دانلود پایان نامه

همین حال جوانی زیبا و خوشرو بر او وارد شد. سلیمان از او پرسید که تو چه کسی هستی؟ پاسخ داد: من ملک الموتم و از طرف خداوند مأمور شدهام که جانت را بگیرم، سلیمان گفت: مأموریت خود را انجام بده، چرا که شادی و خوشی من جز با دیدار و لقاء پروردگارم حاصل نمیشود (بیگی، 1388: 102).
زمانی که فرشته مرگ جان سلیمان را گرفت کسی متوجهی این امر نشد و تا یک سال سلیمان بر عصای خود تکیه زده بود و مردم گمان میکردند که او مشغول عبادت است. علت این امر این بود که بسیار اتفاق میافتاد که سلیمان (ع) گاهی یک سال و یا دو سال در مسجد به اعتکاف و عبادت مشغول میشد. پس از یک سال موریانهها به دستور حقالتعالی از درون عصا رو خوردند و عصا شکست جسم سلیمان به زمین افتاد و تازه در این موقع مردم متوجهی مرگ او شدند(صفائی آملی، 1361: 92)

4-8-1. انگشتری سلیمان(ع)

اوحدی چون دیوت از انگشت برد انگشتری

زیر دستت بعد از این ملک سلیمانی چه سود؟

(ص16)

از مهر در هر منزلی، مهری نهاد بر دلی

همچون سلیمان ولی، دیوت نبرد انگشتری

(ص36)

سلیمان کند مر دهان چون خاتمت

به دستت ار در اوفتد، چنان خاتمی مرا

(ص86)

دیو را درد و درکار کشد، زان که به حسن

تو پری داری، اگر مهر سلیمانی هست

(ص123)

هم به کرامت فزود قدر سلیمان ز دیو

گر نه کرامت بود، دیو و سلیمان یکیست

(ص125)

عرش بلقیس کرسی حرمت

خاتم جم پشیزهی کرمت

(جام جم،ص 498)

مرشدی کاو به عجب راه نمود

نزد عاقل چه او چه عاد و ثمود

عُجب گبری کند مسلمان را

عُجب دیوی کند مسلمان را

(جام جم،ص599)

از جمله ماجراهای داستان سلیمان در ارتباط با دیوان، افتادن انگشتری او به دست یکی از مهتران دیوان است که در نتیجهی آن سلیمان از قدرت و پادشاهی میافتد و چندی دیو حکمروایی میکند (پورنامداریان، 1369،ج 1: 352).
زمانی انگشتری سلیمان که سبب قدرت وی و حکم راندن بر مملکت بود، به دست دیوی میافتد و این دیو که خود را به صورت سلیمان درآورده است با استفاده از قدرت انگشتری حکم میراند و مردم مطیع وی میشوند. ناچار سلیمان کارش تنگ میشود. از شهر بیرون آمده به کرانهی دریا میرود، و مزدوری صیادان میگیرد و هر روز به نیم درم سیم و یک ماهی به سختی روزگار میگذراند، تا چهل روز به این وضع میگذرد (جزایری، 1388: 305).
گفتهاند: پایدار ماندن آن دیو در پادشاهی چهل روز به اندازه پرستیده شدن بت در خانه سلیمان بود توسط زن سلیمان چهل روز( ابن اثیر، 1370: 274).
روزی سلیمان برای انجام کاری انگشتری را از دستش خارج کرد و به یکی از همسران خود سپرد. دیو به سراغ آن زن رفت و خود را به چهرهی سلیمان در آورد و آن زن فکر کرد سلیمان (ع) است، دیو با این فریب توانست خاتم را صاحب شود و آن را در آب دریا بیندازد. بعد از آن به شکل سلیمان (ع) به مدت چهل روز بر تخت سلطنت نشست. در این مدت سلیمان (ع) به فردی فقیر تبدیل شد و حتی برای درخواست کمک به در خانهی مردم میرفت و میگفت که من سلیمانم اما کسی باور نمیکرد و او را ناسزا میگفتند (قدس میر حیدری، 1387: 212).
روزی سلیمان از شدت گرسنگی از کسی تقاضای غذا کرد و زنی برای او ماهی پخته آورد هنگامی که سلیمان مشغول خوردن ماهی شد متوجه شد که انگشتریاش در شکم ماهی است، بنابراین آن را در دست خود گذاشت و دوباره تمامی موجودات و دیو و پری مطیع محض وی شدند (صفائی آملی، 1361: 124).
از خاصیت انگشتری سلیمان این بود که: «بر هر چه مهر زدی نقش گرفتی اگر چه آهن و سنگ بودی» (بوشنجی، 1383: 325).

4-8-2. باد
مهد سلیمان کشید باد به تاثیر مهر

مهد سلیمان بهل مهر سلیمان تویی

(ص435)

یکی از ویژگیهای بارز حضرت سلیمان (ع) مسخر بودن باد برای او بود. گفته می شود هر گاه که اراده میکرد باد تخت وی را بلند میکرد و به هر جایی که سلیمان میخواست میبرد. و حتی گاهی زمانی که سلیمان بین زمین و آسمان در حرکت بود خداوند به وی وحی میکرد(موسوی، 1368: 265).
باد مسخّر او بود تا کشتیهای تجاری و جنگی را به اندازهی مسیر یک ماه در دریاها میبرد و باز میگرداند (خزائلی، 1380: 386).

مطلب مشابه :  پایان نامه ارشد دربارهغزلیات حافظ، نقش اجتماعی، زبان عامیانه، اردشیر بابکان

4-8-3. ملکه ی سبا (بلقیس)
سلام علیک، ای نسیم صبا

به لطف از کجا میرسی؟ مرحبا!

نشانی ز بلقیس، اگر کردهای

چو مرغ سلیمان گذر بر سبا

(ص77)

عرش بلقیس کرسی حرمت

خاتم جم پشیزهی کرمت

(جام جم، ص 498)

زن چو خطاط شد بگیرد هم

هم چو بلقیس عرش را به قلم

(جام جم، ص 547)

سرزمینی که ملکهی سبا بر آن حکمرانی میکرد به روایتی همان سرزمین یمن یا عدن میباشد و ما امروزه آن را به نام کشور یمن میشناسیم که پایتخت آن شهر صنعا میباشد. ملکهی سبا که نام او بلقیس ذکر شده دختر شارحیل یا شرجیل بوده است که در زمان سلیمان پیامبر بر این سرزمین حکومت میکرد (کمالیان، 1382: 490).
نقل است که سلیمان پس از آنکه بنای بیت المقدس را به پایان رسانید و خانهی خدا و خانهی خود را ساخت بار سفر به سوی سرزمین یمن بربست و به شهر صنعا در آمد، تصمیم گرفت در آن سرزمین آبی جاری سازد، همهی پستیها و بلندیها را وارسی کرد، اثری از آب ندید دستور احضار هدهد را داد تا به کمک او بتواند به محل آب دسترسی یابد زیرا هدهد قادر بود محل آب را در اعماق زمین
ببیند، ولکن از او خبری نیافت و معلوم شد که او غیبت کرده، سوگند یاد کرد که او را شکنجه داده و یا سر از بدنش جدا کند مگر اینکه عذر موجّهی بیاورد (موسوی، 1368: 251).
زمانی که هدهد برگشت، سلیمان علت غیبتش را جویا شد و از او توضیح خواست، هدهد گفت: من از موضوعی اطلاع یافتم که مطمئنم تو از آن بیخبری. من در سرزمین سبا زنی را دیدم که بر مردم آن سرزمین سلطنت میکرد و آنها به جای پرستش خدا، آفتاب را میپرستیدند(رسولی محلاتی، 1386: 281).
سلیمان نامهای مینویسد و به هدهد میدهد تا نزد ملکه ببرد. بلقیس پس از مشورت با سرهنگان خویش نامهای همراه با هدایا و پیغام، توسط رسولانی به خدمت سلیمان میفرستد و برای فهم درایت سلیمان از رسول خود میخواهد که پرسشهایی از سلیمان در ارتباط با هدایا بپرسد و سلیمان پرسشهای بلقیس را به درستی جواب میدهد، و رسولان را باز میفرستد تا به ملکهی خویش بگویند که بیاید و مسلمان شود و گرنه سپاهی بفرستد که آنان طاقت آن را ندارند. بلقیس به قصد دیدار سلیمان از کشور سبا حرکت میکند (پورنامداریان، 1369،ج 1: 348).
سلیمان به واسطهی جبرئیل و به امر خدا از آمدن بلقیس مطلع شد و تصمیم گرفت که تخت ملکهی سبا را پیش از آمدنش به قصر خود بیاورد و آصف بن برخیا که وزیر او بود در یک چشم به هم زدن این کار را انجام داد و تخت را آورد و در قصر سلیمان گذاشت. ملکهی سبا وقتی به درون قصر آمد و تخت خود را دید بسیار تعجب کرد (صفائی آملی، 1361: 167).
بلقیس عرش یا تختی عظیم داشت از یاقوت و زبرجد با سی گز طول و سی گز ارتفاع چون هدهد احوال بلقیس را بر سلیمان معروض داشت، سلیمان به احضار او امر کرد تخت او را آصف با یک چشم به هم زدن حاضر کرد و بلقیس با هدایایی به خدمت سلیمان آمد و چون مقدار هدایای خود را در برابر ثروت سلیمان ناچیز یافت ایمان آورد و به همسری سلیمان در آمد (یاحقی، 1386: 215).

4-8-4. مور و سلیمان (ع)
قصهی مور پریشان به سلیمان گفتند

اثر نعمت سلطان به گدایی برسید

(ص374)

هر چند که میران را از مورچه عار آید

او گوید و من گویم، چون مور سلیمانم

(ص292)

مکن آزار خلق و گور ببین

با سلیمان چه گفت مور ببین

که سخن گفت مور دم بسته

که سلیمان شنیدش آهسته

مطلب مشابه :  منبع پایان نامه درمورداسماعیلیه

(جام جم،ص582)

روزی سلیمان به سرزمینی فرود آمد که سرزمین مورچگان بود، و ناگاه شنید که مورچهای به مورچهی دیگر میگوید که به دورن لانههایتان بروید، مبادا زیر پای سلیمان و سپاهیانش از بین بروید سلیمان با شنیدن این جمله خندید و خدا را شکر کرد که به او توانایی فهم زبان حیوانات را داد. سورهی نمل در قرآن کریم هم به این موضوع اشاره میکند (موسوی، 1361: 283).
سلیمان از مورچه پرسید: چرا به دیگر مورچگان گفتی به خانههایشان بروند. مگر از من ستمی به تو رسیده؟ مور پاسخ داد که اینجا سرزمینی زرخیز است و ممکن است که سپاهیانت حریص شوند و بخواهند زمین را بکاوند و در جستجوی زر باشند و باعث پریشانی مورچگان شوند (بیگی، 1388: 292).
و چون سلیمان خواست که بازگردد مورچه گفت: روا نبود، که باز گردی و من تو را مهمان ناکرده و نُزل ناآورده. سلیمان گفت: مرا به چه مهمان کنی؟ گفت: بدانچه مرا حق داده است. گفت: شاید؛ اجابت کردم. مورچه برفت یک پای ملخ بیاورد و پیش سلیمان بنهاد. سلیمان بخندید. مورچه گفت: به اندکی منگر، به برکت حق نگر (پورنامداریان، 1369،ج 1: 358)
مور به سلیمان میگوید: میدانی چرا تو را سلیمان میگویند؟ سلیمان گفت: نه. مور گفت: یعنی دل به دنیا مده که گاه بازگشتن است، سلیمان با این جملهی مور گریست و گفت: تو حکیمی مرا پند بده (عمادزاده، 1375: 623).

شیث علیه السلام
4-9. شیث (ع)
4-9-1. جانشینی شیث (ع)

4-9. شیث (ع)
در قرآن کریم به صراحت در مورد پیامبری شیث آیهای بیان نشده است. اما در تواریخ متعدد این مطلب ذکر شده است که بعد از فوت آدم پیامبرانی متعدد از فرزندان آدم آمدهاند و رفتهاند و یکی از آنان شیث بود که قبل از ادریس به پیامبری انتخاب شد (رسولی محلاتی، 1386: 282).
آدم صد و سی سال زندگی کرد و بعد پسری شبیه به صورت خود آورد و او را شیث نامید عمر آدم بعد از تولد شیث هشتصد سال بود (انزابی نژاد، 1355: 241).

4-9-1. جانشینی شیث (ع)
کآدم از جنتش نشان آورد

فکر او شیث را به جان آورد

(جام جم، ص 526)
حضرت آدم هزار سال زندگی کرد و در آخرین سال از عمر مبارکش بیمار شد. در این موقع جبرئیل به فرمان خدا بر او نازل شد و گفت: مرگ تو نزدیک است و باید دنیا را ترک کنی و خداوند مرا مأمور کرده که به تو بگویم فرزندت شیث را به عنوان وصی و جانشین خود انتخاب کنی (بیگی، 1388: 311)
آدم به شیث گفت: بر سر کوهی برو، در آنجا جمعی از ملائکه را خواهی دید. پس به آنان بگو که پدرم سخت بیمار است و طلب میوههای بهشتی را کرده است. شیث همین کار را انجام داد. وقتی به بالای آن کوه رفت، جبرئیل هم در میان دیگر فرشتگان بود به او گفت: پدرت اکنون از دنیا رفت و ما هم برای تشییع جنازهی وی آمدهایم (صفائی آملی، 1361: 201).
زمانی که قابیل متوجهی جانشینی برادرش شیث شد به نزد او آمد و تهدید کرد که اگر جائی بیان کنی که مقام وصایت پدر به تو رسیده، تو را خواهم کشت. چرا که او هابیل را هم به دلیل اینکه مقام وصایت پدرش را داشت به قتل رساند. در واقع تاب تحمل برتری او و افتخار کردن فرزندان او بر فرزندان خود را نداش
ت پس از حضرت آدم جناب شیث از طرف حق تعالی مبعوث به رسالت گردید و به مقام والای پیامبری رسید و پنجاه صحیفه از طرف خداوند متعال بر او نازل گردید که در مواعظ و نصایح و هدایت و راهنمایی بندگان خدا ذکر شده بود، حضرت شیث پس از آنکه نهصد و دوازده سال از عمر وی میگذشت از دنیا رحلت نمود و ایوس فرزندش وصی او بود (قدس میر حیدری،1387: 51).