۲۰۱۱) و کاهش نشخوار (رامل[۱۹]، گلدین[۲۰]، کارمونا[۲۱] و مک کوید[۲۲]، ۲۰۰۴؛ به نقل از کنگ و همکاران، ۲۰۱۱) می شود و هوشیاری فراشناختی افزایش یافته به نوبه ی خود ممکن است پیامدهای بالینی بهتری هم چون میزان عود کمتر افسردگی (فرسکو[۲۳]، سگال، بویز[۲۴] و کندی[۲۵]، ۲۰۰۷؛ به نقل از کنگ و همکاران، ۲۰۱۱) را پیش بینی کند.

  • اداره- خود[۲۶]

مؤلفین متعددی اظهار داشته اند که مشاهده ی خود بهبود یافته ناشی از آموزش ذهن آگاهی می تواند استفاده از مهارت های مقابله ای را ارتقاء بخشد. کابات زین (۱۹۸۲؛ به نقل از امیدی و محمدخانی، ۱۳۸۷) مطرح می کند که آگاهی فزون یافته از حس های درد و پاسخ های استرس، افراد را قادر می سازد که در انواع پاسخ های مقابله ای درگیر شوند.

لینهان (۱۹۹۳؛ به نقل از امیدی و محمدخانی، ۱۳۸۷) معتقد است که مشاهده ی بدون قضاوت، فرصت شناخت پیامدهای یک رفتار را ممکن می سازد (نظیرعصبانی کردن کارفرما با تأخیرهای مکرر خود). این شناخت، تغییرات رفتاری مؤثرتری را به دنبال خواهد داشت. به اعتقاد وی، این مهارت باعث ایجاد کنترل توجه می گردد و مهارت مفیدی برای افرادی است که در تکمیل تکالیف مهم به علت حواس پرتی ناشی از نگرانی ها، خاطرات یا خلق های منفی مشکل دارند (امیدی و محمدخانی، ۱۳۸۷).

  • آرام سازی[۲۷]

مؤلفین متعددی (گلدبرگ و همکاران،۱۹۹۴ ؛ کابات زین و همکاران، ۱۹۹۸؛ به نقل از امیدی و محمدخانی، ۱۳۸۷) خاطرنشان می سازند که مراقبه غالباً آرامش بخش است و از این راه می تواند در اداره ی این اختلالات مؤثر باشد. ایجاد آرامش از طریق راهبردهای گوناگون مراقبه ثبت شده است (امیدی و محمدخانی، ۱۳۸۷).  گرچه تمرینات ذهن آگاهی ممکن است منجر به آرام سازی شوند، اما این پیامد، دلیل اولیه ی درگیری در مهارت های ذهن آگاهی نیست ( امیدی و محمدخانی، ۱۳۸۷).

  • پذیرش

رابطه ی بین پذیرش و تغییر، یک مفهوم محوری در بحث های رایج روان درمانی است (به نقل از امیدی و محمدخانی، ۱۳۸۷). هایز (۱۹۹۴؛ به نقل از امیدی و محمدخانی، ۱۳۸۷) مطرح می کند که پذیرش شامل”تجربه ی رویدادها به طور کامل و عاری از دفاع، همان گونه که هستند” می باشد.

اکثر برنامه های درمانی پذیرش را در بردارند، از جمله پذیرش درد، افکار، احساسات، کشش ها، یا سایر پدیده های بدنی، شناختی و هیجانی، و در آن ها کوششی برای تغییر، گریز، یا اجتناب وجود ندارد. همان گونه که بیان شد کابات زین (۱۹۹۰؛ به نقل از امیدی و محمدخانی، ۱۳۸۷) پذیرش را به عنوان یکی از مبانی متعدد تمرین های ذهن آگاهی توصیف کرده بود. رفتاردرمانی دیالکتیکی در برنامه های درمانی خود، آموزش تکنیک هایی را تأکید می ورزد که پذیرش واقعیت را ارتقا می دهند. از این رو، به نظر می رسد که آموزش ذهن آگاهی ممکن است برای تعلیم مهارت های پذیرش ضرورى باشد (امیدی و محمدخانی، ۱۳۸۷).

۱۹۴ .Mace, C.

  1. ۱۹۵٫ Goleman, D.

۱۹۶ . Marlatt, G. A.

۱۹۷ . Kristeller, J. L.

۱۹۸ . Gunaratana, H.

  1. ۱۹۹٫ Doing mode

۲۰۰ .being mode

۲۰۱ . Letting go

  1. ۲۰۲٫ entroceptive exposure

۲۰۳ . Carmody, J.

۲۰۴ . Lykins, E. L. B.

۲۰۵ . Olendzki, N.

۲۰۶ . Carlson, L. E

۲۰۷ . Astin, J. A

۲۰۸ . Freedman, B.

۲۰۹ . Ehring, T.

۲۱۰ . Watkins, E.

۲۱۱ . Hargus, E.

۲۱۲ . Ramel, W.

  1. ۲۱۳٫ Goldin, P. R.

۲۱۴ . Carmona, P. E.

۲۱۵ . McQuaid, J. R.

۲۱۶ . Fresco, D.

۲۱۷ . Buis, T.

۲۱۸ . Kennedy, S.

۲۱۹ . self-management

  1. ۲۲۰٫ Relaxation

پایان نامه روانشناسی : رویکردهای درمانی نگرانی بیمارگونه

رویکردهای درمانی نگرانی بیمارگونه

همان گونه که در مبحث مربوط به کارکرد نگرانی اشاره شد، این مولفه در رویکردهای مختلف با هدف افزایش میزان تسلط فرد بر شرایط موجود، کاهش تنش و اضطراب و به عنوان راهبرد مقابله ای به کار گرفته شده است. با این وجود استفاده ی مفرط از نگرانی، نه تنها منجر به بهبود شرایط موجود نمی شود، بلکه خود موجب آشفتگی بیش تر و دامن زدن به این شرایط تنش زا می شود.

منین و همکاران اظهار داشته اند که نگرانی به عنوان یک رفتار عادتی، به منظور کاهش آشفتگی های هیجانی در میان افرادی که تنیده و آشفته هستند، درک پایینی از پاسخ های هیجانی خویش دارند و لذا به گونه ای منفی به آن ها واکنش نشان می دهند و در کنترل این پاسخ های هیجانی دچار مشکل هستند، به کار برده می شود (منین و همکاران، ۲۰۰۵؛ بائر، ۲۰۰۶).

مطابق با مطالب ذکر شده در قسمت پیشین، پژوهش ها نشان می دهند که افراد مبتلا به اختلال اضطراب فراگیر، هیجانات و نگرانی هایشان را به صورت تهدیدگونه و ناخوشایند تجربه می کنند (منین و همکاران، ۲۰۰۵؛ رومر، سالترز[۱]، رافا[۲]و اورسیلو، ۲۰۰۵؛ ولز و کارتر[۳]، ۱۹۹۹؛ به نقل از بائر، ۲۰۰۶). این نحوه ی واکنش نسبت به تجارب درونی، منجر به برانگیختن تلاش هایی جهت اجتناب از این وقایع می شود، اجتنابی که خود به گونه ای متناقض، میزان آشفتگی را افزایش داده (هایز[۴]، ویلسون[۵]، گیفورد[۶]، فولت[۷] و استروسال[۸]، ۱۹۹۶؛ وگنر[۹]، ۱۹۹۴؛ به نقل از بائر، ۲۰۰۶) و وضوح تجربه هیجانی را کاهش می دهد. این عملکرد اجتنابی نگرانی همزمان با ارائه ی ساختار اجتناب تجربی توسط هایز و همکاران (۱۹۹۱؛ به نقل از بائر، ۲۰۰۶) اتفاق افتاد. براساس این مدل، نگرانی در کوتاه مدت آشفتگی تجارب درونی را کاهش می دهد اما احتمالا در طول زمان با دخالت در پردازش هیجانی و نیز بازداری از بازشناسی اطلاعات انطباقی به دست آمده از طریق حالات هیجانی، باعث استمرار این آشفتگی می شود (رومر و اورسیلو،۲۰۰۲؛ به نقل از بائر، ۲۰۰۶).

تاکنون روش های درمانی متعددی برای درمان نگرانی و اختلال اضطراب فراگیر ایجاد شده است که از جمله ی این روش ها، می توان به “شناخت درمانی و به کارگیری آرام سازی”، “درمان شناختی رفتاری که عدم تحمل بلاتکلیفی را هدف قرار می دهد”، “درمان فراشناختی” و “درمان های دارویی” اشاره داشت.

ما اکنون در “موج سوم” مداخلات رفتار درمانی هستیم (هایز، فولت و لینهان، ۲۰۰۴؛ به نقل از دیدونا[۱۰]، ۲۰۰۹). اولین موج متمرکز بر محرک و پاسخ در شرطی سازی کلاسیک و عامل بود. موج دوم، موج درمان شناختی رفتاری بود که بر تغییر در محتوای افکار کار می کرد تا به این طریق در نحوه ی احساس و هیجانات افراد تغییر ایجاد کند. موج سوم دربردارنده ی درمان های ذهن آگاهی و مبتنی بر پذیرش است (دیدونا، ۲۰۰۹).

اگر اجتناب تجربی، مشکل اساسی در اختلال اضطراب فراگیر و به طور خاص، نگرانی باشد، پس بنابراین پذیرش تجربی که در طی تمارین ذهن آگاهی ایجاد می شود، می تواند راه حل مناسبی باشد. تاکید بر عملکرد هیجان ها (یعنی سودمندی آن ها در ارائه ی اطلاعاتی در خصوص خود و محیط اطرافمان، ارتباط با سایر افراد و غنی ساختن زندگی مان) همراه با تمرکز توجه بر حالات درونی و پذیرش مهربانانه آن؛ در حالی که به طور همزمان از این مساله آگاهیم که این حالات گذرا است و از احساس فرد از خویشتن خویش مجزا است، می تواند این پاسخ های آسیب زا به تجارب درونی را خنثی سازد (بائر، ۲۰۰۶).

پیشرفت های اخیر در حوزه ی فهم نگرانی و اختلال GAD، بر سودمندی بالقوه ی عناصر ذهن اگاهی در درمان آن ها اشاره دارند. در واقع این امکان وجود دارد که تمرین های ذهن آگاهی در افراد مبتلا به GAD موثر باشد زیرا آگاهی از نشانه های درونی و بیرونی را در لحظه ی حال گسترش داده و امکان وضوح و انطباق منعطفانه ای را فراهم می کند (بائر، ۲۰۰۶).

۲-۱-۱۰- معانی اولیه ذهن آگاهی

ذهن اگاهی از متون باستانی اقتباس شده است و به طور نظام دارتر در بودیسم بیان شده و مورد تاکید قرار گرفته است – سنتی باستانی که حداقل ۲۵۵۰ سال قدمت دارد (کنگ و همکاران، ۲۰۱۱). این واژه ترجمه انگلیسی از واژه پالی: “ساتی”[۱۱] است که اشاره بر “آگاهی، توجه و یادآوری” دارد (پالی زبانی است که آموزه های بودا برطبق آن نگاشته شده است). اولین ترجمه ی ساتی به صورت ذهن آگاهی، به سال ۱۹۲۱ بر می گردد (دیدونا، ۲۰۰۹).

در سنت بودایی این روش جزء اصلی مسیری است که در راه رسیدن به درک منشا رنج ها و پایان دادن به آن ها باید طی شود (کرین[۱۲]، ۲۰۰۹). ذهن اگاهی در آیین بودا تحت عنوان توجه محض یا ثبت غیر استدلالی رویدادها بدون واکنش یا ارزیابی ذهنی، تعریف شده است. ذهن آگاهی به فرایند توجه مداوم تمرکز دارد تا محتوایی که بدان توجه می شود ( آذرگون و همکاران، ۱۳۸۸). به عبارتی دیگر، هدف ذهن آگاهی در متون قدیمی، کاهش رنج های غیر ضروری است و این هدف از طریق ایجاد بینش نسبت به طرز کار ذهن و ماهیت فناپذیر جهان میسر می شود (دیدونا، ۲۰۰۹).

همان گونه که ذکر شد، سه مولفه ی ذهن آگاهی در متون باستان؛ آگاهی، توجه و یادآوری است. البته باید توجه داشت که تعریفی که از ذهن آگاهی ارائه شد، برای به کارگیری در حوزه ی روان درمانی تا حدودی تغییر پیدا کرده است و در حال حاضر در بردارنده ی دامنه ی وسیعی از عقاید و تمرین ها است (دیدونا، ۲۰۰۹).

“آگاهی اساسا با ارزش است و “توجه” که همان آگاهی متمرکز است نیز، عنصری ارزش مندتر است. تنها با آگاه شدن از آنچه که درون و اطراف ما رخ می دهد می توانیم خود را از اشتغالات ذهنی و مشکلات هیجانی رها سازیم. با جهت دهی دوباره توجه به جای تلاش برای کنترل یا سرکوب افکار و هیجانات شدید، می توانیم احساس خود را کنترل کنیم (دیدونا، ۲۰۰۹)

“یاد آوری” جنبه دیگری از ذهن آگاهی است. یادآوری مرور رویداد های گذشته نیست، بلکه به

خاطر داشتن به منظور آگاه بودن و تأکید بر اهمیت این هدف در تمارین ذهن آگاهی است. در هر لحظه ما به خود یاد آوری می کنیم” به خاطر داشته باش- آگاه باش” (دیدونا، ۲۰۰۹).

از طریق ذهن آگاهی، ما “راه های هوشمندانه” ای را ایجاد می کنیم که ذهن را کنترل می کند (بیک هو[۱۳]، ۲۰۰۷؛ به نقل از دیدونا، ۲۰۰۹). این توانایی به ما کمک می کند تا دریابیم که چه زمانی نیاز است تا سایر ظرفیت های ذهنی – مثل گوش به زنگی، تمرکز، شفقت و تلاش – را پرورش دهیم تا به طور ماهرانه ای در کاهش رنج و درد از آن ها بهره گیریم. برای مثال اگر در طی مراقبه، خود – انتقادگر شدیم، لازم است که میزان شفقت را افزایش دهیم؛ اگر احساس تنبلی و بی حوصلگی کنیم، لازم است که در پی تلاش برای افزایش انرژی در ذهن و بدن باشیم.

ذهن آگاهی خود به تنهایی برای رسیدن به لذت و شادی کافی نیست، بلکه این مهارت شالوده ی محکمی برای سایر عوامل ضروری فراهم می سازد (راپگای[۱۴] و بیستریسکی[۱۵]، ۲۰۰۷؛ به نقل از دیدونا، ۲۰۰۹). در ادبیات پژوهشی کلاسیک، ذهن آگاهی معمولا به عنوان یک “عملکرد” در نظر گرفته می شود تا این که خود، به عنوان هدف تلقی شود و سرانجام ذهن آگاهی به عنوان بخشی از یک طرح درنظر گرفته شده است که هدف آن از بین بردن عادات ذهنی مسبب در احساس ناخوشایندی مثل هیجانات ناراحت کننده ی خشم، حسادت یا حرص و طمع و یا رفتارهایی است که از طریق آن به خود و سایرین آسیب می رسانیم (دیدونا، ۲۰۰۹).

تمرکز کنونی بر هوشیاری آگاهانه در روان درمانی، یک راهبرد اصلاحی بر جریان های درمانی معاصر است. بسیاری از درمان گران خوش باور، پیش از آن که زمان آن فرا برسد، بر مشکل بیمار متمرکز می شوند و ناآگاهانه مفاهیم پذیرش و درک خویشتن را کنار می گذارند. موارد مطرح شده در درمان های مبتنی بر ذهن آگاهی، اول آگاهی و پذیرش و سپس در گام دوم، ایجاد تغییر است (دیدونا، ۲۰۰۹).

 

۲-۱-۱۱-  ورود ذهن آگاهی به حیطه ی روان درمانی

همان طور که ذهن آگاهی از ریشه های اولیه ی خود فاصله می گرفت و با روان درمانی غرب منطبق می شد، معانی آن نیز گسترده تر شد (دیدونا، ۲۰۰۹). چندی از محققان (به عنوان مثال کمبرز[۱۶] و همکاران، ۲۰۰۹؛ راش[۱۷]، ۲۰۰۷؛ به نقل از کنگ و همکاران، ۲۰۱۱) معتقدند که به منظور درک کامل تری از نقش بالقوه ی ذهن آگاهی در سلامت روان، مهم است که درک درستی از تفاوت مفهوم ذهن آگاهی در بودیسم و روان درمانی غرب، به دست آوریم. مسلما مفهوم ذهن آگاهی در بودیسم و غرب حداقل در سه سطح تفاوت دارند : بافتار، فرایند و محتوا.

در سطح بافتاری، ذهن آگاهی در سنت بودیسم به عنوان یکی از مجموعه عوامل به هم پیوسته ای از تمرین ها در نظر گرفته می شود که برای رسیدن به رهایی از رنج، وضعیت نهایی یا هدف نهایی تعیین شده برای ریاضت کشان در این سنت، لازم است. بر این اساس نیاز است که ذهن آگاهی در کنار سایر تمرین های معنوی مثل پیروی از سبک زندگی اخلاقی، ترویج شود تا فرد به سمت هدف آزادی حرکت کند. از سوی دیگر عموما مفهوم غربی ذهن آگاهی، مستقل از هر نوع محدوده ی خاص فلسفی، قوانین اخلاقی یا نظامی از تمرین ها است (کنگ و همکاران، ۲۰۱۱).

در سطح فرایند، در بافت بودیسم ذهن آگاهی به صورت تامل روی جنبه های اصلی آموزه های بودیسم مثل ناپایداری، غیرخودبودن و رنج بردن تمرین شده است. به عنوان مثال ساتی پاتاناسانا (اساس مباحثه ی ذهن آگاهی)، یکی از مباحث کلیدی بودیسم در ذهن آگاهی است که توسط بودا به این صورت معرفی می شود: فرد در حالی که ماهیت ناپایدار اشیا را مشاهده می کند، ذهن آگاهی را از عملکرد بدنش، حواس و احساساتش، آگاهی و محتوای آگاهی حفظ می کند. به طور کلی، تمرین های غربی نسبت به آموزه های سنتی بودیسم کم تر به غیرخودبودن و ناپایداری تاکید دارند (کنگ و همکاران، ۲۰۱۱).

در نهایت در سطح محتوا و در رابطه با موارد بالا، در آموزه های اولیه ی بودیسم، ذهن آگاهی به

طورخاص به آگاهی درون گرایانه نسبت به فرایند و تجارب روان شناختی و فیزیکی اشاره دارد. این برخلاف مفهوم غربی خاص ذهن آگاهی است که ذهن آگاهی را به صورت شکلی از آگاهی می داند که شامل تمام اشکال موضوع در تجارب درونی و بیرونی از جمله ویژگی های حسی اشیاء خارجی، مثل دیدن و بوییدن است. این گفته بدان معنی نیست که موضوعات حسی خارجی در نهایت بخشی از تجربه ی درونی را شکل می دهند بلکه در آموزه های بودیسم، اساسا ذهن آگاهی شامل مشاهده ی ادراک فرد و واکنش هایش به سوی موضوعات حسی است تا تمرکز بر ویژگی های حسی خود اشیاء (کنگ و همکاران، ۲۰۱۱).

ادغام ذهن آگاهی در پزشکی و روان شناسی غرب را می توان در رشد ذن بودیسم در دهه های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ در امریکا و تا حدودی از طریق نوشته های اولیه هم چون “ذن در هنر تیراندازی” (هریجال[۱۸]، ۱۹۵۳؛ به نقل از کنگ و همکاران، ۲۰۱۱)، “جهان ذن: جنگ غربی- شرقی”(راس[۱۹]، ۱۹۶۰؛ به نقل از کنگ و همکاران، ۲۰۱۱) و “روش ذن” (هریجال، هال[۲۰] و تازند[۲۱]، ۱۹۶۰؛ به نقل از کنگ و همکاران، ۲۰۱۱) دنبال کرد.

در اوایل دهه ۱۹۶۰، علاقه در کاربرد تکنیک های مراقبه در روان درمانی آغاز شد و در میان متخصصان به ویژه روان تحلیل گران (به عنوان مثال ملاحظه کنید باس[۲۲]، ۱۹۶۵؛ فین گارتی[۲۳]، ۱۹۶۳؛ سوزوکی[۲۴]، فروم[۲۵] و دی مارتینو[۲۶]، ۱۹۶۰؛ واتز[۲۷]، ۱۹۶۱؛ به نقل از کنگ و همکاران، ۲۰۱۱) رشد کرد.

در سرتاسر دهه های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، علاقه ی رو به رشدی در روان شناسی تجربی در خصوص بررسی معانی مختلف آگاهی بسط یافته و گسترش مرزهای آگاهی از جمله مراقبه وجود داشت. مطالعات اولیه EEG بر مراقبه نشان داد که افرادی که مراقبه می کنند، فعالیت مداوم آلفا همراه با کاهش آرام در میزان متابولیسم (آناند[۲۸]، شینا[۲۹] و سینگ[۳۰]، ۱۹۶۱؛ باگچی[۳۱] و ونگر[۳۲]، ۱۹۵۷؛ والاک[۳۳]، ۱۹۷۰؛ به نقل از کنگ و همکاران، ۲۰۱۱) و هم چنین افزایش امواج تتا را نشان می دهند که منعکس کننده ی حالات برانگیختگی کم تر در خواب است (کاساماستو[۳۴] و هیرای[۳۵]، ۱۹۶۶؛ به نقل از کنگ و همکاران، ۲۰۱۱).

در آغاز دهه ی ۱۹۷۰، موجی از علاقه به بررسی و پژوهش در مراقبه متعالی (TM) ایجاد شد. مراقبه ی متعالی فرمی از تکنیک مراقبه ی متمرکز است که توسط ماهاریشی ماهش یوگی[۳۶] مشهور شد (والاک، ۱۹۷۰؛ به نقل از کنگ و همکاران، ۲۰۱۱). مشخص شده که تمرین مراقبه ی متعالی با کاهش در شاخص های برانگیختگی فیزیولوژیکی هم چون مصرف اکسیژن، حذف دی اکسیدکربن و میزان تنفس مرتبط است (بنسون[۳۷]، روزیز[۳۸]، مارزتا[۳۹]و کلمچاک[۴۰]، ۱۹۷۴؛ والاک، ۱۹۷۰؛ والاک، بنسون و ویلسون[۴۱]، ۱۹۷۱؛ به نقل از کنگ و همکاران، ۲۰۱۱). با وجود این واقعیت که پژوهش روی مراقبه ی ذهن آگاهی پیش از این، در دهه ی ۱۹۶۰ آغاز شده بود اما تا اواخر دهه ی ۱۹۷۰، مراقبه ی ذهن آگاهی به عنوان شیوه ی مداخله در افزایش بهزیستی روان شناختی مورد بررسی قرار نگرفته بود.

کاربرد مراقبه ی ذهن آگاهی به عنوان شکلی از مداخله ی رفتاری برای مشکلات بالینی، با کارهای جان کابات زین آغاز شد که کاربرد مراقبه ی ذهن آگاهی را در درمان بیماران مبتلا به درد مزمن کشف کرد (کابات زین، ۱۹۸۲؛ به نقل از کنگ و همکاران، ۲۰۱۱) و آن مداخله اکنون به عنوان کاهش استرس مبتنی بر ذهن آگاهی (MBSR) شناخته می شود.

با استقرار الگوی کاهش استرس مبتنی بر ذهن آگاهی ، چندین مداخله ی دیگر نیز با به کارگیری اصول و تمارین مرتبط با ذهن آگاهی ایجاد شدند، مثل شناخت درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی MBCT (سگال، ویلیامز[۴۲] و تیزدل[۴۳]، ۲۰۰۲؛ به نقل از کنگ و همکاران، ۲۰۱۱)، رفتاردرمانی دیالکتیکی DBT (لینهان، ۱۹۹۳؛ به نقل از کنگ و همکاران، ۲۰۱۱) و درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد ACT (هایز، استروسال و ویلسون، ۱۹۹۹؛ به نقل از کنگ و همکاران، ۲۰۱۱).

قابل توجه است که کیفیات ذهنی مطرح شده در ساتی (آگاهی، توجه و یادآوری) نیز در ذهن آگاهی جای گرفته است اما این کیفیات به منظور کاهش مشکلات بالینی، تا حدی تعدیل شده اند. این کیفیات شامل غیرقضاوتی بودن، پذیرش و شفقت می باشد. در بیش تر ادبیات روان شناختی معاصر در خصوص ذهن آگاهی، می توان این سه مولفه را تشخیص داد (دیدونا، ۲۰۰۹).

هرچند به مولفه ی “پذیرش” در متون قدیمی بودیسم اشاره شده است اما با این حال، این مولفه برای کاربردهای بالینی نیز به کار برده شده است. از جمله واژه های مرتبطی که در خصوص ذهن آگاهی درمانی به کاربرده شده است، می توان به “آگاهی مهربانانه” ، “پذیرش آگاهانه” ، “شفقت آگاهانه” اشاره داشت.

ما برای آگاهی از تجربمان، نیاز داریم که این آگاهی، همراه با ویژگی پذیرش و شفقت باشد. هر چه درد و رنج ما بیش تر باشد، به نظر می رسد که بیش تر به پذیرش نیاز داریم تا قادر شویم که در خصوص آن چه که در زندگی مان رخ داده، ماهرانه تر عمل کنیم. در مقابل، شفقت بدون آگاهی، می تواند سرپوشی بر مشکلات زندگی باشد، مشکلاتی که توجه به آن ها ضروری است. به عبارتی دیگر پذیرش بدون آگاهی، می تواند شکلی از اجتناب دفاعی باشد (دیدونا، ۲۰۰۹).

در سال های اخیر نیز شاهد موجی از علاقه، به سمت ذهن آگاهی در میان متخصصان سلامت روان

بوده ایم. در یک بررسی بر روی روان درمانگران در ایالات متحده (سیمون[۴۴]، ۲۰۰۷؛ به نقل از دیدونا، ۲۰۰۹) نشان داده شد که درصد درمان گرانی که حداقل یک بار از “درمان های مبتنی بر ذهن آگاهی” استفاده کرده بودند، برابر با ۴/۴۱ درصد بود. چند سال پیش گرمر[۴۵]و همکاران (۲۰۰۵؛ به نقل از دیدونا، ۲۰۰۹) بیان داشتند که ذهن آگاهی سرانجام می تواند در جای خود به عنوان یک مدل درمانی مطرح شود؛ این زمان، خیلی سریع به وقوع پیوست.

ذهن آگاهی می تواند فرایند ادراکی مهم در کلیه ی درمان های روان شناختی محسوب شود. تمام متخصصان، ذهن آگاهی را در کارهایشان به کار می برند – چه روان تحلیل گرانی که در درجه ی اول روی روابط کار می کنند، چه درمان گران شناختی رفتاری که مداخلات جدید، موثر و ساخت یافته تری را ایجاد می کنند و یا درمان گرایان انسان گرایی که بیماران خود را به لمس و درک عمیق تجربه ی خویش تشویق می کنند- . اما سوال درمانی مهم که در این جا مطرح می شود این است که “به چه نحو می توان به بیماران کمک کرد تا پذیرش را در خود افزایش داده و از تجربه ی لحظه ی حاضر آگاه شوند؟” (دیدونا، ۲۰۰۹).

در رویکردهای ذهن آگاهی و مبتنی بر پذیرش، درمان گران به جای این که با الگوهای ناسازگارانه ی افکار، احساسات و یا رفتار بیمار چالش کنند، به آن ها کمک می کنند تا روابط خود را با تجربه ی فردی تغییر دهند. هنگامی که بیماران برای درمان مراجعه می کنند، معمولا از آن چه که احساس می کنند و یا نحوه ی رفتار خود، ناراحت هستند – آن ها می خواهند که اضطراب یا افسردگی کم تری را تجربه کنند – درمان گران با ایجاد پذیرش کنجکاوانه و لحظه به لحظه ی تجربه ی ناخوشایند، در پی تغییر شکل روابط بیمار با مشکل وی هستند (دیدونا، ۲۰۰۹).

ذهن آگاهی مهارت هایی را هم در حوزه مشاهده گری (جنبه تمرکز زدایی تجربه) و هم درگیر شدن و تجربه مستقیم در واقعیت عینی تجربه، پرورش می دهد. تمرکز زدایی شامل پرورش قابلیت هایی برای مجزاسازی خود از تجربه در جریان تجربه کردن است – فرد به این درک می رسد که می تواند به جای در نظر گرفتن افکار به عنوان بازنمایی هایی از واقعیت، ماهیت آن ها را از جنس اموری فکری به حساب آورد. درگیری مستقیم با تجربه شامل به سر بردن با ماهیت حسی و کیفیت خاص آن است (کرین، ۲۰۰۹).

۱۴۹ . Salters, K.

  1. ۱۵۰٫ Raffa, S.
  2. ۱۵۱٫ Carter, K.

۱۵۲ . Hayes, S. C.

۱۵۳ .Wilson, K. G.

۱۵۴ . Gifford, E. V.

۱۵۵ . Follette, V. M.

۱۵۶ . Strosahl, K.

۱۵۷ . Wegner, D. M.

  1. ۱۵۸٫ Didonna, F.

۱۵۹ .satti

  1. ۱۶۰٫ Crane, R.

۱۶۱ . Bhikkhu, T.

  1. ۱۶۲٫ Rapgay, L.

۱۶۳ . Bystrisky, A.

۱۶۴ .Chambers, R.

  1. ۱۶۵٫ Rosch, E.
  2. ۱۶۶٫ Herrigel, E.

۱۶۷ . Ross, N. W.

  1. ۱۶۸٫ Hull, R. F. C.

۱۶۹ . Tausend, H.

۱۷۰ . Boss, M.

۱۷۱ . Fingarette, H.

۱۷۲ . Suzuki, D. T.

۱۷۳ . Fromm, E.

۱۷۴ . De Martino, R.

  1. ۱۷۵٫ Watts, A. W.
  2. ۱۷۶٫ Anand, B. K.

۱۷۷ . Chhina, G. S.

  1. ۱۷۸٫ Singh, B.

۱۷۹ . Bagchi, B. K.

۱۸۰ . Wenger, M. A.

۱۸۱ . Wallace, R. K.

۱۸۲ . Kasamatsu, A.

  1. ۱۸۳٫ Hirai, T.

۱۸۴٫Maharishi Mahesh Yogi

۱۸۵ . Benson, H.

  1. ۱۸۶٫ Rosner, B. A

۱۸۷ . Marzetta, B. R.

  1. ۱۸۸٫ Klemchuk, H. M.

۱۸۹ .Wilson, A.F.

۱۹۰ . Williams, J. M. G.

  1. ۱۹۱٫ Teasdale, J. D.

۱۹۲ . Simon, R.

۱۹۳ . Germer, C.

پایان نامه مدل فرا شناختی نگرانی

مدل فرا شناختی نگرانی

دیوی و ولز، ۲۰۰۶) بر تمایز میان نگرانی و تفاسیر منفی از نگرانی، استوار است (دیوی و ولز، ۲۰۰۶). باید توجه داشت که کاربرد درمان فراشناختی در مورد اختلال اضطراب فراگیر، مبنایی برای درک نحوه ی مفهوم سازی و درمان فرایندهای نگرانی کنترل ناپذیر در طیف گسترده ای از اختلال ها، فراهم سازد. براساس این مدل افراد مبتلا به اختلال اضطراب فراگیر، معمولا از نگرانی به عنوان وسیله ای برای پیش بینی مسایل آتی و تولید روش های مقابله ای، استفاده می کنند. معمولا نگرانی به عنوان نوعی راهبرد مقابله ای، در پاسخ به یک فکر منفی مزاحم فعال می شود (ولز، ۱۳۸۸).

این فرایند الزاما مشکل ساز نیست، چون تا وقتی که فرد بر این باور است که نگرانی اش مفید است و جلوی خطر را می گیرد، ممکن است “نگران خوشحال[۱]” باشد. نگرانی های عمومی در مورد رویدادهای خارجی و نگرانی های اجتماعی و سلامت جسمی در پاسخ به عوامل برانگیزاننده، “نگرانی نوع ۱[۲]” خوانده می شود. استفاده از نگرانی به عنوان راهبرد مقابله ای، به باورهای فراشناختی مثبت درباره ی نگرانی که اکثر افراد تا حدودی دارند، مربوط می شود. این نوع باورها، شامل باورهایی مانند “نگرانی به من کمک می کند تا از مشکلات اجتناب کنم” ، “نگرانی به من کمک می کند تا برای برخورد با مسایل آماده باشم” و.. است (ولز، ۱۳۸۸).

با این حال اختلال اضطراب فراگیر زمانی به وجود می آید که باورهای منفی درباره ی نگرانی در

فرد فعال می شوند. دو نوع باور منفی، مهم هستند: باورهای منفی درباره ی کنترل ناپذیری نگرانی و باورهای منفی درباره ی پیامدهای آسیب زا یا مخاطره آمیز نگرانی (ولز، ۱۳۸۸).

باورهای منفی درباره ی پیامدهای نگرانی، شامل باورهایی هستند مبنی بر این که نگرانی می تواند به پیامدهای ناگوار جسمی (مانند حمله قلبی) ، روان شناختی (مانند فروپاشی روانی) یا اجتماعی (مانند طرد شدن از سوی دیگران) منجر شود (ولز، ۱۳۸۸). از این دیدگاه بیماران مبتلا به اختلال اضطراب فراگیر در یک حالت ناهماهنگی شناختی (همراهی باورهای مثبت و منفی درباره نگرانی) قرار دارند (کلارک و فربورن، ۱۳۸۵). هنگامی که باورهای فراشناختی منفی فعال می شوند فرد به ارزیابی منفی نگرانی می پردازد؛ یعنی دچار نگرانی درباره ی نگرانی می شود و همین امر موجب افزایش اضطراب و احساس ناتوانی در مقابله می شود.

نگرانی درباره نگرانی، نمونه ای از ارزیابی فراشناختی است. این فرایند “فرانگرانی[۳]” یا “نگرانی نوع ۲” خوانده می شود که به ارزیابی منفی نگرانی و علایم مرتبط با آن دلالت می کند. نمونه هایی از فرانگرانی عبارتند از: “کنترل خودم را از دست می دهم” ، “دارم دیوانه می شوم” و… (ولز، ۱۳۸۸).

در واقع هنگامی نگرانی بهنجار به نابهنجار تبدیل می شود که فرانگرانی پدیدار شود. ولز (۱۹۹۵؛ به نقل از کلارک و فربورن، ۱۳۸۵) مطرح می سازد که وجه تمایز مربوط به نگرانی های اختلال اضطراب فراگیر و نگرانی های بهنجار، رویداد شایع تر فرانگرانی است. در نتیجه مبتلایان به اختلال اضطراب فراگیر آمادگی این را دارند که درگیر نگرانی به مثابه یک راهبرد سازگاری شوند و هنگامی که این اتفاق افتاد، ترس های مربوط به فرایند نگرانی در آن ها فعال می شود.

بهترین راهبرد، تلاش برای اجتناب از نیاز به نگرانی است (مثلا از راه اجتناب از موقعیت های اضطراب برانگیز). با این وجود، چون چنین چیزی به دلیل دامنه وسیعی از برانگیزان های احتمالی، غالبا ممکن نیست، افراد مبتلا به اختلال اضطراب فراگیر برای غلبه بر نیاز به نگرانی، از رفتارهای مقابله ای و راهبردهای کنترل فکر استفاده می کنند (کلارک و فربورن، ۱۳۸۵).

رفتارهای مقابله ای، شامل اطمینان جویی، اجتناب، جست و جوی اطلاعات، توجه برگردانی، استفاده از سیگار یا الکل و … است. این رفتارها موجب تداوم ارزیابی ها و باورهای منفی درباره نگرانی می شوند، برای این که با سپردن کنترل به دست عوامل خارجی، فرایند خودگردانی را مختل می کنند. هر چند ممکن است این راهبردها نگرانی را متوقف کنند ولی فرد را از پی بردن به این حقیقت که فرایندهای درونی می توانند موجب تداوم فرایند نگرانی شوند، باز می دارند. هم چنین این راهبردها، فرد را از کشف این واقعیت که حتی اگر نگرانی تداوم یابد، باز موجب پیامدهای منفی مانند حمله ی قلبی نخواهد شد، نیز باز می دارد (ولز، ۱۳۸۸).

فرایند دیگر در مدل فراشناختی نگرانی، استفاده ی فرد از راهبردهای کنترل فکر است. استفاده ی غیر مفید از راهبردهای کنترل فکر اغلب شامل فرونشانی و سرکوب برانگیزاننده های نگرانی و ناتوانی در رها شدن از فرایند نگرانی به هنگام فعال شدن آن است. فرونشانی به تلاش برای فکر نکردن در مورد افکاری که ممکن است نگرانی را برانگیزاند، اطلاق می شود. متاسفانه فرونشانی کاملا موثر نیست و شکست آن می تواند باورهای فرد در مورد از دست دادن کنترل را تقویت نموده و یا موجب افزایش اهمیت برانگیزان های افکار منفی شود.

دومین فرایند مهم، ناتوانی فرد در درگیر نشدن در فرایند نگرانی به هنگام فعال شدن آن است. این ناتوانی به صورت تفکر مداوم درباره ی نگرانی به منظور مقابله با آن یا تلاش برای اطمینان دادن به خود از طریق خودگویی، آشکار می شود. این کار نوعی فعالیت مفهومی مداوم است که در آن فرد قادر به متوقف کردن فرایند مقابله دائمی خود نیست. چندین عامل در این ناتوانی نقش دارند. برای مثال اغلب فرد براین باور است که نگران نبودن برابر با عدم تلاش برای مقابله است (برای این که نگرانی یک راهبرد مقابله ای مهم است) یا فرد با این تصور که مشکل غیرقابل کنترل است (برای مثال، نگران بودن بخشی از شخصیت من است)، از کنترل خود، آگاهی ندارد. اغلب فرد تجربه ی شخصی محدودی درمورد خودکنترلی فرایند نگرانی دارد که می تواند باور او درباره ی کنترل ناپذیری آن را به چالش بکشد (ولز، ۱۳۸۸).

۱۴۶ . happy worrier

  1. ۱۴۷٫ type I worry
  2. ۱۴۸٫ meta-worry

دانلود پایان نامه روانشناسی با موضوع مدل اجتناب شناختی نگرانی

مدل اجتناب شناختی نگرانی

تجارب بالینی و ادبیات پژوهشی موجود در حیطه نگرانی، مهم ترین شناخت در اختلال اضطراب فراگیر را به این صورت تعریف می کنند : “دنیا بالقوه خطرناک است و من نمی توانم با آن چه که در آینده اتفاق می افتد مقابله کنم. براین اساس باید تمام اتفاقات بدی را که ممکن است در آینده رخ دهد، پیش بینی کنم تا بتوانم از آن ها اجتناب کرده یا خود را برای رویارویی با آن ها آماده سازم”.

زمانی که افراد خطر یا تهدیدی را درک می کنند، طبیعتا درگیر فعالیت هایی می شوند تا آن را محدود کنند (دیوی و ولز، ۲۰۰۶).

نظریه ی یادگیری دو مرحله ای ماورر[۱] (۱۹۴۷؛ دیوی و ولز، ۲۰۰۶) در خصوص ترس و اجتناب بیان می دارد که ما از چیزهایی که با تنبیه مرتبط هستند، هراسانیم و به گونه ای منفی، برای انجام رفتارهایی که باعث اجتناب از تجربه ی ترس و محرک های شرطی که ترس شرطی شده را فرا می خوانند، تقویت می شویم. نتیجه ی این امر، تداوم اضطراب نسبت به از محرک های شرطی است، زیرا اجتناب مانع از رویارویی های مکرر با محرک هایی می شود که باید خاموش گردند. این مدل یادگیری، به عنوان زیر بنای تحول درمان های رویارویی در بسیاری از اختلالات اضطرابی به کار گرفته شده است (دیوی و ولز، ۲۰۰۶).

نگرانی به احتمالاتی که وجود ندارد و به اتفاقات بدی که ممکن است در آینده رخ دهد، متمرکز است. براین اساس افراد کنترل اندکی بر مسایل متفاوتی دارند که آن ها را نگرانی می کند. به دلیل این که خطر ادراک شده در لحظه ی حال وجود ندارد و به دلیل این که پاسخ های مناسبی برای اجتناب از این تهدیدها موجود نیست، افراد منحصرا درگیر تلاش های ذهنی برای حل مساله می شوند (دیوی و ولز، ۲۰۰۶).

همان گونه که قبلا اشاره شده بود، نگرانی بیش تر شامل تفکرات کلامی است تا تصاویر ذهنی. در هنگام نگرانی، افراد شروع به خودگویی می کنند. تمایز میان افکار و تصاویر ذهنی (تجسم ذهنی) نقش بسیار مهمی در مدل اجتناب شناختی دارد. تصویرسازی، یک صحنه ی هیجانی است که پاسخ فیزیولوژیکی نیرومند و الگویی از پاسخ دهی فیزیولوژیکی (و عاطفی) را به وجود خواهد آورد که بسیار شبیه به رویداد واقعی است، اما سخنان کلامی تنها توصیفی از آن صحنه ی هیجانی در ذهن هستند و با این وجود، پاسخ های فیزیولوژیکی بسیار کم تری را فرا می خوانند (ورانا[۲]، کاتبرت[۳] و لانگ[۴]،  ۱۹۸۶؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶).

بورکووک و همکاران اظهار می دارند که نگرانی نشانه ی اجتناب از گونه های دیگر تفکر، نظیر فرایندهای تصوری (تجسمی) است که به شدت با احساس منفی پیوند دارد (بورکووک و اینز، ۱۹۹۰؛ بورکووک و دیگران، ۱۹۹۱؛ به نقل از کلارک و فربورن، ۱۳۸۵).

از طریق نگرانی افراد موفق به اجتناب از تصاویر آزارنده، اضطراب جسمانی و سایر هیجانات منفی می شوند. بنابراین نگرانی به عنوان پاسخی اجتنابی به کار برده می شود و در پردازش هیجانی دخالت کرده و براین اساس مانع خاموشی ترس می شود. در واقع افراد نگران با اجتناب از محرکات و احساسات اضطراب برانگیز در کوتاه مدت، مانع از پردازش اطلاعات مربوط به موقعیات مختلف در خود می شوند که این امر به نوبه ی خود می تواند مانع ایجاد منابع مقابله ای مناسب در آن ها شود. در طولانی مدت، افراد مبتلا به نگرانی مزمن، تمام این پیامدهای منفی را تجربه می کنند و احتمالا در حل مناسب عوامل استرس زایی که رخ می دهند، شکست می خورند (بورکووک، ۱۹۹۴؛ به نقل از فرسکو[۵] و همکاران، ۲۰۰۲).

در واقع شواهد پژوهشی متعددی از این فرضیه حمایت می کنند که نگرانی، پاسخی اجتنابی است و موجب سرکوبی تصاویر آزارنده می شود، برانگیختگی جسمانی و پردازش هیجانی را کاهش می دهد و براین اساس در تداوم اضطراب و نگرانی نقش دارد. بنابراین نگرانی از طریق رفتارهای اجتنابی به گونه ای منفی تقویت می شود (دیوی و ولز، ۲۰۰۶).

۱۴۳٫Mowrer, O.H.

۱۴۲٫Vrana, S.R.

۱۴۳ .Cuthbert, B.M.

۱۴۴ .Lang, P.J.

۱۴۵ . Fresco, D. M.

پایان نامه روانشناسی : رویکردهای نظری مطرح شده در خصوص نگرانی و اختلال اضطراب فراگیر

بسیاری از نظریه های مطرح شده در خصوص نگرانی، به بررسی این مولفه در درون اختلال اضطراب فراگیر پرداخته اند و بنابراین متاسفانه نظریه ای که به طور خاص به بررسی این مفهوم بپردازد، وجود ندارد. از این رو، ما نیز در این قسمت به بررسی نگرانی در درون بافت نظریه های مرتبط با اختلال اضطراب فراگیر خواهیم پرداخت.

۲-۱-۸-۱-  مدل شناختی اختلال اضطراب فراگیر :  اثر عدم تحمل بلاتکلیفی (IU)[1]    

پژوهشگران در عرصه های گوناگون علاقه مند به بررسی شیوه های پاسخ دهی و یا مقابله ای افراد با بلاتکلیفی بوده اند. براین اساس چندین مدل بررسی رفتار در موقعیت های دربردارنده ی خطر و بلاتکلیفی مطرح شده اند (به عنوان مثال، هاک[۲] و کرون[۳] و، ۲۰۰۴ ؛ سورنتینو[۴] و رونی[۵]، ۲۰۰۰ ؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶). با وجود این که بعضی از افراد به خوبی با احساس بلاتکلیفی در زندگی خود مقابله کرده اند و گاه، حتی آن را می پذیرند، بسیاری از افراد از این شرایط احساس نارضایتی داشته و آن را تهدیدگونه تلقی می کنند و بنابراین در تلاش هستند تا این احساس بلاتکلیفی را از زندگی خود حذف کنند. داگاس و همکاران در پی ایجاد مفهوم عدم تحمل بلاتکلیفی (IU)، این مفهوم را به عنوان خصیصه ای توصیف می کنند که ناشی از عقاید اساسی در خصوص بلاتکلیفی است. در واقع، IU بر ادراک، تفسیر و پاسخ دهی افراد به موقعیات بلاتکلیفی در سطوح مختلف شناختی، هیجانی و رفتاری تاثیر می گذارد (دیوی و ولز، ۲۰۰۶).

افرادی که قادر به تحمل بلاتکلیفی نیستند، معتقدند که بلاتکلیفی استرس زا و ناراحت کننده است، شرایط در آینده خوب نیست، اتفاقات غیرمنتظره منفی گونه هستند و باید از آن ها اجتناب کرد و احساس بلاتکلیفی بر توانایی آن ها در عملکرد مناسب، تاثیرگذار است (باهر و داگاس، ۲۰۰۲؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶). در این رویکرد، IU، مولفه ی شناختی اختلال اضطراب فراگیر است؛ براین اساس واکنش های شناختی، هیجانی و رفتاری و پاسخ های افراد مبتلا به GAD از طریق این اعتقاد زیربنایی که بلاتکلیفی غیر قابل تحمل است، برانگیخته می شود (دیوی و ولز، ۲۰۰۶).

در بسیاری از پژوهش ها مشخص شده است که نگرانی و عدم تحمل بلاتکلیفی رابطه ی بالایی با یکدیگر دارند، به عنوان مثال داگاس وهمکاران (۲۰۰۱؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶)، در پژوهشی که بر روی جمعیت غیر بالینی انجام دادند، به این نتیجه رسیدند که IU نسبت به نشانگان وسواسی، اجباری و احساس وحشت زدگی، ارتباط بسیار قوی تری با نگرانی دارد. در پژوهشی دیگر داگاس و همکاران (۲۰۰۴؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶) دریافتند که IU در جمعیت غیر بالینی، همبستگی بالاتری با نگرانی دارد تا با نشانگان افسردگی.

باهر و داگاس در پژوهش خود متوجه شدند که IU نسبت به سایر فرایندهایی که با اضطراب ارتباط دارد، مثل کمال گرایی، نیاز به کنترل و عدم تحمل ابهام، ارتباط قوی تری با نگرانی دارد (باهر و داگاس، در حال چاپ؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶). در بررسی هایی که روی جمعیت های مبتلا به اختلال اضطراب فراگیر نیز صورت گرفت، یافته ها مشابه با نتایج ذکر شده در پاراگراف پیشین بود؛ به این صورت که بیماران مبتلا به اختلال اضطراب فراگیر نسبت به بیماران مبتلا به اختلال پانیک (داگاس، مارشاندا و لدوکر، ۲۰۰۵؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶)، بیماران مبتلا به سایر اختلالات اضطرابی (لدوکر و همکاران، ۱۹۹۹؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶) و گروه کنترل غیر بالینی (داگاس، گاگنون[۶] و همکاران، ۱۹۹۸؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶)، سطوح بالاتری از  IUرا گزارش کردند.

فرض این رویکرد این است که احتمالا IU از طریق دو گذرگاه احتمالی در توسعه و تداوم نگرانی نقش دارد: اولین احتمال این است که IU به طور مستقیم از طریق گسترش سوء گیری های شناختی منجر به نگرانی مزمن می شود. احتمال دوم این است که IU، از طریق شیوه های غیرمستقیم – از طریق فرایندهای ثانویه ی افکار مثبت در خصوص نگرانی، جهت گیری منفی در خصوص مساله و اجتناب شناختی – منجر به رشد و گسترش سطوح بالای نگرانی می شود (دیوی و ولز، ۲۰۰۶).

۲-۱-۸-۱-۱) ارتباط مستقیم IU  با نگرانی

پژوهش ها نشان داده اند که نگرانی و اختلال اضطراب فراگیر، با سوگیری های ارزیابی منفی و گوش به زنگی مفرط ارتباط دارند (مک لود[۷] و روترفورد[۸]، ۲۰۰۴؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶). به عبارتی دیگر، فرض براین است که گرایش شدید به عدم تحمل بلاتکلیفی می تواند منجر به افزایش حساسیت نسبت به محرک یا موقعیت هایی شود که در حقیقت بی ضرر هستند. این حساسیت می تواند نشان دهد که  چگونه افراد مبتلا به GAD تبدیل به افرادی می شوند که دائما در خصوص موضوعات گوناگون نگران هستند. پژوهش های مختلف مدعی هستند که حساسیت بالا نسبت به اطلاعات مبهم و نامشخص، می تواند در مشخص ساختن افرادی که مستعد نگرانی هستند، کمک کننده باشد (دیوی و ولز، ۲۰۰۶).

۲-۱-۸-۱-۲)  ارتباط غیر مستقیم IU  با عقاید مثبت

یافته ها نشان می دهد که نگرانی شدید حداقل با پنج نوع مختلف از عقاید مثبت در ارتباط است:

دو نوع از این عقاید بیان می دارند که نگرانی کارکردی سازگارانه و انطباقی دارد: نگرانی به افراد کمک می کند تا مساله را به شکل موثری حل کنند و انگیزه ی افراد را برای انجام آن ها افزایش می دهد. سومین نوع از این عقاید مثبت، شامل این فرض است که نگرانی، واکنش هیجانی (شگفت زدگی، یاس) نسبت به پیامدهای منفی آینده را تعدیل می کند. چهارمین نوع عقاید گزارش شده، این است که نگرانی می تواند مسیر اتفاقات را تغییر دهد (دیوی و ولز، ۲۰۰۶).

در نهایت، پنچمین اعتقاد این است که نگرانی، جنبه ی مثبت شخصیت فرد را نشان می دهد، یعنی نگرانی نشان می دهد که شخص، فردی مراقب و محتاط است (باکرمن[۹]، باهر، کرنر[۱۰] و داگاس، ۲۰۰۴؛ فرانسیس[۱۱] و داگاس، ۲۰۰۴؛ هالوکا[۱۲]، داگاس، فرانسیس و لاوگسن[۱۳]، ۲۰۰۰؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶).

بیش تر عقاید مثبت در خصوص نگرانی شامل این فرض هستند که نگرانی می تواند به افراد کمک کند تا خود را برای بدترین اتفاق و حفظ کنترل خود بر آن، آماده کنند. بنابراین، این عقیده که نگرانی می تواند به گونه ای آگاهانه و یا ناآگاهانه به کار برده شود، تا حدی پیامد موقعیات نامشخص را تغییر می دهد و یا واکنش های منفی شخص را به چنین موقعیت های منفی کاهش خواهد دارد. در این رویکرد، حفظ عقاید مثبت در خصوص نگرانی، یک مولفه ی سودمند و تداوم بخش مهم در نگرانی مفرط به حساب می آید (دیوی و ولز، ۲۰۰۶).

۲-۱-۸-۱-۳) ارتباط غیر مستقیم IU  با جهت گیری منفی در خصوص مساله

جهت گیری منفی در خصوص مساله به عنوان سومین مولفه در مدل GAD، به مجموعه ای از نگرش ها و ادراکات ناکارآمد در خصوص فرایند مساله گشایی اشاره دارد. در واقع جهت گیری منفی در خصوص  مساله شامل: ادراک مساله به صورت تهدید، فقدان اعتماد به خویشتن در خصوص توانایی های مساله گشایی شخصی، گرایش به ناامیدشدن فوری در حین تلاش برای حل مساله، می باشد (دزوریلا[۱۴]، نزو[۱۵] و میدو- اولیوارسا[۱۶]، ۱۹۹۸؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶). اگر فردی دارای جهت گیری منفی در خصوص مساله باشد، یقینا این ویژگی اثرات مضری بر جریان مساله گشایی خواهد گذاشت (دیوی و ولز، ۲۰۰۶).

۲-۱-۸-۱-۴) ارتباط غیر مستقیم IU  با اجتناب شناختی

اجتناب شناختی به اجرای راهبردهای نهان اولیه اشاره دارد که افکار و تصاویر ذهنی آشفته کننده را کاهش می دهد. براساس نظریه ی اجتنابی که در ادامه به آن اشاره خواهد شد (بورکووک، آلکین[۱۷] و بهار[۱۸]، ۲۰۰۴؛ بورکووک، ری و استوبر، ۱۹۹۸؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶). افراد مبتلا به اختلال اضطراب فراگیر در تلاشند تا از فراخواندن تصاویر ذهنی تهدید کننده و برانگیختگی جسمانی ناخوشایند همراه با این تصاویر، اجتناب کنند. در واقع اجتناب شناختی نقش مهمی در GAD ایفا می کند. پژوهش های اولیه در این خصوص به بررسی رابطه ی میان نگرانی و یکی از راهبردهای شناختی خاص – سرکوب افکار – متمرکز شده اند و نتایج آن ها نشان می دهد که میزان درگیری افراد در سرکوب کردن افکار، به طور قابل اطمینانی بیماران مبتلا به GAD را از گروه های کنترل غیر بالینی متمایز می کند (داگاس، گاگنون و همکاران، ۱۹۹۸؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶).

۱۲۳٫Intolerance of uncertainly

۱۲۴٫Hock, M.

۱۲۵٫Krohne, H.W.

۱۲۶ .Sorrentino, R.M.

۱۲۷ .Roney, C.J.R.

۱۲۸٫Gagnon, F.

۱۲۹ .MacLeod, C.

۱۳۰٫Rutherford, E.

۱۳۱ .Bakerman, D.

۱۳۲ .Koerner, N.

۱۳۳ .Francis, K.

۱۳۴ .Holowka, M.

۱۳۵٫Laugesen, N.

۱۳۶٫D’Zuurill, T.J.

۱۳۷ .Nezu, A.M.

۱۳۸ .Maydeu- Olivares, A.

۱۳۹٫Alcaine, O.

۱۴۰٫Behar, E.

پایان نامه روانشناسی : اختلالات روان پریشی

اختلالات روان پریشی

نگرانی در تداوم اختلالات روان پریشی نیز نقش دارد. موریسون (۲۰۰۱؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶) در مدل توهم شنیداری خویش بیان می کند که توهمات، زمانی مشکل زا خواهند شد که افراد آن ها را به صورت تهدید علیه یکپارچگی و وحدت روانی یا فیزیکی خود تفسیر کنند، این تفسیر در تضاد با درک این توهم به صورت اتفاقی بی خطر (به عنوان مثال “احساس عجیبی بود، من باید خسته باشم”)، قرار دارد. زمانی که توهمات به صورت تهدیدگونه مورد تفسیر قرار می گیرند (به عنوان مثال “شیطان با من حرف می زند”) افراد در خصوص معانی، کاربرد یا پیامد این توهمات نگران می شوند؛ این فرایند منجر به افزایش اضطراب می شود و این امر خود، توهمات بیش تری را به دنبال خواهد داشت.

بیکر[۱] و موریسون (۱۹۹۸؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶) دریافتند که افراد اسکیزوفرنی که توهمات را تجربه می کنند نسبت به افراد اسکیزوفرنی که توهم ندارند، عقاید مثبت بیش تری در خصوص سودمندی نگرانی دارند. مشابه با این نتایج، موریسون و ولز (۲۰۰۳؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶) متوجه شدند که بیماران روان پریش نسبت به گروه کنترل و بیماران پانیک، اعتقاد بیش تری به سودمند بودن نگرانی دارند.

در مجموع، نتایج پژوهش ها نشان می دهد که اختلال اضطراب فراگیر که مشخصه ی اصلی آن، نگرانی غیر قابل کنترل است، همبودی بسیار بالایی با بسیاری از اختلالات دارد. علاوه براین به طور کلی می توان گفت که نگرانی خصیصه ی معمول در آسیب شناسی روانی است، حتی اگر اختلال اضطراب فراگیر وجود نداشته باشد؛ این مساله به خصوص در اختلالات اضطرابی و خلقی صادق است (دیوی و ولز، ۲۰۰۶).

ممکن است که نگرانی به واسطه ی ویژگی کنترل ناپذیری به جای ایجاد راه حل، منجر به مشکلات بیش تر شود و به جای این که باعث کاهش اضطراب شود، اضطراب را افزایش دهد. حمایت های پژوهشی متعددی وجود دارد که نشان می دهد احتمالا راهبردهایی که در کنترل نگرانی در بافت اختلال اضطراب فراگیر موثر هستند، می توانند در درمان سایر اختلالاتی که دارای ویژگی نگرانی هستند، نیز سودمند باشند.

به عنوان مثال، ولز و سمبی[۲] (۲۰۰۴؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶) پروتکلی درمانی برای اختلال استرس پس از سانحه ایجاد کردند که برنامه ی درمان اصلی آن ها، شامل بازشناسی نشخوار فکری و نگرانی به عنوان مشکل اصلی است و به طور مستقیم از طریق “ذهن آگاهی انفصالی” ، “به تعویق انداختن نگرانی” و “بررسی اعتقادات مثبت در خصوص سودمندی نگرانی”، بر کاهش نگرانی متمرکز می شود. ولز و سمبی کاهش معنادار نشانگان PTSD را در انتهای درمان و پی گیری های سه ماهه، شش ماهه و هجده ماهه، در شش نفر از آزمودنی های خود گزارش کردند (دیوی و ولز، ۲۰۰۶).

همان گونه که در بالا اشاره شد، تحقیقات نشان می دهد که نگرانی، مانع پردازش های هیجانی می شود. بنابراین نگرانی ممکن است در درمان مشکلات روان شناختی از قبیل اختلالات اضطرابی که برای ایجاد تغییرات درمانی در آن ها، وجود چنین پردازش هایی ضروری است، مداخله کند. پس پیشرفت در درمان های موثر بر این اختلال، ممکن است موجب پیشرفت در درمان یا پیش گیری از سایر اختلال ها نیز بشود (سیموس، ۱۳۸۳).

۱۲۱ .Baker, C.A.

۱۲۲٫Sembi, S.

پایان نامه روانشناسی درباره اختلال  خواب

اختلال  خواب

بی خوابی نیز با نگرانی ارتباط دارد. هاروی[۱] (۲۰۰۰؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶) به مقایسه ی شناخت های قبل از خواب در میان افرادی که در خواب مشکلی ندارند و آن هایی که در شروع خواب مشکل دارند، پرداخت. او دریافت که شناخت های قبل از خواب، در افراد مبتلا نسبت به افراد عادی، بیش تر بر نگرانی ها و مشکلات متمرکز است.

پایان نامه ها

در پژوهش های بیش تری که بر روی شناخت های قبل از خواب انجام شد، هاروی و گرینال[۲] (۲۰۰۳؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶) دریافتند که افراد مبتلا به بی خوابی، نسبت به افرادی که خواب خوبی دارند، درجات بسیار شدیدتری از فاجعه سازی یا نگرانی در خصوص پیامدهای نخوابیدن را تجربه می کنند که این نگرانی با اضطراب بالاتر همراه است (دیوی و ولز، ۲۰۰۶).

سیملر[۳] و هاروی (۲۰۰۴؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶ ) متوجه شدند که مشاهده ی عوامل تهدید کننده ی مرتبط با خواب (نگاه به ساعت و محاسبه ی زمانی که برای به خواب رفتن، سپری شده است)، منجر به نگرانی در خصوص پیامدهای نخوابیدن می شود که خود این امر باعث استفاده از رفتارهای ایمنی بخش توسط فرد می شود (به عنوان مثال برنامه ریزی برای خوابی کوتاه در روز بعد)، که به نوبه ی خود چرخه ی بی خوابی را پایدارتر می کند.

دانلود مقاله و پایان نامه

پژوهشگران نتیجه گرفته اند که نگرانی، عامل کلیدی در تداوم بی خوابی است. مطابق با این یافته ها، فیچن[۴] و همکاران (۲۰۰۱؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶) متوجه شدند که افراد مبتلا به اختلال، در مقایسه با افرادی که خواب راحتی دارند، آشفتگی و درماندگی بیش تر در خصوص به خواب نرفتن تجربه می کنند و افکار منفی (به عنوان مثال، نگرانی در خصوص خانواده و کار) در طی زمان به خواب نرفتن، پیش بینی کننده ی مهمی برای این آشفتگی است (دیوی و ولز، ۲۰۰۶).

 

۲-۱-۷- ۸- اختلال  افسردگی

افسردگی و اختلال اضطراب فراگیر همبودی بسیار بالایی دارند و احتمالا میان نشخوار فکری در خصوص اتفاقات گذشته (مشخصه ی افسردگی) و نگرانی، اثرات متقابلی وجود دارد. نشخوار فکری و نگرانی هر دو فعالیتی زبانی / کلامی هستند که مشخصه ی هر دو، دیدگاه منفی آن ها است و اغلب در هر دو، دشواری کنترل مشاهده می شود. در تفاوت های اولیه به نظر می رسد که نگرانی معطوف به آینده است در حالی که نشخوار فکری اغلب معطوف به گذشته است. به علاوه در هر دو، تمرکز کم تر بر فرایند مساله گشایی و اعتماد کم نسبت به توانایی مساله گشایی، مشاهده می شود (پاپاجورجیو و ولز، ۲۰۰۴؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶).

با این حال، نشخوار فکری و نگرانی فعالیت های نامرتبطی نیستند. برای مثال لاوندر[۵]و واتکینز[۶] (۲۰۰۲؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶) دریافتند که نشخوار فکری در خصوص اتفاقات گذشته، منجر به افزایش افکار منفی در خصوص آینده (یعنی نگرانی) می شود. این موضوع در تبیین این مساله که چرا در مطالعات همبستگی، نشخوار فکری به گونه ثابت و پایداری با نگرانی مرتبط است، می تواند سودمند باشد (به عنوان مثال فرسکو[۷]، فرانکل[۸]، منین[۹]، ترک[۱۰] و هیمبرگ، ۲۰۰۲؛ هارینگتون[۱۱] و بلانکشیپ[۱۲]، ۲۰۰۲؛ موریس[۱۳]، روالوفز[۱۴]، میسترز[۱۵] و بومسما[۱۶]، ۲۰۰۴؛ نولن- هوکسیما، ۲۰۰۰ ؛ استارسویک[۱۷]، ۱۹۹۵؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶).

۱۰۴٫Harvey,A.C.

۱۰۵٫Greenall,E.

۱۰۶ .Semler,C.N.

۱۰۷٫Fichten,C.

۱۰۸ . Lavender,A.

  1. ۱۰۹٫ Watkins,E.

۱۱۰ . Fresco,D.M.

  1. ۱۱۱٫ Frankel, A.N.

۱۱۲ . Mennin, D.S.

۱۱۳ .Turk, C.L.

.۱۱۴ Harrington, J.A.

۱۱۵ .Blankenship, V.

  1. ۱۱۶٫ Muris, P.

۱۱۷ . Roelofs, J.

  1. ۱۱۸٫ Meesters, C.

.۱۱۹ Boomsma, P.

۱۲۰ .Starcevic, V.

اختلال اضطراب سلامتی

اختلال اضطراب سلامتی

نگرانی، خصیصه ی اضطراب سلامتی[۱] نیز می باشد. وارویک[۲] و سالکووسکیس[۳] (۱۹۹۰؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶) افراد مبتلا به اضطراب سلامتی را با “اشتغال فکری به نگرانی در خصوص سلامتی و نشخوار فکری درباره ی این که نشانه ها چه معنایی دارند” توصیف می کنند.

به نظر می رسد که باورها درباره مزایای نگرانی نیز در زیر گروهی از بیماران مبتلا به اضطراب سلامتی وجود دارد (ولز و هاکمن[۴]، ۱۹۹۳؛ به نقل از کلارک و فربورن، ۱۳۸۵)؛ این افراد تصور می کنند که نگرانی درباره سلامتی و تندرستی جنبه محافظت کننده دارد (کلارک و فربورن، ۱۳۸۵).

۲-۱-۷- ۵- اختلال وسواس فکری- عملی

اختلال وسواس فکری- عملی و اختلال اضطراب فراگیر، آنقدر وجوه مشابه دارند که ادبیات پژوهشی قابل ملاحظه ای برای مقایسه ی این دو اختلال وجود داشته باشد. نتایج کلی نشان می دهد

که نگرانی و وسواس ها قابل تمییز از یکدیگر هستند (به عنوان مثال لانگلویس[۵]، فریستون و لدوکر، ۲۰۰۰؛ ترنر، بیدل[۶] و استانلی[۷]، ۱۹۹۲؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶). با این حال به نظر می رسد که نگرانی هم به عنوان بخشی از پدیدارشناسی اختلال وسواس فکری- عملی درنظر گرفته می شود و هم به عنوان عامل بالقوه ای که منجر به پایداری آن می شود.

تالیس و دسیلوا[۸] (۱۹۹۲؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶) دریافتند که نگرانی در اختلال وسواس فکری- عملی، ارتباط نیرومندی با خرده مقیاس های وارسی و شک و تردید دارد تا با خرده مقیاس های شست و شو و کندی؛ و به این نتیجه رسیدند که در حقیقت نگرانی، رفتار وارسی را برمی انگیزاند.

فریستون، لدوکر، ریوم، لیتارت، گاگنون[۹] و تیبادیو[۱۰] (۱۹۹۴؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶) معتقدند که نگرانی و وارسی، بیش تر از آن که از نظر کارکرد به یکدیگر شباهت داشته باشند، از نظر فقدان کنترل ادراک شده بر افکار ناخواسته و آشفته کننده با یکدیگر مرتبط هستند. به این معنی که ممکن است هر دو، راهبردهایی را به کار برند تا با اضطراب عدم کنترل بر افکار، مقابله کنند.

۲-۱-۷- ۶- اختلال استرس پس از سانحه

فرایندهای نگران گونه، مشخصه ی اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) می باشد و به عنوان عاملی در تشدید و تداوم این اختلال در نظر گرفته شده است (ولز و متیوز، ۱۹۹۴؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶). به اعتقاد اهلرز[۱۱] و استیل[۱۲] (۱۹۹۵؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶) تفاسیر منفی از معنی یادآوری های مداوم در خصوص اتفاق آسیب زای گذشته (شاخص بیان کننده ی آسیب های جبران ناپذیری که افراد از اتفاق آسیب زا می بینند) منجر به پیش بینی اتفاقات منفی در آینده و نیز نشخوار فکری در خصوص اتفاق آسیب زای گذشته می شود.

اهلرز، مایو[۱۳] و برایانت[۱۴] (۲۰۰۳؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶) در یک بررسی طولی بر روی کودکانی که تجربه ی اتفاق آسیب زا را داشتند، متوجه شدند که در میان عوامل گوناگون، نشخوار فکری در خصوص اتفاق، پیش بینی کننده ی شدت نشانگان بعدی بوده است. پیش بینی اتفاقات منفی در آینده و نشخوار فکری در خصوص اتفاقات گذشته، دو خصیصه ی معمول در نگرانی است ( پاپاجورجیو[۱۵] و ولز، ۲۰۰۴؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶).

در پژوهش های انجام شده بر روی نمونه های بالینی- افرادی که اتفاقی آسیب زا را تجربه کرده بودند، مشخص گردید که کاربرد نگرانی به عنوان راهبردی برای کنترل افکار، می تواند متمایز کننده ی افراد مبتلا به اختلال استرس حاد (ASD) از افرادی باشد که مبتلا به این اختلال نیستند (واردا[۱۶] و برایانت، ۱۹۹۸؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶) و متمایز کننده ی افراد مبتلا به اختلال استرس حاد که به سمت ابتلا به اختلال استرس پس از سانحه در حرکتند، از افراد مبتلا به اختلال استرس حاد است که برچسب اختلال استرس پس از سانحه نمی گیرند (هالوا[۱۷]، تاریر[۱۸]و ولز، ۲۰۰۱؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶).

هم چنین در نمونه ی بالینی از افرادی که به علت ابتلا به اختلال استرس پس از سانحه تحت درمان بودند، مشخص شد که کاهش در کاربرد نگرانی به عنوان پاسخی در قبال یادآوری اتفاقات آسیب زا، با کاهش نشانگان اختلال استرس پس از سانحه مرتبط است (برایانت، مالدز[۱۹] و گاتری[۲۰]، ۲۰۰۱؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶).

۸۴ . Health anxiety

۸۵٫Warwich, H.M.C.

۸۶ .Salkovskis, P.M.

  1. ۸۷٫ Hackmann, A.

۸۸٫Langlois, F.

۸۹ .Beidel, D.C.

۹۰ .Stanley, M.A.

۹۱ .DeSilva, P.

۹۲ .Gagnon, F.

۹۳ .Thibodeau, N.

۹۴ .Ehlers, A.

۹۵ .Steil, R.

۹۶ .Mayou,R.A.

۹۷ .Bryant,B.

  1. ۹۸٫ Papageorgiou, C.

۹۹ .Warda,G.

۱۰۰٫Holeva,V.

۱۰۱ .Tarrier,N.

۱۰۲ .Moulds,M.

.۱۰۳ Guthrie,R.M.

راهنمای پایان نامه درباره : نقش نگرانی در آسیب شناسی روانی

نقش نگرانی در آسیب شناسی روانی

پیش از این، نگرانی به عنوان نشانه ای ساده یا اثر جانبی اضطراب درنظر گرفته می شد و موضوعی ویژه به حساب نمی آمد تا به تنهایی مورد مطالعه قرار گیرد. به عنوان مثال به عقیده اونیل[۱] (۱۹۸۵؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶)، نگرانی از طریق مکانیسمی که برای اضطراب به کار برده می شود (یعنی غرقه سازی)، خاموش خواهد شد و بنابراین نیازی نیست تا به عنوان ساختی مجزا شناخته شده و یا مورد درمان قرار گیرد.

دانلود مقاله و پایان نامه

اما بورکووک (۱۹۸۵؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶) مخالف این عقیده بود و اظهار داشت که نگرانی، مولفه ی شناختی اضطراب است و با مولفه های فیزیولوژیکی و رفتاری اضطراب ارتباط دارد، از این رو نیاز است که شناسایی و درک شود.

بنابراین براساس تحقیقات اولیه، ممکن است که نگرانی عامل علی در اضطراب باشد که این عقیده در تضاد با رویکردی قرار می گیرد که نگرانی را فقط به عنوان بخشی از پدیدار شناسی درنظر می گیرند (دیوی و ولز، ۲۰۰۶). در واقع نگرانی شدید و غیر قابل کنترل، نشانه مشترک همه اضطراب ها و اختلال های روانی نیز هست (بارلو، ۱۹۸۸؛ به نقل از سیموس، ۱۳۸۴).

۲-۱-۷- ۱- اختلال اضطراب فراگیر

در چند دهه ی گذشته، پژوهش روی نگرانی رشد قابل توجهی داشته است. بخشی از آن به این

دلیل است که امروزه نگرانی به عنوان خصیصه ی اصلی اختلال اضطراب فراگیر درنظر گرفته می شود (دیوی و ولز،  ۲۰۰۶).

افراد مبتلا به اختلال اضطراب فراگیر معتقدند که نگرانی به آن ها کمک می کند تا ذهن خود را از موضوعاتی که در آن ها هیجان شدیدی ایجاد می کند، دور کنند (بورکووک و رومر، ۱۹۹۵؛ فریستون، ریوم[۲]، لیتارت[۳]، داگاس و لدوکر، ۱۹۹۴؛ به نقل از نیومن[۴]و لیرا[۵]، ۲۰۱۱). حمایت های پژوهشی متعددی وجود دارد که نشان می دهد افراد مبتلا به اختلال اضطراب فراگیر، از نگرانی به عنوان راهبردی برای کنترل برانگیختگی هیجانی استفاده می کنند (نیومن و لیرا، ۲۰۱۱).

اختلال اضطراب فراگیر یکی از شایع ترین اختلالات است و هم چنین همبودی بالایی با سایر اختلالات اضطرابی و خلقی دارد (دیوی و ولز، ۲۰۰۶). علاوه بر اختلال اضطراب فراگیر ، که نگرانی خصیصه ی اصلی آن است، این مولفه در بسیاری از اختلالات دیگر نیز نقش دارد. در ذیل به نقش نگرانی در هر یک از این اختلالات، به اختصار اشاره می شود.

۲-۱-۷- ۲- اختلال وحشت زدگی

افراد مبتلا به اختلال پانیک، در این خصوص که چه زمانی حمله ی بعدی آن ها اتفاق خواهد افتاد و این که آیا آن ها این توانایی را خواهند داشت که با آن مقابله کنند یا خیر، پریشانی قابل توجهی را تجربه می کنند.

همانند آن چه که در نگرانی اتفاق می افتد، در اختلال پانیک نیز این آشفتگی بر پیامدهای منفی آینده که ماهیتی مبهم دارند متمرکز می شود و نتیجه ی آن به جای حل مشکل، ایجاد مشکلات بیش تر است (دیوی و ولز، ۲۰۰۶)

 

۲-۱-۷- ۳- اختلال اضطراب اجتماعی

اضطراب اجتماعی با ” ترس از یک یا چند موقعیت اجتماعی یا عملکردی که در آن شخص با افراد ناآشنا مواجه می شود و یا احتمال مورد مداقه ی دیگران قرار گرفتن در آن است “، مشخص می شود (انجمن روان پزشکان امریکا، ۲۰۰۰؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶).

اضطراب انتظاری یک خصیصه ی مشخص در اضطراب اجتماعی است. این افراد به طور مداوم در خصوص موقعیات اجتماعی و عملکردی در آینده، انتظار مشکلات مختلفی که می تواند ایجاد شود، طرح ریزی شود و تکرار شود، می اندیشند. با این حال این تلاش ها بی اثر است زیرا اضطراب باقی می ماند (ولز، ۱۹۹۷؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶). این تفکر مداوم و نشخوارگونه که در میان افراد مبتلا به اضطراب اجتماعی دیده می شود، مشابه با آن چیزی است که در نگرانی رخ می دهد.

۷۹ .O’Neill, G.W.

۸۰ . Rheaume, J.

  1. ۸۱٫ Letarte, H.
  2. ۸۲٫ Newman, M. G.
  3. ۸۳٫ Llera, S. J.

نگرانی و نشخوار فکری

مولفه های شناختی تکرار شونده، همانند نگرانی و نشخوار فکری، نقش بسیار مهمی در توسعه و تداوم اختلالات خلقی، اختلالات اضطرابی و اختلال خواب دارند (بورکووک، ری و استوبر، ۱۹۹۸؛ نولن-هوکسیما، ۲۰۰۰؛ به نقل از ورکویل[۱]و همکاران، ۲۰۰۷). نشخوار فکری افسرده ساز نیز مشابه با نگرانی، ماهیتی خود هم خوان دارد، به این معنی که اغلب فرد آن را روشی برای درک احساسات و حل مسایل خود در نظر می گیرد.

هر چند نگرانی، خود نیز نوعی نشخوار فکری گسترده در نظر گرفته می شود اما با این حال باید میان آن و نشخوار فکری افسرده ساز نیز تمایز قائل شویم. نگرانی بیش تر معطوف به آینده است، در حالی که نشخوار فکری افسرده ساز بیش تر متمرکز بر گذشته است. نگرانی و افکار اضطرابی شامل موضوع های خطر است، ولی نشخوار فکری بیش تر به از دست دادن، شکست و بی کفایتی شخصی مربوط می شود (ولز، ۱۳۸۸).

 

 

۲-۱-۵-  نگرانی بهنجار و نگرانی بیمارگونه

نگرانی فرایندی بهنجار یا انطباقی است که اگر شدت پیدا کند، می تواند از حالت بهنجار به بیمارگونه تبدیل شود. بنابراین بر این اساس، به نظر می رسد که نگرانی نیز، همانند بسیاری از خصایص بیمارگونه ، در یک پیوستار از بهنجار تا بیمارگونه امتداد پیدا می کند و گاه طرح مرز بندی در آن، دشوار می شود.

نظریه های متعددی میان نگرانی بیمارگونه و سازگارانه تمایز قائل می شوند (به عنوان مثال، تالیس، آیزنک و متیوز، ۱۹۹۱؛ به نقل از کلی[۲]، ۲۰۰۲). به عنوان مثال، دیوی (۱۹۹۴؛ به نقل از کلی، ۲۰۰۲) نگرانی بیمارگونه را به عنوان رویدادی ناکارآمد و مرتبط با اضطراب توصیف می کند که منجر به تشدید مشکلات و حالات خلقی منفی در افراد می شود. در مقابل، نگرانی سازگارانه را به عنوان پدیده ای معمول، سازنده و گاه حتی ضروری یاد می کند که در پی حل مشکلات فعلی و یا مشکلات بالقوه است.

با وجود این که شباهت هایی میان نگرانی بهنجار و نگرانی مرتبط با اختلال اضطراب فراگیر وجود دارد اما بیش تر بررسی ها نشان می دهد که افراد مبتلا به اختلال اضطراب فراگیر، نسبت به همتایان غیرمضطرب خود، در خصوص مسایل گوناگون، نگرانی پربسامدتر و دشواری بیش تر در کنترل آن را گزارش می کنند (دیوی و ولز، ۲۰۰۶).

ویژگی های گوناگون مورد بررسی قرار گرفته اند که بالقوه در تمایز میان نگرانی بهنجار و بیمارگونه کمک کننده بوده اند. این ویژگی ها عبارتند از محتوای نگرانی، فراگیر بودن نگرانی، تداخل نگرانی با عملکردهایی که نتیجه نگرانی هستند و میزان کنترل ادراک شده بر فرایند نگرانی.

در خصوص محتوای نگرانی تاکنون پژوهش های مختلفی صورت گرفته است که عمدتا، افراد مبتلا به اختلال اضطراب فراگیر، نمونه ی آن را تشکیل داده اند (به عنوان مثال ساندرسون و بارلو، ۱۹۹۰؛

کراسک، رپی، جکل[۳]و بارلو، ۱۹۸۹؛ رومر، مولینا[۴]و بورکووک، ۱۹۹۸؛ به نقل از بارلو،۲۰۰۲).

براین اساس، نگرانی بیمارگونه بسیار فراگیر است و اغلب بر موضوعی تمرکز می یابد که افراد مبتلا به آن، معتقدند که موضوعات ناچیز و بی اهمیتی است و حقیقتا سزاوار این میزان تلاش عقلانی و هیجانی نیست. هم چنین در نگرانی بیمارگونه نسبت به نگرانی بهنجار، فرد زمان بیش تری را صرف درگیری با نگرانی می کند (بارلو، ۲۰۰۲).

با این وجود، در بسیاری از پژوهش ها نگرانی بهنجار و نگرانی بیمارگونه، تفاوت های دورن مایه ای معتبر از خود نشان نمی دهند. ویسی[۵] و بورکووک (۱۹۹۲؛ به نقل از کلارک و فربورن، ۱۳۸۵) به مطالعه دورن مایه زنجیره نگرانی های فاجعه آمیز در دو گروه “نگرانی مزمن” و “غیرنگران ها” پرداختند و به شمار اندکی از تفاوت ها دست یافتند: فقط ۴ مقایسه از ۳۴ مقایسه حاکی از تفاوت بود. به همین سان، بورکووک و همکاران (۱۹۸۳؛ به نقل از کلارک و فربورن، ۱۳۸۵) هیچ تفاوتی در فراوانی درون مایه های نگرانی بین گروهی از دانشجویان که خود را “نگران” و گروه دیگری از دانشجویان که خود را “غیرنگران” می نامیدند، مشاهده نکردند.

شاید مهم ترین چیزی که افراد مبتلا به نگرانی بیمارگونه از آن رنج می برند، ویژگی “کنترل ناپذیری” نگرانی باشد (بارلو، ۲۰۰۲). ماهیت کنترل ناپذیری نگرانی یکی از مهم ترین خصایص برای تمایز افراد دارای نگرانی بالا و مبتلا به اختلال اضطراب فراگیر از افرادی است که دارای نگرانی مفرط نیستند (بورکووک، رابینسون، پروزینسکی و دی پی، ۱۹۸۳؛ به نقل از استاک و هیرش، ۲۰۱۰).

نگرانی، نوعی پردازش مفهومی (عقلانی) کُند است که شامل تفکر و تعمق درباره ی رویدادهای نسبتا جدید در آینده و راه های مقابله با آن ها است. نگرانی به آسانی براساس بازخوردی که از منابع درونی یا بیرونی دریافت می شود، تعدیل می گردد (ولز، ۱۳۸۸). این خصیصه، متضاد با نگرانی غیر بیمارگونه است؛ نگرانی که در آن، به نظر می رسد که افراد قادر هستند که میزان معینی از زمان را به این فرایند اختصاص دهند، قبل از آن که به سراغ سایر مسایل بروند (بارلو، ۱۹۹۷؛ براون، بارلو و لیبوویتز[۶]، ۱۹۹۴؛ به نقل از بارلو، ۲۰۰۲).

توصیف های نظری نگرانی و اختلال اضطراب فراگیر دلالت بر درک کنترل ناپذیری به شیوه های متفاوت دارد. بارلو (۱۹۸۸؛ به نقل از کلارک و فربورن، ۱۳۸۵) در مدل پیشنهادی خود بیان می دارد که توجه محدود شده بر دل واپسی های موجود در حالت اضطرابی و متعاقبا گوش به زنگی بودن بیش از حد برای فرا رسیدن تهدید، به نگرانی شدیدی که افراد برای رهایی از آن، یا کنترل آن عاجزند منجر می شود.

بورکووک و همکاران دیدگاه متفاوتی نسبت به نگرانیِ مرتبط با اختلال اضطراب فراگیر، ارائه می دهند. آن ها اظهار می دارند که نگرانی نشانه روی گردانی از گونه های دیگر تفکر، نظیر فرایندهای تصوری (تجسمی) است، که به شدت با احساس منفی پیوند دارد (به عنوان مثال، بورکووک و اینز، ۱۹۹۰؛ بورکووک و دیگران، ۱۹۹۱؛ به نقل از کلارک و فربورن، ۱۳۸۵). در اصل ممکن است که بیماران مبتلا به اختلال اضطراب فراگیر از نگرانی به صورت نوعی روی گردانی شناختی استفاده کنند. این افراد هم آماده استفاده از نگرانی چونان یک راهبرد پردازش گر هستند و هم تلاش می کنند تا افکارشان را کنترل کنند، که احتمالا این شرایط در پدیدآیی افکار مزاحم و فزونی احساس کنترل ناپذیری نقش دارد (کلارک و فربورن، ۱۳۸۵).

به عنوان جمع بندی می توان گفت که مناسب ترین ساز وکارهای زیرساز برای فزونی کنترل ناپذیری نگرانی عبارتند از: (۱) استفاده از نگرانی به مثابه یک راهبرد پردازش گر یا رفتار سازگاری ؛ (۲) تلاش برای کنترل افکار. به این دو مورد ارزش یابی های معیوب درباره کنترل، که از منابع دیگری نظیر باورهای ناکارآمد درباره دریافت شناختی فرد ریشه می گیرد، نیز بایستی افزوده شود (کلارک و فربورن، ۱۳۸۵).

علاوه بر این به نظر می رسد که نگرانی بیمارگونه نسبت به آن چه که در نگرانی بهنجار رخ می-

دهد، دخالت قابل توجهی در فعالیت های روزانه دارد (بورکووک و همکاران، ۱۹۹۱؛ به نقل از بارلو، ۲۰۰۲). آشکار است که فرایند نگرانی بهنجار، یک فعالیت حل مساله موفق است (دیوی، ۱۹۹۴؛ به نقل از بارلو، ۲۰۰۲)، البته اگر با اضطراب قابل توجهی همراه نباشد (بارلو، ۲۰۰۲). اما زمانی که این سطح اضطراب از حد بهینه ی خود خارج شود، نه تنها نگرانی به عنوان راهبردی مقابله ای کارساز نیست بلکه خود مسبب ایجاد مشکلات بیش تر می شود.

لدوکر و همکاران (۱۹۹۸؛ به نقل از بارلو، ۲۰۰۲) و دیوی (۱۹۹۴؛ به نقل از بارلو، ۲۰۰۲) بیان می کنند که به نظر می رسد یکی از مشکلات موجود در نگرانی بیمارگونه، فقدان توانایی های مساله گشایی و در عوض، وجود اضطراب است که منجر به کاهش حس کنترل بر توانایی های مساله گشایی می شود که نتیجه ی آن، کاهش اطمینان به این مساله است که آیا این فرایند مفید خواهد بود یا خیر.

از طرف دیگر اضطراب منجر به کاهش توانایی در تمرکز مناسب روی مشکل می شود. همان گونه که بارها اشاره شد، افراد مبتلا در فرایند نگرانی، داشتن افکار را بیش تر از تصاویر گزارش می کنند. به نظر می رسد که این پدیده هم در جمعیت مبتلا به نگرانی و هم نگرانی غیر بیمارگونه صادق است (بورکووک، ۱۹۹۴؛ فریستون[۷]، داگاس و لدوکر، ۱۹۹۶؛ تالیس، دیوی و کاپوزو، ۱۹۹۴؛ به نقل از بارلو، ۲۰۰۲).

فرایند نگرانی به واسطه ی پیش بینی و برنامه ریزی در خصوص اتفاقات منفی آینده، به نظر می رسد که پیش بینی ناپذیری و کنترل ناپذیری این اتفاقات را کاهش می دهد و بر همین اساس نیز این فرایند به گونه ای منفی تقویت می شود (رومر و بورکووک، ۱۹۹۳؛ به نقل از بارلو، ۲۰۰۲).

کراسک مطرح می کند که می توان این فرایند شناختی را به این صورت شرح داد: حرکت از حالت نگرانی در خصوص اتفاقات احتمالی منفی در آینده، به حالت اضطراب انتظاری که در طی آن، وقوع این اتفاقات حتمی تصور می شود و در نهایت به صورت حالت ترس یا وحشت زدگی از خطر یا تهدید در این خصوص که اتفاقات به یقین وجود دارند، و براین اساس قابلیت شناختی نیز به حداقل می رسد (فریدریکسون[۸] و همکاران، ۱۹۹۳؛ به نقل از بارلو، ۲۰۰۲).

 

۲-۱-۶-  نگرانی بیمارگونه و اختلال اضطراب فراگیر

بیش تر از ۲۰ سال از ظهور پژوهش ها در خصوص شیوع نگرانی می گذرد. به نظر می رسد که بسیاری از تحقیقات برآن شدند تا با اقتباس از DSM-III-R و APA (1987؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶) نگرانی را به عنوان خصیصه ی اصلی در اختلال اضطراب فراگیر درنظر بگیرند. این پژوهش ها اطلاعات ارزش مندی را در خصوص شیوع، محتوا و عملکرد نگرانی و اختلال اضطراب فراگیر فراهم آورده اند.

براساس یافته های راشی، تاکنون بیش تر مقایسه ها میان نگرانی بهنجار و نگرانی بیمارگونه از مقایسه ی افراد مبتلا به اختلال اضطراب فراگیر با افرادی که ملاک های اختلال اضطرابی را ندارند، به دست آمده است. مطالعات بسیار کمی وجود دارد که وقوع و پدیدار شناسی نگرانی را مستقل از اختلال اضطراب فراگیر بررسی کند (تالیس، دیوی و کاپوزو، ۱۹۹۴؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶). به عبارتی دیگر، یافته ها در خصوص نگرانی بیمارگونه خارج از حوزه ی اختلال اضطراب فراگیر، غنی و جامع نیست (راشی، ۲۰۰۲؛  بورکووک و راشی، ۲۰۰۴؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶).

راشی در تلاش برای تعیین ویژگی های مجزا کننده ی نگرانی بیمارگونه و اختلال اضطراب فراگیر، افرادی را که دارای نگرانی بیمارگونه بودند و مبتلا به اختلال اضطراب فراگیر تشخیص داده شدند، با افراد دارای نگرانی بیمارگونه که تشخیص اختلال اضطراب فراگیر دریافت نمی کردند، مقایسه کرد. شگفت آور است که تنها ۲۰ درصد از افرادی که تجربه ی سطح بالایی از نگرانی بیمارگونه را گزارش کردند (نمرات نگرانی بالاتر از حد آستانه، معمولا با اختلال اضطراب فراگیر مرتبط می شد)، حقیقتا دربردارنده ی ملاک های تشخیصی برای اختلال بودند. در تحلیل های پی گیری نشان داده شد که در دو گروه، ۷۸- ۶۸ درصد از افرادی که سطوح بالایی از نگرانی را گزارش کرده بودند اما مبتلا به اختلال اضطراب فراگیر نبودند، حداکثر یکی از چهار ملاک ملاک موردنظر را در DSM-IV همراه با نگرانی مزمن / شدید و پریشانی و اختلال مرتبط را دارا بودند، که این امر خود بهترین تمییز دهنده ی افراد مبتلا به اختلال اضطراب فراگیر از افراد دچار نگرانی بیمارگونه (اما عدم ابتلا به اختلال اضطراب فراگیر) است (راشی، ۲۰۰۲؛ مطالعه اول؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶).

هم چنین افراد مبتلا به اختلال اضطراب فراگیر، سطوح بالاتری از افسردگی، نگرانی پربسامدتر و کنترل کم تر بر نگرانی هایشان را گزارش کردند. در بررسی پی گیری، افراد با سطوح بالای نگرانی (عدم ابتلا به اختلال اضطراب فراگیر) تمام نشانگان اختلال اضطراب فراگیر را با شدت کم تری نسبت به افراد مبتلا گزارش کردند. حتی با وجود این که آن ها نیز نگرانی هایشان را شدید و غیرقابل کنترل گزارش می کردند اما شدت نگرانی در آن ها نسبت به افراد مبتلا به اختلال اضطراب فراگیر، کم تر بود (راشی، ۲۰۰۲ ؛ مطالعه دوم؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶).

یافته های راشی، نیاز به مطالعات بیش تر در خصوص تمییز اختلال اضطراب فراگیر از نگرانی بیمارگونه را مورد تاکید قرار می دهد. به ویژه آن که پیشنهاد می کند که بررسی تفاوت میان نگرانی در جمعیت های بهنجار و مبتلا به اختلال اضطراب فراگیر، شاید بتواند اطلاعات واقعی را در خصوص تفاوت میان نگرانی بیمارگونه و غیر بیمارگونه فراهم کند (دیوی و ولز، ۲۰۰۶).

در راستا با دیدگاه رومر و همکاران (۱۹۹۷؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶) که بیان داشتند نگرانی در میان مبتلایان به اختلال اضطراب فراگیر، به عنوان راهبردی برای اجتناب از مسایل شدید هیجانی به کار برده می شود؛ هالوی[۹]، هامبریک[۱۰]و هیمبرگ[۱۱] (۲۰۰۳؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶) دریافتند که افراد مبتلا به اختلال اضطراب فراگیر ، هیجاناتشان را به صورت شدیدتر و آشفته کننده تر از افرادی گزارش می کنند که مبتلا به اختلال اضطراب فراگیر نیستند اما سطوح بالایی از نگرانی را تجربه می کنند.

چنین یافته هایی هرچند ابتدایی است اما نشان می دهد که نگرانی بیمارگونه در بافت اختلال اضطراب فراگیر، ممکن است تحت تاثیر عوامل دیگری نیز قرار بگیرد (به عنوان مثال، عقاید مختلف درباره نگرانی و بدتنظیمی هیجانی افزایش یافته) که آن را به طور معناداری از نگرانی بیمارگونه خارج از بافت اختلال اضطراب فراگیر متمایز می کند (دیوی و ولز، ۲۰۰۶).

  1. ۶۸٫ Verkuil, B.

۶۹ .kelly, W.E.

۷۰ . Jackel, L.

  1. ۷۱٫ Molina, S.

۷۲ .Vasey, W.W.

  1. ۷۳٫ Liebowitz, M. R.

۷۴ . Freeston, M. H.

  1. ۷۵٫ Fredrikson, M.

۷۶ .Haloway, R.

۷۷ .Hambrick, J.

۷۸ .Heimberg, R.

پایان نامه روانشناسی با موضوع : نگرانی و افکار وسواسی


نگرانی و افکار وسواسی

افکار وسواسی و نگرانی نقاط مشترک فراوانی با یکدیگر دارند، به گونه ای که گاه به جای هم مورد استفاده قرار می گیرند به عنوان مثال: هر دو از عناصر مزاحم و تکرار پذیر تشکیل شده اند،دارای بار عاطفی منفی هستند، به راحتی قابل فراموشی نیستند و فقدان کنترل ذهنی، ویژگی محوری و مشترک هر دو محسوب می شود (علیلو، ۱۳۸۵).

اما با این حال باید به طور آشکاری میان این دو فرایند، تمایز قایل شد. تمایزی که از جنبه ی بالینی اهمیت فراوانی دارد. ترنر و همکاران متون مربوط به دو نوع فکر – نگرانی و افکار وسواسی – را بررسی کردند و نتیجه گرفتند که تفاوت های بسیاری بین آن ها وجود دارد. به ویژه، نگرانی معمولا به صورت یک فکر روی می دهد در حالی که افکار وسواسی می تواند به صورت افکار، تصاویر ذهنی یا تکانش ها بروز کند. استنباط افراد از این مقوله آن است که فکرهای وسواسی مزاحم و گریزناپذیرتر از نگرانی هستند. درون مایه نگرانی به اندازه درون مایه معمول فکرهای وسواسی، به صورت غیرقابل قبول درک نمی شود (کلارک و فربورن، ۱۳۸۵).

در پژوهش ولز و موریسون (۱۹۹۴؛ به نقل از کلارک و فربورن، ۱۳۸۵) نگرانی در مقایسه با افکار وسواسی دارای درون مایه کلامی تر، بیش تر واقعی، کمتر غیرارادی، سخت تر برای رها شدن از آن ها، بیش تر پرت کننده حواس و طولانی تر است.

نگرانی ممکن است به صورت خود هم خوان توصیف شود یعنی معمولا به عنوان خصیصه ی خود در نظر گرفته می شود و دیدگاه فرد درباره ی خود را نقض نمی کند. در مقابل، سایر انواع تفکر منفی پایدار مانند افکار مزاحم وسواسی، خود ناهم خوان هستند؛ یعنی فرد آن ها را نامناسب، زشت و نفرت انگیز قلمداد می کند (ولز، ۱۳۸۸).

۲-۱-۴- ۲- نگرانی و افکار خودآیند

به اعتقاد ولز، روشن ساختن تفاوت های موجود میان نگرانی، افکار وسواسی و افکار خودآیند سودمند است. اقکار خودآیند (بک، ۱۹۶۷؛ به نقل از کلارک و فربورن، ۱۳۸۵) به سرعت روی می دهد و در ظاهر، جنبه خودبه خودی دارد و به شکل کلامی موجز یا تصویری بروز می کند. ماهیت کوتاه و تلگرافی افکار خودآیند منفی در تقابل با ارزیابی های نشخواری گسترده (که تصور می شود مشخص کننده نگرانی هستند) قرار دارد. درون مایه افکار خودآیند، خاص هر اختلال است اما درون مایه ی نگرانی ها در اختلال اضطراب فراگیر نسبت به درون مایه افکار خودآیند در دیگر اختلال های اضطرابی، از گوناگونی بیش تری برخوردار است. تفاوت های میان افکار خودآیند و نگرانی دلالت بر پیوند آن ها با انواع خاص پردازش اطلاعات دارد (ولز و متیوز، ۱۹۹۳؛ به نقل از کلارک و فربورن، ۱۳۸۵). به ویژه آن که افکار خودآیند بیش تر غیرارادی به نظر می رسند. در صورتی که پدیدآیی ارادی و دائمی تر نگرانی مستلزم اختصاص توجه فزون تر است.

اگر چه آغاز نگرانی ممکن است نسبتا خودآیند باشد، اما ماهیت پیچیده و دشوار رفتارهای عادتی مربوط به نگرانی در اختلال اضطراب فراگیر و اصلاح آن ها به وسیله پسخوراند درونی و بیرونی، نشان گر آن است که تداوم نگرانی مستلزم توجه دائمی فرد است (کلارک و فربورن، ۱۳۸۵).

دانلود پایان نامه روانشناسی درباره تعریف نگرانی


تعریف نگرانی

قبل از این که نگرانی در ملاک های تشخیصی اختلال اضطراب فراگیر جای بگیرد، با عنوان مولفه ی اضطراب (دیفن باچر[۱]، ۱۹۸۰؛ به نقل از بارلو، ۲۰۰۲) و به عنوان عنصری مهم در درک و درمان بی خوابی در نظر گرفته شده بود (بورکووک، ۱۹۸۲؛ به نقل از بارلو، ۲۰۰۲). پس از آن بود که مطالعاتی با تمرکز بر خودِ ساخت نگرانی، پدیدار شد (بورکووک، ۱۹۸۵؛ بورکووک، رابینسون[۲]، پروزینسکی[۳] و دی پی[۴]، ۱۹۸۳؛ به نقل از بارلو، ۲۰۰۲). در واقع تحقیقات اخیر گویای این مساله است که نگرانی بیمارگونه مستقل از اختلال اضطراب فراگیر (GAD)، بسیار شایع تر از آن چیزی است که قبلا تصور می شد (دیوی و ولز، ۲۰۰۶).

یکی از اولین تعاریف در خصوص نگرانی توسط بورکووک، رابینسون، پروزینسکی و دی پی (۱۹۸۳؛ به نقل از بارلو، ۲۰۰۲) مطرح شد:

“نگرانی زنجیره از افکار، تصاویر دارای بار عاطفه منفی و نسبتا غیرقابل کنترلی است، که منجر به تلاش هایی در جهت حل ذهنی مسایل می شود، مسایلی که با وجود نامشخص بودن پیامدهای آن، احتمال یک یا چند پیامد منفی در آن ها وجود دارد. براین اساس، نگرانی ارتباط نزدیکی با فرایند ترس دارد”.

ضابطه بندی های جدید، تعریف نگرانی را گسترده تر ساخته اند و نگرانی را به عنوان درک اضطراب گونه از آینده و اتفاقات منفی توصیف کرده اند (بارلو، ۲۰۰۲). فعالیتی که دربردارنده ی تفوق فعالیت فکری به صورت کلامی و منفی و سطوح پایینی از تصویرسازی ذهنی است (بورکووک، ری[۵] و استوبر[۶]، ۱۹۸۹؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶). این تعاریف عمدتا از گزارشات افراد در خصوص این سوال که “آن ها در هنگام نگرانی چه انجام می دهند؟” به دست آمده است (دیوی و ولز، ۲۰۰۶).

دیوی (۱۹۹۴؛ به نقل از کلارک و فربورن، ۱۳۸۵) ماهیت مساله گشایی نگرانی را مورد تاکید قرار می دهد و اذعان می دارد که نگران بودن نشانه “مساله گشایی” ناکام است.

داگاس نگرانی را به صورت فرایندی شناختی توصیف می کند که مرتبط با اتفاقات آینده است، اتفاقاتی که پیامدهای آن نامشخص است، اما افکار، بیش تر بر پیامدهای منفی آن متمرکز می شود (داگاس، ۲۰۰۴؛ به نقل از استاک[۷] و هیرش[۸]، ۲۰۱۰).

البته باید توجه داشت که نگرانی عمدتا شامل مجموعه ای از جملات “چه می شود، اگر..” است و به نظر می رسد که به این طریق اولین گام حل مساله را بدون داشتن گام های موفقیت آمیز بعدی در حل یا مقابله با مشکل، ارائه می کند (بورکووک، ۱۹۸۵؛ به نقل از بارلو، ۲۰۰۲).

عموما نگرانی از نظر محتوایی، حول اتفاقات منفی آینده و تلاش برای اجتناب از پیامدهای منفی یا آماده شدن برای بدترین پیامدها می گردد (بورکووک، ری و استوبر، ۱۹۹۸؛ مولینا[۹]، بورکووک، پیسلی[۱۰] و پرسون[۱۱]، ۱۹۹۸؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶). از نظر فرایندی، عمدتا نگرانی به صورت نشخوار توصیف می شود. نشخواری که بیش تر تفکری است تا تصویری و به صورت مبهم است که این ابهام در تضاد با تفکرات عینی در خصوص تهدید قرار می گیرد و معمولا به جای حل مساله، منجر به پیچیده تر شدن مساله می شود (بورکووک و همکاران، ۱۹۹۸؛ مولینا و همکاران، ۱۹۹۸؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶).

 

۲-۱-۳-  کارکرد نگرانی

بسیاری از پژوهش ها (به عنوان مثال، دیوی، ۱۹۹۴؛ ولز، ۱۹۹۹؛ به نقل از بارلو، ۲۰۰۲) میان نگرانی سودمند و ناسازگار تمایز قایل می شوند و نگرانی سودمند را در ارتباط نزدیک با حل مساله و راهبردهای مقابله ای توصیف می کنند (بارلو، ۲۰۰۲).

بورکووک اظهار می دارد که مبتلایان به اختلال اضطراب فراگیر از نگرانی استفاده می کنند تا از افکار بسیار آزارنده و ناراحت کننده اجتناب ورزند و فرض ولز بر این است که نگرانی های مزمن دربرگیرنده باورهای بسیار درباره ی فواید نگرانی است (کلارک و فربورن، ۱۳۸۵).

پژوهش ها نشان می دهند که احساس کنترل ناپذیری و غیر قابل پیش بینی بودن، مولفه ی اضطراب است. نگرانی دربردارنده ی پیش بینی پیامدهای منفی بالقوه در آینده است و با این عقیده همراه است که پیش بینی باعث کنترل بیش تر بر این نتایج می شود (از طریق آماده شدن برای پیامدها، حل سودمند مساله، یا توانایی در اجتناب از پیامدها) (بورکووک و رومر، ۱۹۹۵؛ به نقل از بارلو، ۲۰۰۲).

براین اساس کراسک (۱۹۹۵؛ به نقل از بارلو، ۲۰۰۲) بیان می دارد که این قابلیت پیش بینی و حس کنترل، ممکن است گرایش به نگرانی را تقویت کند. به اعتقاد کراسک، نگرانی اولین مرحله پیش بینی تهدید و خطر است که باعث کاهش برانگیختگی می شود. به دلیل این که نگرانی به فرد احساس کاهش احتمال وقوع خطر را می دهد، می تواند به گونه ای مثبت از طریق حس کنترل و کاهش خطر رخ دادن تهدید، تقویت شود.

با این وجود بسیاری از مطالعات نشان داده اند که افراد مبتلا به نگرانی مزمن، تمایل دارند که احتمال رخداد خطر را بیش برآورد کنند. در حقیقت، نگرانی می تواند یک تلاش موثر در کنترل کردن باشد تا این که به عنوان عاملی برای ایجاد کنترل بیش تر در نظر گرفته شود (بارلو، ۲۰۰۲). این طرح، همزمان با توضیحاتی فراهم شده از سوی افراد مبتلا به اختلال اضطراب فراگیر درخصوص نگرانی، مطرح شد.

بیش تر پژوهش ها در خصوص فرایند نگرانی دریافتند که نگرانی القا شده به صورت تجربی در نمونه های بهنجار، با نگرانی مزمن و بالینی، همبستگی دارند. این مساله نشان می دهد که فرایندهای قابل مقایسه ای در زیربنای هر دو است اما با این وجود، فراوانی و شدت آن به طور آشکاری میان افرادی که از نظر بالینی دارای درجاتی از نگرانی بودند و گروه کنترل غیر نگران، متفاوت بود (بارلو، ۲۰۰۲).

پروزینسکی و بورکووک (۱۹۸۳؛ به نقل از بارلو، ۲۰۰۲) دریافتند که آزمودنی های مبتلا به نگرانی مزمن نسبت به آزمودنی هایی که چنین نگرانی را ندارند، در مقیاس های عاطفی، افسرده تر و مضطرب تر هستند.

براساس یافته های راشی (۲۰۰۲؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶)، تاکنون بیش تر مقایسه ها میان نگرانی بهنجار و بیمارگونه از مقایسه ی افراد مبتلا به اختلال اضطراب فراگیر و افرادی که فاقد ملاک های اختلال اضطرابی هستند، به دست آمده است. اما با وجود این، ما به بررسی این تفاوت ها میان نگرانی بهنجار و بیمارگونه در قسمت های بعدی خواهیم پرداخت.

 

۲-۱-۴-  نگرانی و انواع فرایندهای فکری

شواهد علمی به دست آمده از شماری از منابع، تفاوت میان نگرانی و دیگر انواع فکر را تائید می کند و گویای آن است که این تفاوت ممکن است برای ساختن مدلی برای اختلال های اضطرابی مفید باشد (مثلا، ولز، ۱۹۹۴؛ به نقل از کلارک و فربورن، ۱۳۸۵).

  1. ۵۷٫ Deffenbacher, J. L.
  2. ۵۸٫ Robinson, E.

۵۹ . Pruzinsky, T.

  1. ۶۰٫ DePree, J. A.
  2. ۶۱٫ Ray,W.
  1. ۶۲٫ Stober, J.
  2. ۶۳٫ Stokes,C.
  3. ۶۴٫ Hirsch, C. R.
  4. ۶۵٫ Molina,S.
  5. ۶۶٫ Peasley,C.
  6. ۶۷٫ Person,D.

ذهن آگاهی

ذهن آگاهی

الف) تعریف نظری: ذهن آگاهی نوعی آگاهی است که از طریق توجه به یک تجربه به شیوه ای خاص به دست می آید : در این حالت توجه متمرکز بر هدف) توجه به شیوه ای آگاهانه بر قسمت های ویژه ای از یک تجربه متمرکز می شود)، متمرکز بر لحظه حال (زمانی که ذهن در افسوس گذشته و ای کاش آینده فرو می رود، آن را به لحظه حال باز می گردانیم) وغیرقضاوتی (این ویژگی حس پذیرش هر آن چه در مرکز آگاهی قرار می گیرد را در پی دارد) است ) کابات زین، ۱۹۹۴؛ به نقل از کرین[۱]، ۲۰۰۹). این حالت نوعی توجه آگاهانه نسبت به اموری است که جریان دارند. براین

اساس الگوهای درمانی تنظیم شده است که هسته ی آن ها، ذهن آگاهی است .

    ب) تعریف عملیاتی: در این تحقیق از یکی از الگوهای درمانی ذهن آگاهی به نام درمان کاهش استرس براساس ذهن آگاهی (MBSR) استفاده شده است. درمان MBSR شامل برنامه ۸ تا ۱۰ هفته ای است. جلسات به صورت هفتگی و هر جلسه حدود ۵/۲-۲ ساعت برگزار می گردند. دستور جلسات شامل تمرین های مقابله ای و تکالیف خانگی می باشد. هم چنین شرکت کنندگان ذهن آگاهی داشتن را در فعالیت های روزمره نظیر پیاده روی، ایستادن و خوردن به کار می گیرند (امیدی و محمدخانی، ۱۳۸۷؛ کاسکالسون[۲]، ۲۰۱۱). توضیحات تکمیلی دراین باره در فصل سوم ارائه خواهد شد.

۱-۵-۳- فرانگرانی

الف) تعریف نظری: به اعتقاد ولز، فرا نگرانی یا نگرانی نوع ۲، به ارزیابی منفی نگرانی و علایم مرتبط به آن، دلالت می کند. هنگامی که فرانگرانی، فعال می شود، فرد دچار نگرانی درباره ی نگرانی می شود (نگرانِ نگران شدن) و همین امر موجب افزایش اضطراب و احساس ناتوانی در مقابله می شود (ولز، ۱۳۸۸). فرانگرانی به ارزیابی منفی نگرانی اشاره دارد، به گونه ای که در آن، نگرانی به صورت غیرقابل کنترل و آسیب رسان تلقی می شود (ولز و دیوی، ۲۰۰۶).

    ب) تعریف عملیاتی: میزان فرانگرانی در این پژوهش، براساس نمره ای که فرد در خرده مقیاس فرانگرانی در پرسش نامه ی افکار اضطرابی ولز (ولز، ۱۹۹۴؛ به نقل از فتی و همکاران، ۱۳۸۹) بدست می آورد، تعیین می گردد. توضیحات تکمیلی در قسمت ابزارهای تحقیق، در فصل سوم ارائه خواهد شد.

 

  1. ۵۵٫ Chaskalson, M.

آرشیو پایان نامه –  نگرانی شدید و بیمارگونه –  اختلال اضطراب فراگیر


 نگرانی شدید و بیمارگونه –  اختلال اضطراب فراگیر

از آن جا که بسیاری از فرایندهای مرتبط با نگرانی در اختلالات روان شناختی نقش دارند، نگرانی هم به لحاظ پژوهشی و هم به لحاظ نظری دارای اهمیت است (دیوی[۱] و ولز[۲]، ۲۰۰۶). داشتن مقداری نگرانی، برای حل مسایل سودمند است، زیرا منجر به رفتار متمرکز بر مساله می شود، اما افزایش میزان نگرانی، نه تنها کارساز نیست که گاه خود بر مشکلات موجود دامن می زند. این مولفه به افکار مداوم و تکراری در مورد دلواپسی های شخصی از یک سو و مشکل در پایان دادن به این زنجیره افکار، از سوی دیگر اشاره دارد (شاهجویی و همکاران، ۱۳۹۰).

نگرانی فرایند شناختی معمول در جمعیت های عادی است، در حالی که نگرانی شدید و بیمارگونه ویژگی اصلی اختلال اضطراب فراگیر است (انجمن روان پزشکان امریکا[۳]، ۱۹۹۴). با توجه به این که نگرانی خصیصه معمول در اختلالات اضطرابی است (هرچند به گونه معناداری در میان مبتلایان به اختلال اضطراب فراگیر، بیش ترین فراوانی را داراست؛ براون[۴]، آنتونی[۵] و بارلو[۶]، ۱۹۹۲؛ به نقل از بارلو، ۲۰۰۲)، به نظر می رسد که فهم بهتر نگرانی، درک سایر اختلالات اضطرابی را نیز تسهیل کند (بارلو، ۲۰۰۲). تحقیقات نشان می دهد که نگرانی، مانع پردازش های هیجانی می شود بنابراین

ممکن است در درمان مشکلات روان شناختی از قبیل اختلالات اضطرابی که برای ایجاد تغییرات درمانی در آن ها، وجود چنین پردازش هایی ضروری است، مداخله کند. بنابراین پیشرفت در درمان های موثر بر این حوزه، ممکن است موجب پیشرفت در درمان یا پیش گیری از سایر اختلالات نیز بشود (سیموس[۷]، ۱۳۸۴).

کارهای اولیه بر روی نگرانی توسط بورکووک[۸] و همکارانش انجام شد (ولز، ۱۳۸۴). بورکووک (۲۰۰۲؛ به نقل از دلگادو[۹] و همکاران، ۲۰۱۰) نگرانی را به صورت زنجیره ای از عواطف منفی، افکار و تصاویر نسبتا غیرقابل کنترلی تعریف می کند که منجر به گسترش تلاش های ذهنی به منظور اجتناب از تهدیدهای پیش بینی شده ی بالقوه می شود.

نگرانی به عنوان شیوه ای برای مقاوم شدن علیه درد و مشکلات احتمالی در نظر گرفته می شود اما اغلب این دیدگاه، نتیجه ی معکوس به بار می آورد (اورسیلو[۱۰]و رومر[۱۱]، ۲۰۱۱). به نظر می رسد که تفکر مداوم در خصوص فجایع بالقوه ای که در آینده ممکن است رخ دهد، باعث اجتناب می شود (رومر و اورسیلو، ۲۰۰۲؛ به نقل از بائر[۱۲]، ۲۰۰۶). اجتناب رفتاری – عمل کردن به شیوه ای که ما را از موقعیات برانگیزاننده ی اضطراب دور کند- مولفه ی کلیدی ترس و اضطراب است. هنگامی که تصور می کنیم یک موقعیت یا فعالیت احتمالا منجر به تهدید بالقوه ای می شود، ممکن است که تصمیم بگیریم از آن اجتناب کنیم. اگر ما دچار ترس یا اضطراب شویم راهبردهای گوناگونی را استفاده می کنیم تا از آن موقعیت فرار کنیم و یا هنگام مواجه شدن با هیجان هایی که ورای تحمل ماست، ممکن است از ترس بی حرکت مانده و یا با این امید، این شرایط را تحمل کنیم که عامل تهدید کننده یا استرس زا، سپری خواهد شد (اورسیلو و رومر، ۲۰۱۱).

این عملکرد اجتنابی، پریشانی و استرس تجارب درونی را در کوتاه مدت کاهش می دهد اما با دخالت در پردازش هیجانی در درازمدت، این هیجانات را طولانی تر می کند (رومر و اورسیلو، ۲۰۰۲؛ به نقل از بائر، ۲۰۰۶). واکنش به تجارب درونی همراه با تلاش در سرکوب یا اجتناب از این افکار و احساسات، احتمالا منجر به افزایش این واکنش ها می شود. تقویت این احساسات، خود منجر به کاهش وضوح هیجانات می شود: همان طور که افکار و احساسات از طریق واکنش منفی به آن ها، قضاوت کردن در خصوص آن ها و تلاش برای اجتناب از آن ها، شدیدتر می شود، پاسخ های حقیقی نیز تیره تر شده و از وضوح آن ها کاسته می شود.

بنابراین اغلب مواقع افراد نگران، احساس “آشفتگی” و یا “ناراحتی” را گزارش می کنند اما در بیان دقیق و مشخص حالت هیجانی خویش مشکل دارند. فقدان وضوح هیجانات، توانایی افراد را در استفاده مناسب از پاسخ های هیجانی محدود می کند. هم چنین، براین اساس افراد حالت های درونی، به عنوان مثال حالت ناخوشایند و منفی، را به تجربه ی خود اضافه می کنند که این امر چرخه ی نگرانی را دائمی می کند (بائر، ۲۰۰۶).

آن چه که منجر به تمایز میان نگرانی با افکار و تصاویر ناخوانده کوتاه مدت می شود، تکرار مستمر نگرانی است. نگرانی در پژوهش بورکووک و اینز[۱۳]، (۱۹۹۰؛ به نقل از کلارک[۱۴] و فربورن[۱۵]، ۱۳۸۵) در مقایسه با تفکر بهنجار یا در پژوهش ولز و موریسون[۱۶]، (۱۹۹۴؛ به نقل از کلارک و فربورن، ۱۳۸۵) در مقایسه با وسواس ها، بیش از آنکه حاوی تصاویر باشد دربرگیرنده ی افکار است.

اما ترنر [۱۷]و همکاران (۱۹۹۲؛ به نقل از ریجسورت[۱۸] و همکاران، ۲۰۰۱) معتقدند که میان نگرانی و افکار وسواسی چندین شباهت وجود دارد:

۱) هر دو پدیده هم در جمعیت عادی و هم در جمعیت بالینی اتفاق می افتد.

۲) به نظر می رسد که محتوا و شکل نگرانی و افکار وسواسی در جمعیت های بالینی و عادی مشابه باشد.

۳) اما در جمعیت بالینی نسبت به جمعیت عادی فراوانی و احساس کنترل ناپذیری آن ها بیش تر است.

۴) هم نگرانی و هم افکار وسواسی با خلق منفی در ارتباط هستند. و این که

۵) عوامل بیمارگونه ی متعددی وجود دارد که نشان می دهد به چه علت بعضی از افراد نگرانی ها و افکار وسواسی بیمارگونه دارند و عده ای، ندارند.

با وجود این شباهت ها، به نظر می رسد که براساس چندین مولفه، نگرانی و افکار وسواسی با یکدیگر تفاوت های گسترده ای نیز داشته باشند. از نظر محتوا، نگرانی ها به صورت خود- هم خوان[۱۹] تعریف می شوند یعنی به صورت واقعی و در خصوص مشکلاتی که در زندگی واقعی رخ می دهد، در حالی که افکار وسواسی به صورت خود-ناهم خوان[۲۰] تعریف می شوند به این معنی که نامناسب هستند و یا از دسته ای هستند که فرد انتظار انجام آن ها را از خود ندارد (انجمن رون پزشکان امریکا، ۱۹۹۴). نگرانی معمولا به صورت افکار ظاهر می شود در حالی که افکار وسواسی بیش تر شامل تکانه ها و تصاویر می باشند (بورکووک و اینز، ۱۹۹۰). پاسخ های رفتاری در قبال نگرانی شامل اطمینان جویی و اجتناب است (ولز، ۱۹۹۷؛ به نقل از ریجسورت و همکاران، ۲۰۰۱) و با پاسخ های رفتاری در افکار وسواسی که شامل رفتارهای بی اثرسازی در انواع تشریفات است، یکسان نیست. تمرکز بر احتمال رخداد اتفاقات منفی، ویژگی خاص نگرانی است، در حالی که نگرانی در خصوص معنای شخصی افکار، مولفه ی پردازش خاص در افکار وسواسی است (ریجسورت و همکاران، ۲۰۰۱).

گفته شده که افکار نگرانی زا نسبت به تصاویر ذهنی با برانگیختگی هیجانی کم تر ارتباط دارند (بورکووک و هو[۲۱]، ۱۹۹۰) و شاید پایداری آن (بورکووک و اینز، ۱۹۹۰) به دلیل اجتناب از تصویرسازی ذهنی (و بنابراین اجتناب از اضطراب) است (کلارک و فربورن، ۱۳۸۵). به عبارت دیگر، یکی از مهم ترین ویژگی های نگرانی این است که فعالیتی زبانی، کلامی و درونی است. نگرانی بیش از آن که به شکل تصویری باشد، به صورت کلامی تجربه می شود (ولز، ۱۳۸۴).

نگرانی ممکن است به منظور کارکردهای انطباقی گوناگون به کاربرده شود (دلگادو و همکاران، ۲۰۱۰). بورکووک و اینز (۱۹۹۰) تاکید کرده اند که نگرانی می تواند به صورت یک عملکرد اجتنابی شناختی عمل کند که افراد مبتلا به GAD از آن برای انحراف توجه خود از تصاویر پریشان کننده استفاده می کنند (ولز، ۱۳۸۴). تالیس[۲۲] و آیزنک[۲۳] (۱۹۹۴؛ به نقل از دلگادو و همکاران،۲۰۱۰) معتقدند که نگرانی به عنوان زنگ خطری عمل می کند که ما را برای مقابله با تهدیدهای پیش بینی شده آماده کرده و نسبت به مسایل حل نشده هوشیار نگه می دارد. به اعتقاد ولز نگرانی می تواند یک شکل مقابله باشد (ولز، ۱۳۸۴) . وی در مدل فراشناختی خود کوشیده است به تبیین شباهت ها و تفاوت های میان نگرانی بیمارگونه و نگرانی بهنجار بپردازد و بر نقش محوری عوامل فراشناختی در شکل گیری و پایداری اختلال اضطرابی تاکید کند (وزیری و موسوی نیک، ۱۳۸۷). براساس مدل ولز، هنگامی که باورهای منفی درباره نگرانی پدید می آید فرد این آمادگی را دارد تا نگرانی را به شیوه ای منفی ارزشیابی کند (فرانگرانی) و احتمالا تلاش هایی را برای کنترل نگرانی به کار می گیرد. بنابراین هنگامی نگرانی بهنجار به نابهنجار تبدیل می شود که فرانگرانی پدیدار شود؛ در واقع وجه تمایز نگرانی GAD و نگرانی های بهنجار، رویداد فزون تر فرانگرانی است (کلارک و فربورن، ۱۳۸۵).

نگرانی شامل فاجعه سازی است و کنترل ذهنی آن دشوار است (ولز، ۱۳۸۸). در واقع شماری از تحقیقات به این نتیجه رسیده اند که سیمایه ی اصلی نگرانی بیمارگونه، کنترل ناپذیری آن است

(کراسک[۲۴]، همکاران،۱۹۸۹؛ بورکووک و دیگران، ۱۹۹۱؛ رپی[۲۵]، ۱۹۹۱؛ ولز، ۱۹۹۴؛ به نقل از کلارک و فربورن، ۱۳۸۵). افرادی که مبتلا به اختلال اضطراب فراگیر هستند معمولا گزارش می کنند که نگرانی آن ها، بیش تر از حدی است که می خواستند و یا بیش تر از حدی است که دیگران می گویند باید باشند. آن ها هم چنین گزارش می کنند هنگامی که نگرانی هایشان آغاز می شود، متوقف ساختن آن خیلی دشوار است. در جمعیت های غیربالینی نیز افرادی که سطح بالایی از نگرانی دارند نسبت به سایر افراد، در متوقف ساختن نگرانی هایشان، پس از آغاز آن، مشکل دارند (تالیس، دیوی و کاپوزو[۲۶]، ۱۹۹۴؛ به نقل از بارلو، ۲۰۰۲).

افرادی که مستعد نگرانی هستند به ویژه کسانی که از نگرانی به مثابه یک راهبرد سازگاری سود می جویند   (و شاید برای دوری کردن از تصاویر ذهنی) احتمالا درگیر فعالیتی هستند که جریان آگاهی را با شمار فزاینده ای از افکار مزاحم آلوده می سازد. این موضوع ممکن است به وسیله فرد چنین تعبیر شود که کنترلی بر فکر نگران کننده ندارد، هر چند این امر در واقع علامتی از کاربرد نگرانی به مثابه یک پردازشگر (و نه کمبود کنترل واقعی) است. کنترل ناپذیری درک شده می تواند ناشی از کنترل بیش از حد باشد. کنترل بیش از حد دست کم به دو شکل وجود دارد: ۱٫ اجرای کنترل شده امور شاق مربوط به نگرانی که تصور می شود به سازگاری کمک کند. ۲٫ تلاش برای به کار گرفتن فعالیت های واپس ران فکر (کلارک و فربورن، ۱۳۸۵).

تاکنون مدل ها و ضابطه مندی های شناختی مختلفی از نگرانی در ارتباط با چگونگی شکل گیری و تداوم آن در اختلالات روان شناختی مختلف به ویژه اختلالات اضطرابی انجام شده است (برای مثال بک[۲۷] و امری[۲۸]، ۱۹۸۵؛ بورکووک، ۱۹۹۸؛ فوا[۲۹]و کوزاک[۳۰]، ۱۹۸۶؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶؛ داگاس[۳۱]، مرشاندا[۳۲]، لدوکر[۳۳]، ۲۰۰۵؛ به نقل از خانی پور و همکاران، ۱۳۹۰). در تمامی مدل هایی که تاکنون برای تبیین نگرانی بیمارگونه ارائه شده، تاکید اصلی بر روی جنبه محتوایی شناخت واره های درگیر در نگرانی بوده است اما به نظر می رسد آن چه در تبدیل آن به حالات بیمارگون مانند اختلال اضطراب فراگیر، اضطراب اجتماعی، اختلال آسیمگی یا اختلال وسواس فکری و عملی نقش دارد، شیوه های فکر کردن درباره ی افکار (فراشناخت) و راهبردهایی است که افراد برای کنترل توجه و بازبینی افکار خود به کار می گیرند (خانی پور و همکاران، ۱۳۹۰).

مشابه با آن چیزی که در حوزه ی اختلال اضطراب فراگیر پدیدار شد، مدل های تفصیلی و دقیقی در خصوص ایجاد و حفظ این اختلال و پروتکل های جامعی در حوزه ی کمک به افراد مبتلا به نگرانی شدید به وجود آمده است (به عنوان مثال: بورکووک و راشی[۳۴]، ۲۰۰۱؛ براون، اولیری[۳۵] و بارلو، ۲۰۰۱؛ داگاس و لدسر، ۱۹۹۸؛ رومر و اورسیلو، ۲۰۰۲؛ ریچ[۳۶] و ساندرسون[۳۷]، ۲۰۰۴؛ ولز، ۱۹۹۷؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶). از آن زمان به بعد مداخلات بالینی هم چون کاربرد مراقبه ی ذهن آگاهی[۳۸]و[۳۹]، بازسازی شناختی ارزیابی های نامناسب و نادرست نگرانی (به عنوان مثال باورهای مثبت در خصوص سودمندی و کارکرد نگرانی، عقاید منفی در خصوص نگران نبودن، تحمل احساس نامطمئنی)، آموزش آرام سازی و آموزش کنترل توجه پدیدار شده است (دیوی و ولز، ۲۰۰۶).

افراد نگران، اغلب تصور می کنند که ذهن آگاهی شیوه ای است که می توان از طریق آن، آرام شد. تکنیک های ذهن آگاهی (به عنوان مثال، تنفس آگاهانه و یا سایر تمرین ها) گاه ذهن را آرام می کند، اما این آرامش زودگذر است. ذهن آگاهی چیزی فراتر از از این کاربرد، می باشد. در واقع این روش می تواند به افراد کمک کند تا خود را بهتر بشناسند و در زندگی آن ها تغییرات پایداری ایجاد می کند که موجب احساس رضایت در افراد می شود. اما این مساله نیازمند هوشیار و پذیرا بودن در مقابل تمامی تجارب، حتی تجارب دردناک است (اورسیلو و رومر، ۲۰۱۱).

از زمان ورود و طرح ذهن آگاهی در گستره ی روان شناسی، تلاش های گوناگونی برای کاربرد آن

در کاهش رفتارهای نابهنجار صورت گرفته است (ر.ک. به لانگر[۴۰]، ۲۰۰۰؛ سگال[۴۱]و همکاران، ۲۰۰۲؛ ایوانز[۴۲]و همکاران، ۲۰۰۸؛ دلگادو و همکاران، ۲۰۱۰ و کنگ[۴۳] و همکاران، ۲۰۱۱).

در دهه ی ۱۹۹۰، ولز و متیوز مفهوم ذهن آگاهی انفصالی را مطرح کردند و اهمیت آن را در کاهش نگرانی نشان دادند. ذهن آگاهی انفصالی به معنای جداشدن از افکار در حالی است که آن ها را به صورت عینی مشاهده می کنیم. در زمینه ی مدل فراشناختی از نگرانی، انتظار می رود که ذهن آگاهی انفصالی، افراد را تشویق کند تا از ماشه چکان های اصلی نگرانی بدون درگیر شدن در خود نگرانی، آگاهی یابند (ولز، ۲۰۰۲). امروزه کاربرد ذهن آگاهی در موضوعات سلامت و سلامت روان از طریق دامنه ای از رویکردهای مبتنی بر ذهن آگاهی مثل MBSR (کابات زین[۴۴]، ۱۹۸۲؛ به نقل از کانگ[۴۵]، ۲۰۱۱)، MBCT (سگال و همکاران، ۲۰۰۲؛ به نقل از کانگ، ۲۰۱۱)، ACT (هایز[۴۶]و اسمیت[۴۷]، ۲۰۰۵؛ به نقل از کانگ، ۲۰۱۱) و DBT (دیمف[۴۸] و لینهان[۴۹]، ۲۰۰۱؛ به نقل از کانگ، ۲۰۱۱) به خوبی شناخته شده است.

افزایش آگاهی و پذیرش غیرقضاوتی تجربه ی لحظه به لحظه، که در ذهن آگاهی وجود دارد به عنوان پادزهر موثری در برابر انواع آشفتگی های روان شناختی – نشخوار فکری، اضطراب، نگرانی، ترس، خشم و نظیر آن- درنظر گرفته می شود که بسیاری از این حالات، شامل گرایشات ناسازگارانه ی اجتناب، سرکوبی یا درگیری بیش از حد با افکار و هیجانات استرس زا است (هایز و فیلدمن[۵۰]، ۲۰۰۴؛ کابات زین، ۱۹۹۰؛ به نقل از کنگ و همکاران، ۲۰۱۱).

در هنگام نگرانی، آگاهی محدود می شود و به جای این که بر دامنه ی وسیعی از تجارب فردی

متمرکز شود بر اضطراب و آشفتگی تمرکز می یابد. تمرین های ذهن آگاهی برای افراد مبتلا به نگرانی می تواند سودمند باشد زیرا منجر به گسترش آگاهی از نشانگان درونی و بیرونی در لحظه ی حاضر می شود و پذیرش نسبت به تجارب درونی را افزایش می دهد که این امر خود، می تواند منجر به کاهش قضاوت، واکنش نشان دادن یا تلاش برای کنترل امور شود (بائر، ۲۰۰۶).

یافته های تحقیقاتی نشان می دهند که میان ترس و اجتناب از تجارب درونی و نگرانی مفرط و GAD ارتباط معناداری وجود دارد (باهر[۵۱] و داگاس، ۲۰۰۹) و پژوهش های مختلف نشان می دهند که آموزش دو مولفه ی کلیدی ذهن آگاهی (آگاهی متمرکز و پذیرش) واکنش هیجانی به محرکات منفی را کاهش داده و تمایل به حفظ تماس با این محرکات را افزایش می دهد. در واقع مشاهده ی آگاهانه و پذیرش پاسخ های هیجانی که در ذهن آگاهی رخ می دهد، ممکن است به عنوان راهبردی موثر در کاهش اضطراب ذهنی و اجتناب رفتاری تلقی شود (کنگ و همکاران، ۲۰۱۱).

بنابراین و با توجه به تمهیدات یادشده، به نظر می رسد که بتوان در کاهش این فعالیت ذهنی مداوم و تکراری، از درمان های ذهن آگاهی سود جست. برهمین اساس، مساله اساسی پژوهش حاضر این است که آیا به کارگیری درمان کاهش استرس مبتنی بر ذهن آگاهی (MBSR) می تواند در کاهش نگرانی بیمارگونه افراد مبتلا موثر باشد ؟

 

۱-۲- ضرورت پژوهش

نگرانی بیمارگونه به عنوان نگرانی مفرط و غیرواقعی در خصوص دو یا چند موضوع در زندگی فرد تعریف شده است. این نگرانی بیمارگونه برمبنای فراوانی، شدت، مدت نگرانی، توانایی افراد در کنترل نگرانی و تداخل قابل ملاحظه ای که در کارکرد فرد ایجاد می کند، از نگرانی بهنجار متمایز می شود (دلگادو، ۲۰۱۰). بورکووک (۱۹۸۵؛ به نقل از دیوی و ولز، ۲۰۰۶) معتقد است که نگرانی، مولفه ی شناختی اضطراب است و ضروری است که مورد بررسی قرار گیرد. براین اساس و برمبنای سایر پژوهش های انجام شده در این حوزه، می توان نگرانی را با عنوان عامل علی در اضطراب مطرح کرد.

اجتناب ذهنی از احتمال وقایع منفی آینده که از طریق مشغولیت به نگرانی به وجود می آید، راهبرد مقابله ای نامناسب و غیرموثر است، زیرا با این اجتناب نه تنها احتمال پیامدهای منفی کاهش نمی یابد بلکه راه حل های موثر در خصوص مشکل نیز ایجاد نمی شود (دلگادو، ۲۰۱۰). این زنگ خطر بالقوه و تهدید پیش بینی شده در نگرانی به فعالیت های واکنش های دفاعی چون جنگ و گریز اشاره دارد (بورکووک، ۲۰۰۲؛ به نقل از دلگادو، ۲۰۱۰). فعالیت مداوم این نوع واکنش های دفاعی بیان کننده وضعیت ثابت استرس و گوش به زنگی در خصوص اطلاعات هیجانی منفی است و از این رو ریسک مشکلات فیزیکی و روانی را افزایش می دهد (دلگادو، ۲۰۱۰).

با این که نگرانی یکی از عوامل مهم در اکثر اختلالات هیجانی است اما باید درنظر داشت که سطوح بالای نگرانی در جمعیت غیربالینی نیز یافت می شود. پژوهش تالیس، دیوی و کاپوزو (۱۹۹۴؛ به نقل از بارلو، ۲۰۰۲) نشان داد که در میان جمعیت غیربالینی افرادی که سطوح بالایی از نگرانی دارند نسبت به افراد با سطوح پایین نگرانی، زمانی که نگرانی آغاز می شود مشکل بیش تری در متوقف کردن آن دارند.

تحقیقات متعدد روی جمعیت غیربالینی نیز بیان گر وجود سطوح بالای نگرانی بیمارگونه و مزمن در بسیاری از آزمودنی ها است. نگرانی منجر به محدود شدن حوزه ی توجه فرد می شود در نتیجه ورود اطلاعاتی که تصحیح کننده ی فرض های معیوب نگرانی باشد به حیطه آگاهی فرد، دچار مشکل می شود. ادامه یافتن این سیکل معیوب منجر به تداوم مشکل و وخیم تر شدن شرایط می شود. این نگرانی مداوم باعث حفظ سطح بالایی از عاطفه منفی و برانگیختگی فیزیولوژیکی می شود که خود منجر به تنش، خستگی و سایر شکایات هیجانی می شود (انجمن روان پزشکان امریکا، ۲۰۰۰). در این حالت آرام کردن ذهن و توجه نمودن به لحظه حال این امکان را فراهم می کند که بدن در حالت آرمیدگی قرار گیرد و ذهن از تنش های غیر ضروری رها شود. این مساله از طریق درمان های مبتنی بر ذهن آگاهی میسر می شود.

ذهن آگاهی ظرفیت اساسی در انسان ها است (اورسیلو و رومر، ۲۰۰۵). این مفهوم در تمرین ها و آیین بودیسم ریشه دارد و در پی آن است که به افراد کمک کند تا با همه ی هیجانات مثبت و منفی مدارا کرده و آن ها را بپذیرند (کانگ، ۲۰۱۱).

فرد دچار نگرانی، ذهن به شدت فعالی دارد که مملو از ترس و هراس در خصوص آینده است. این آرام سازی ذهن و توجه به لحظه ی اکنون در رویکرد ذهن آگاهی، به فرد این امکان را می دهد تا تنش های غیرضروری خود را رها کرده و در حالت آرمیدگی قرار گیرد، این امر منجر به افزایش احساس آرامش و کاهش عصبانیت و اضطراب می گردد. کاهش تنش، خستگی و فرسودگی از طریق تمرین های ذهن آگاهی مسلما در بهبود کیفیت زندگی افراد موثر بوده، میزان رضایت از زندگی را بالا برده و در بهزیستی روانی نقش عمده ای ایفا می کند. در واقع ذهن آگاهی منجر به افزایش احساس شایستگی، بهبود حافظه، خلاقیت و احساسات مثبت، کاهش استرس و تنش و افزایش سلامتی و طول عمر می شود (لانگر، ۲۰۰۰).

آن چه که مشخصه ی اصلی نگرانی است، وجود افکار مزاحم و مستمر است؛ در روش ذهن آگاهی آن چه که قابل توجه است چگونگی احساس آزادی برای درک این امر است که بیشتر افکار تنها ساخته ی ذهن ما هستند و واقعیت ندارند. حرکات ساده بازشناسی افکار همان گونه که می تواند فرد را از واقعیت تحریف شده آزاد کند، اغلب باعث بصیرت شده و احساس اداره و کنترل بیش تر زندگی را به وجود می آورد.

پژوهش حاضر هم به لحاظ نظری و هم به لحاظ عملی از اهمیت برخوردار است. نخست این که نگرانی هم در اختلالات روان شناختی و هم افراد غیر بیمار دیده می شود و نیاز به ترمیم آن امری مهم است. دیگر این که یکی از روش های ترمیم روان شناختی، ذهن آگاهی است.

پس هر نوع تحقیقی از این نوع می تواند در زمینه های فرهنگی ایران، بدنه ی تحقیقی مناسبی فراهم سازد و امکان مقایسه نتایج به دست آمده را با دیگر تحقیقات فراهم سازد. از طرف دیگر تلاش بالینی در این جهت، امکان فهم دقیق تر یافته های بالینی را در مورد نگرانی، براساس ذهن آگاهی و به کارگیری آن فراهم می کند. بنابراین می تواند یاری گر بالین گرانی باشد که با مشکلاتی از این نوع سروکار دارند.

 

۱-۳- اهداف پژوهش

مبتنی بر مساله پژوهش حاضر ، هدف های ذیل تنظیم شده است :

  • تعیین اثر بخشی رویکرد MBSRدر کاهش نگرانی نمونه مبتلا به نگرانی بیمارگونه
  • تعیین اثر بخشی رویکرد MBSRدر کاهش میزان فرانگرانی نمونه مبتلا به نگرانی بیمارگونه

 

۱-۴- فرضیه های پژوهش

با توجه به مبانی نظری و پیشینه ی پژوهش و در راستای اهداف پژوهشی ، فرضیه های زیر ارائه شده است:

  • به کارگیری درمان کاهش استرس مبتنی بر ذهن آگاهی (MBSR) میزان نگرانی بیمارگونه افراد مبتلا را کاهش می دهد.
  • به کارگیری درمان کاهش استرس مبتنی بر ذهن آگاهی (MBSR) میزان فرانگرانی افراد مبتلا را کاهش می دهد.

۱-۵- تعریف نظری و عملیاتی متغیرهای پژوهش

متغیرهای پژوهش به شرح زیر می باشند:

۱-۵-۱-  نگرانی

الف) تعریف نظری: نگرانی به صورت زنجیره ای از عواطف منفی، افکار و تصاویر نسبتا غیرقابل کنترلی تعریف می گردد که منجر به گسترش تلاش های ذهنی فرد در اجتناب از تهدیدهای پیش بینی شده ی بالقوه می شود (بورکووک، ۲۰۰۲؛ به نقل از دلگادو و همکاران، ۲۰۱۰). نگرانی یکی از اجزای مهم اضطراب است و به صورت پیش بینی و انتظار وقایع ناخوشایند در آینده تعریف می شود (کابزاسکی[۵۲] و همکاران، ۱۹۹۷؛ به نقل از نیکبخت نصرآبادی و همکاران، ۱۳۸۷).

ب) تعریف عملیاتی: در این پژوهش میزان نگرانی بیمارگونه براساس نمره ای که آزمودنی در     مقیاس نگرانی پنسیلوانیا PSWQ (می یر[۵۳] و دیگران، ۱۹۹۰؛ به نقل از دهشیری و همکاران، ۱۳۸۸) بدست می آورد، تعیین می شود. توضیحات بیش تر در بخش ابزارهای تحقیق، در فصل سوم ارائه خواهد شد.

  1. ۱٫ Davey, G.C.L.
  2. ۲٫ Wellz, A.

۳ . American Psychiatric Association (APA)

۴ . Brown, T.A.

  1. ۵٫ Antony, M.M.
  2. ۶٫ Barlow, D.H.
  1. ۷٫ Simos, G.
  2. ۸٫ Borkovec, T.D.
  3. ۹٫ Delgado, L.C.

۱۰٫Orsillo, S. M.

  1. ۱۱٫ Roemer, L.
  2. ۱۲٫ Baer, R.H.
  1. ۱۳٫ Inz, J.
  2. ۱۴٫ Clark, D.M.
  3. ۱۵٫ Fairburn, C.
  4. ۱۶٫ Morrison, T.
  5. ۱۷٫ Turner, S.M.
  6. ۱۸٫ Rijsoort, S.V.
  1. ۱۹٫ ego-syntonic
  2. ۲۰٫ ego-dystonic
  3. ۲۱٫ Hu, S.
  4. ۲۲٫ Tallis, F.
  5. ۲۳٫ Eysenck, M.W.
  6. ۲۴٫ Crasske, M.G.

۲۵ . Rapee, R.M.

۲۶ . Capuzzo, N.

  1. ۲۷٫ Beck, A.T.
  2. ۲۸٫ Emry, G.
  3. ۲۹٫ Foa,E.B.
  4. ۳۰٫ Kozak,M.T.

.۳۱ Dugas,M.J.

  1. ۳۲٫ Marchanda,A.
  2. ۳۳٫ Ladoucer,R.
  3. ۳۴٫ Ruscio, A.M.
  4. ۳۵٫ O Leary,T.A.
  5. ۳۶٫ Rygh,J.L.
  6. ۳۷٫ Sanderson,W.C.
  7. ۳۸٫ mindfulness

[۳۹] . ترجمه های متعددی برای واژه ی mindfulness  مطرح شده است. این ترجمه ها، واژگان هوشیاری، ذهن آگاهی، حضور ذهن، توجه عمیق ذهنی، تفکر نظاره ای، توجه آگاهی و… را مطرح ساخته اند. حمیدپور (۱۳۸۸) با نقد و بررسی ترجمه های متفاوت، در نهایت “توجه آگاهی” را بر دیگر ترجمه ها مرجح دانسته است. البته ترجمه ای که در سال های اخیر بیش تر رایج شده، ذهن آگاهی بوده که ما نیز آن را در این پایان نامه به کار برده ایم.

۴۰ .Langer,E.J.

۴۱ .Segal,Z.V.

۴۲ .Evans,S.

۴۳ .Keng,S.L.

۴۴ .Kabat-Zinn,J.

۴۵ .Khong,B.S.L.

۴۶ .Hayes,S.C.

۴۷ .Smith,S.

  1. ۴۸٫ Dimeff,L.
  2. ۴۹٫ Linehan,M.

۵۰٫Feldman, G.

۵۱ .Buhr,K.

۵۲ . Kubzaskey, L.D.

  1. ۵۳٫ Meyer, T.J.
  2. ۵۴٫ Crane, R.

عوامل بازدارنده خلاقیت اجتماعی از نظر رمضانی (۱۳۸۸ )

۱-سنت ها : هرچند نمیتوان اهمییت سنت ها را نادیده گرفت اما وجود بعضی از سنت ها و روش های سنتی مانع بروز اندیشه های تازه میشود بنابراین تأکید و پای بندی بیش از حد بر آنها موجب کاهش خلاقیت ها میشود.

دانلود مقاله و پایان نامه

۲- تأیید طلبی و ترس از عدم استقبال اجتماعی :افرادی که نیازمند تأیید دیگران هستندو از نقد و عدم پذیرش اجتماعی میترسند ،نمیتوانند از خود خلاقیتی نشان دهند. افراد خلاق معمولاَ به کار و ابتکار خویش بیش از استقبال دیگران بها میدهند، و آن را قربانی انتظارات دیگران نمیکنند.

۳- مطابقت : منظور از مطابقت همرنگ جماعت شدن است. مطابقت به علت نگرانی از متفاوت بودن از دیگران و تنها ماندن رخ میدهد، وبدین ترتیب امکان ابتکار و ارائه روش های تازه محقق نمیشود.

۴- قوانین و مقررت :گرچه رعایت قوانین و مقررات برای هر فرد واجب است تا نظم در جامعه حکمفرما باشد، اما برخی مواقع عدم انعطاف در برابر قوانین مانع رشد تفکر خلاق است . مثلاَ قوانین آموزشی در تعلیم و تربیت ، بدون توجه به تفاوت های فردی مانعی برای بروز خلاقیت دانش آموز است .

۵- شغل : برخی مواقع فعالیت های یکنواخت در شغل و حرفه باعث میشود که فرد به آن فکر نکرده و از روی عادت به صورت مکانیکی بدون تعمق و تفکر به امور زندگانی بپردازد.

۶- نگرانی و ترس از عدم استقبال اجتماعی: امور خلاق با جنبه نوآوری و تازه و جدید خود ممکن است مورد توجه قرار نگیردو افراد از تحقیر و سرزنش ترس داشته باشند و دست از تفکر خلاق خود بردارند. تاریخ جهان بشریت چه بسیار اندیشمندانی را به خود دیده است که مورد تمسخر ، تحقیر و توهین واقع شده اند . پس ترس و نگرانی مانعی برای خلاقیت است.

خانواده نیز با برخی برخوردهای نا مناسب مانند ایجاد خودپنداری ، ضعف ، اجازه اشتباه ندادن وتوبیخ اشتباهات آنان ، ایجاد رقابت نامناسب ،عدم توجه به پرورش قدرت تخیل ، بی توجهی نسبت به کنجکاوی ها و پرسشها و….باعث سرکوب شدن تفکر خلاقانه کودکان و نوجوانان میشوند.

۲-۱۲-قسمت دوم پیشینه تحقیق

۲-۱۲- ۱-تحقیقات انجام شده در ایران پیرامون سلامت سازمانی

۱-اسکندری درسال تحصیلی ۱۳۷۸به بررسی رابطه بین سلامت سازمانی و عملکرد مدیران مدارس متوسطه مشکین شهر پرداخته است . در پژوهش او ویژگی های هفت گانه ،انسجام نهادی،نفوذ مدیر و… عوامل اصلی مورد سنجش در سلامت سازمانی و عملکرد مدیران آموزشی و همچنین میان سلامت سازمانی وهریک از ابعاد هفت گانه قلمرو عملکرد مدیران رابطه مثبت و معنی داری وجود دارد.

  • بررسی رابطه بین سلامت سازمانی و روحیه دبیران عنوان تحقیقی است که در سال ۱۳۸۱ توسط طاهری انجام شده است در این پژوهش ویژگی های هفت گانه عوامل اصلی مورد سنجش در سلامت سازمانی بوده است . نتایج نشان داد که بین سلامت سازمانی و روحیه دبیران همبستگی بالایی وجود دارد.

۳-آهنچیان و حیدری (۱۳۸۳) در مقاله ای با عنوان رابطه مهارت های ارتباطی مدیران با سلامت سازمانی ، وجود رابطه بین این دو متغیر را در دانشگاه فردوسی مشهد تأیید کردند.

۴-ذوالفقار نسب (۱۳۸۴)نیز در پایان نامه کارشناسی ارشد خود با عنوان بررسی رابطه بین سلامت سازمانی  و تعهد سازمانی معلمان در مقطع ابتدایی شهر همدان در سال تحصیلی ۸۳-۸۲ نشان داد که بین سلامت سازمانی و تعهد سازمانی در جامعه آماری رابطه معنی دار وجوود دارد.

۵- مطالعه و مقایسه سلامت سازمانی مدارس متوسطه دخترانه و پسرانه شهر سنندج از دیدگاه دبیران در سال تحصیلی ۸۵-۸۴ عنوان پژوهش قدسی میباشد . این پژوهش بر اساس الگوی نظری پارسونز ،مقایسه سلامت سازمانی در سطوح فنی ،اداری ،نهادی و ابعاد سازمانی مورد بررسی قرار گرفته است . نتایج تحقیق نشان داد که بین سلامت سازمانی دبیرستان های دخترانه و پسرانه شهر سنندج تفاوت معنا دار وجود دارد. همچنین نتایج حاصله از تحقیق بیانگر آن بود که بین سلامت سازمانی دبیرستان های دخترانه و پسرانه در سطح فنی وابعاد دو گانه آن (روحیه، تأکید علمی )در سطح اداری به جز نفوذ مدیر در مافوق در سه بعد آن (ملاحظه گری ،       ساخت دهی و حمایت منابع ) در سطح نهادی بعد یگانگی  نهادی تفاوت معنادار وجود داردو مدارس دخترانه از سلامت سازمانی بالاتری برخوردار می باشند.

۶- تحقیق دیگری توسط عزیزی مقدم (۱۳۸۵)تحت عنوان بررسی و مقایسه سلامت سازمانی مدارسی که مدیران آنها دارای کانون کنترل بیرونی هستند با میزان سلامت سازمانی مدارس که مدیران آنها دارای کانون کنترل درونی هستند انجام گرفته است . یافته ها ی تحقیق نشان میدهد  که سلامت سازمانی مدارسی که مدیران آنها دارای کانون کنترل بیرونی هستند در سطح ۰٫۰۵ تفاوت معنی داری وجود دارد و این میزان در مدارس با کانون کنترل درونی بیشتر است در سطح نهادی وقتی این تفاوت معنادار نیست اما در سطح اداری با آلفای ۰٫۰۵ تفاوت معنا دار میباشد و میزان سلامت سازمانی  مدارس با مدیران دارای کانون کنترل درونی در این سظح بیشتر میباشد. در ابعاد یگانگی نهادی ،ساخت دهی ،حمایت منابع و تأکید علمی  این تفاوت بین درونیها و بیرونی هامعنی دار نیست ولی در ابعاد نفوذ مدیر ،مراعات ،روحیه در سطح ۰٫۰۱ این تفاوت معنی دار میباشد و سلامت سازمانی درونیها بیشتر است .

۷- زاهد بابلان و همکارانش (۱۳۸۷) نیز در پژوهشی با عنوان بررسی رابطه سلامت سازمانی مدرسه و تعهد سازمانی دبیران دبیرستان های پسرانه اردبیل انجام دادند به این نتیجه دست یافتند که ، سلامت سازمانی و ابعاد هفت گانه آن با تعهد سازمانی  و انواع سه گانه آن همبستگی مثبت دارد.

۸- پژوهش دیگری توسط محمودی در دانشگاه پیام نور شیراز در سال ۱۳۸۸ با عنوان رابطه جو سازمانی و سلامت سازمانی انجام گرفت که نتایج تحقیق به این صورت بیان شده است :

الف-بین انواع جو سازمانی و سلامت سازمانی رابطه معنی داری وجود دارد.

ب- بین رفتار نا امیدانه و سلامت سازمانی رابطه معنی داری وجود دارد.

ج –بین رفتار صمیمی و سلامت سازمانی رابطه معنی داری وجود دارد.

د- بین رفتار دستور و سلامت سازمانی رابطه معنی داری ووجود دارد.

ه- رفتار مشغول بیشترین سهم در پیش بینی سلامت سازمانی دارد.

و- بین افراد و سلامت سازمانی رابطه معنی دار ی وجود ندارد.

ز –بین تحصیلات افراد و سلامت سازمانی تفاوت اندکی وجود دارد. (محمودی ،۱۳۸۸)

۹- سینایی (۱۳۹۰) در تحقیقی به بررسی رابطه بین سلامت سازمانی و فرسودگی شغلی در بین معلمان دبستان های دخترانه ناحیه ۲ شهر کرمان در سال تحصیلی ۹۰-۸۹ پرداخته است و نتایج حاکی از آن نشان میدهد که بین سلامت سازمانی و فرسئدگی شغلی رابطه معنی دار ی وجود دارد.

۱۰-محمدی(۱۳۹۰) در تحقیقی به بررسی رابطه مهارت های ارتباطی مدیران و سلامت سازمانی مدارس متوسطه دخترانه شهر کرمان در سال تحصیلی ۹۰-۸۹پرداخته است و نتایج حاصل از آن نشان میدهد که بین مهارت های ارتباطی مدیران و سلامت سازمانی مدارس رابطه معنی دار وجود دارد یعنی با بالا رفتن مهاذت های ارتباطی مدیران میزان سلامت سازمانی مدارس افزایش پیدا میکند