دانلود پایان نامه

آنگونه که میخواست، نمیتوانست روزگار خود را دگرگون کند، به ویژه که با جهل وبیخبری و بی وفایی مردم زمانش نیز رو به رو بود، از این روکاریترین سلاحِ حافظ برای اصلاح اجتماع طنز اوست،« قلمرو طنز حافظ در سراسر دیوان او، بی هیچ استثنا، رفتار مذهبی ریاکاری عصر تشکیل میدهد. و چنان که اشاره شد حتّی یک مورد بیان طنز آمیز نمیتوانید پیدا کنید که در ساختار معنایی آن بخشی از عناصر مذهب وجود نداشته باشد »(خرمشاهی، 1384 ،89).
چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم گرم به باده شویید، حق به دست شماست
( 7 ، 22 )
درنهایت مبارزالدین نه از برون که از درون سرنگون شد؛ قشریگری وسختگیری او نسبت به خاندان سلطنت موجب شد تا فرزندش شاه شجاع حکومت را به دست گیرد و او را به زندان افکند. دوران اول شاه شجاع یادآور دوران شاه شیخ ابواسحاق است. او با شاعران همنشین بود، به مردمان احترام میگذاشت. و برای آرام کردنِ فضا میکوشید. حافظ در این دوران همچون دیگر مردم فارس تصوّر میکرد که با پایان گرفتن کار امیرمبارزالدین، آن روزگار تلختر از هر سپری میشود و دیگر روزگار کنارهگیری اهل نظر به پایان رسیده است ولی زهی خیال باطل. همین که امیر مبارز الدین از صحنه بیرون میرود و شاه شجاع میخواهد امور را سرو سامان دهد جنگ و ستیز بین جانشینان او آغاز میشود(نیاز کرمانی،1369 :ج12 ص10 ) و به قول خواجه :
خوش گرفتند حریفان سر زلف ساقی گر فلکشان بگذارد که قراری گیرند
(3 ، 185 )

پنج سال بعد درگیری آغاز شد و حکومت را از او گرفتند. وی پس از یک دورۀ سه ساله، مجدداً به حکومت بازگشت. شاهی که شاعر بود و شاعران را دوست داشت، به یکباره و تحت تأثیر کماالدین دیگرحافظ را برنمیتابید. حافظ هم به نقّادی پرداخت و در دربار او حاضر نشد. در دورۀ دوم شاه شجاع است که حافظ میسراید:
سخن دانیّ و خو ش خوانی نمی ورزند درشیراز بیا حافظ که تا خود را به ملک دیگر اندازیم
(8 ، 374 )
در فاصله مرگ شاه شجاع تا وفات حافظ، شاه زین العابدین، شاه منصور وشاه یحی حکم رانی کردند. حافظ این جنگهای بیسرانجام و برادر کشیهای بیمورد که جز تیره روزی مردم و خرابی شهرها و کشته شدن جوانان حاصلی برای ملک وملّت ندارد میبیند(نیاز کرمانی،1369 :11 ) و میگوید:
زیرکی را گفتم این احوال بین، خندید و گفت: صعب روزی، بو العجب کاری، پریشان عالمی
(3 ، 470 )
و نهایت آرزویش را اینگونه بیان میکند:
نمی بینم نشاط عیش در کس نه درمان دلی، نه درد دینی
( 6 ،483 )
درونها تیره شد باشد که از غیب چراغی بر کند خلوت نشینی
(7 ، 483 )

دلایل مبارزۀ حافظ با منابع قدرت
حافظ در برابر کج روی صاحبان قدرت به مقابله برمیخیزد و طغیان او علیه منابع سیاسی ـ اجتماعی به دلایل زیر است:
1 ـ بیلیاقتی و ناحقی طبقات حاکم: او از طبقات حاکم با نمادهای دیو، زاغ، زغن، و خزف یاد میکند و از افراد با کفایت و طبقات لایق اجتماعی با نمادهای پری طرب آشیان بلبل، طوطی و لعل واز نشستن زاغ بر طرب آشیان بلبل چون ابربهمن میگرید:
2 ـ بی عدالتی شاهان: او بی عدالتی شاهان را سبب بخشی از رنجها و ناهنجاریهای اجتماعی میداند و آنان را به عدالت دعوت میکند و عدالت را برتر از طاعت معرفی میکند:
شاه را به بود از طاعت صد ساله وزهد قدر یک ساعته عمری که در او دادکند
(5 ،190 )
3 ـ دشمنی با دانایان: حافظ به دلایل خاص سیاسی و اجتماعی، خصلت دانایی ستیزی قدرتمندان را به فلک و روزگار نسبت میدهد تا هم با زبان غیرمستقیم به سازندگی و اصلاح ساختار اجتماعی بپردازد و هم خطر کمتری را متوجه خود سازد (باقری خلیلی، 1388 :27 ).
دفتر دانش ما جمله بشویید به می که فلک دیدم و درقصد دل دانا بود
(3 ،203 )
مدح در غزلیات خواجه
به طور کلی حافظ با دولتیان سرو کار داشته و دل ایشان را با مداﺋح در قصاید و غزلیات به دست میآورد، و این رابطه به تصریح محمد گلاندام تا آخر عمر دوام داشته است، حتی در خلوت و بزم عشرت بزرگان حضورمی یافته که خوش سخن و حاضرجواب و بذله گو بوده و با لطف و ادب و فضاﺋل اخلاق بوده(بامداد، 1362 :30 ) ودر همین باب میگوید:
عشق بازی و جوانی و لعل فام مجلس انس وحریف همدم وشرب مدام
( 1 ، 309 )
و بالاخره
نکته دانی بذله گو چون حافظ شیرین سخن بخشش آموزی جهان افروز چون حاجی قوام
( 8 ، 309 )
از ویژگیهای مدح حافظ، یکی این است که او غزل را قالب مدح ساخت. البته رسوخ مدح در غزل، ابتکار حافظ نیست و پیش از او، خواجوی کرمانی نیز این کار را انجام داده است، ولی وقتی مدح در غزل به اشعار حافظ رسید، درخشندگی و جلا پیدا کرد و تذهیب و تعدیل مناسب شد(ممتحن و شریفی راد، 1390 :145 ).
آنها که از فریفتگی شیفتۀ حافظند، بیخبر از این همه قدرت هنری و
معنوی او، به گمان خود دون شأن حافظ میدانند که او را شاعری مدّاح نیز بینند، و با شناختی سطحی که از شعر حافظ دارند؛ برای رفع تهمت مدّاحی از او میگویند که به هر حال حافظ ناگزیر بوده که گاهی در بیتی از پادشاه یا وزیری به نام یا اشاره مدحی کند تا اوّلاً وظیفهای بستاند و ثانیاً خود را از گزند صاحبان قدرت ( که اگر هنری داری و با آنها نیستی، ضدّ آنها شمرده میشوی )، در امان بدارد. میگویند که حافظ فقط چند غزلی دارد که تقریباً به تمامی مدح است و میتوانیم آنها را ندیده بگیریم. میگویند که در پایان بعضی از غزلهای حافظ معمولاً یک بیت یا و گاه دو سه بیتی به مدح اختصاص یافته است که وصلهای زائد است به دامن غزل و میتوان آنها را شکافت و به دور انداخت، بیآنکه اصل غزل خبر دار شود. اینها را میگویند و بسیاری چیزهای دیگر را میگویند تا مدّاحی را برای ممدوح خود ننگ میدانند، از حوزۀ سخن او بیرون انداخته باشند. اما دفاع این عبادت کنندگان حافظ نه ضرورت دارد، نه تأثیر. حافظی که داریم، در بیشتر غزلهایش روی سخن با ممدوحی دارد که در توصیف عاشقانه با چهرۀ معشوق آشکار میشود. اما اگر در گفت وگوی او با این معشوق، خطِّ منطقی گفتار را دنبال کنیم، در مییابیم که این معشوق نه یک زن زیبای خیالی است، نه یکی از لولی وشان شیرازی، بلکه همۀ اشارات دلالت بر ممدوحی دارد که حافظ از او سایۀ عنایت میخواهد.(کیانوش،1989 ،7 و8 ).
در کل ممدوحین حافظ را میتوان به سه گروه تقسیم کرد. اول پادشاهان و شاهزادگان. دوم وزراء. سوم مقامات مذهبی.
کسانی که مفتخر شده اند نامشان در دیوان حافظ ذکر شود عبارتند از
پادشاهان
1ـ شاه شیخ ابواسحاق اینجو فرزند شرف الدین محمود. مردی بسیار سخی، مهربان، شجاع، و زیبا رو و شعر شناس بوده و با آنکه مشغله سلطنت مجالی برای او باقی نمیگذاشته اشعاری بهنام او بجا مانده که نشان دهنده ذوق و طبع سلیم اوست. اولین مشوق حافظ را باید امیر شیخ دانست که گویا عامل معرفی او به در بار او خواجوی کرمانی مداح بزرگ دربار بوده است. شمس الدین محمد حافظ با شاه شیخ ابواسحاق از جوانی بسیار محشور بوده وعلاقه سرشاری بدو داشت و این علاقه حتی پس ازمرگ شیخ نیز در او تخفیف نیافت و در اشعار خود فراوان از وی یاد میکرد. غزل زیر نمونه روشنی است از این علاقه و اشتیاق :
یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
راستی خاتم فیروزه ی بو اسحاقی خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
دیدی آن قهقه کبک خرامان حافظ که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود
(1، 5 ، 8 ، 9 ، 207 )
2 ـ شاه شجاع فرزند امیر مبارز الدین محمود ( مؤسس سلسله آل مظفر ) ملقب به ابوالفوارس که حافظ او را شهسوار میخوانده ولی از زمانی که پدر سفاک و بیرحم و بی ادب خویش را کور کرد تا لحظه مرگ قدرت از دست نداد و میتوان او را مهمترین پادشاه زمان و هم مهمترین ممدوح حافظ بدانیم حافظ به او علاقهای تام داشته و حتی در زمانی که برادرش شاه محمود بر شیراز تسلط یافت و وی ناچار به کرمان رفت از خاطر حافط نرفته و خواجه در فراق او غزلیات زیبائی دارد. و این نشان دهنده ثبات خواجه در دوستی است.
حافظ در غزلهای زیر شاه شجاع را مدح گفته است.
ستاره ای بدرخشید وماه مجلس شد دل رمیده ما را انیس و مونس شد
خیال آب خضر بست وجام سکندر به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد
یا
سحر زهاتف غیبم رسید مژده به گوش که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش
در عهد پادشاه خطا بخش جرم پوش حافظ قرابه کش و مفتی پیاله نوش
از خصوصیات مدایح حافظ این است که در ضمن مدح بعضی پادشاهان، اشتباهات آنان را نیز گوشزد میکرد، از جمله هنگامی که شاه شجاع، وزیر خود، قوام الدین صاحب عیاررا به زندان افکند، حافظ برای تجلیل و احتمالاً تبرئۀ او، غزلی سرود که به شاه هشدار داد و از وزیر شفاعت کرد. حافظ در مدایح خود، گاهی پادشاهان را نصحیت کرده و زمانی هم، نصایح او جنبۀ اعتراض و انتقاد پیدا کرده است(ممتحن وشریفی راد،1390 :145 ).
حال در یک غزل ملاحظه میکنیم که چگونه لحن حافظ ازمدح و تمجید، به نقد کشانده می شود:
به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست که مونس دم صبحم دعای دولت توست
زبان مور به آصف دراز گشت و رواست که خواجه خاتم جم یاد کرد و بازنجست
به صدق کوش که خورشید زاید از نفست که از دروغ سی هروی گشت صبح نخست
(1 ، 4 ، 6 ، 28 )
در واقع حافظ شاعر متعهدی است که اغراق و مبالغۀ بیش از حد در سخنش نیست تا ممدوح را به اعلی علییّن ببرد و نُه کرسی فلک را زیر پای بگذارد تا به رکاب ممدوح خود بوسه زند و با تملّق و چاپلوسی او را از خود خشنود سازد. بلکه او، حکم عدل پرور را که به فکر اصلاح کار مردم است و صفات نیک و شایسته دارد، میستاید و امراء و بزرگانی را که دارای این گومه صفات نیستند، نکوهش میکند. شاعر متعهد برای ممدوح، عمر هزار ساله آرزو نمیکند و آن را امری باطل میداند(علوی مقدم، بی تا :15 ) و میگوید:
هزار سال نگویم بقای عمر تو باد که این مبالغه دانم ز عقل نشماری
(کلیّات سعدی، ص695 )
3 ـ زین العابدین فرزند شاه شجاع که با وصیت پدر به قدرت رس
ید اما با بیکفایتی مقهور مدعیان سلطنت شد و میتوان او را محرک اصلی حمله تیمور به