دیدگاه سیستمی در خانواده درمانی:

تحول سیستمی در خانواده درمانی، همگام با تغییرات بنیادی در علوم طبیعی و سایر علوم رفتاری است. نظریه‏ی سیستم­ها، نظریه­ای است که دامنه‏ی آن از مرزهای تکنولوژی فراتر رفته و در علم به طور کلی، در حیطه‏ی رشته­های خاص علم، از فیزیک و زیست­شناسی گرفته تا علوم رفتاری و اجتماعی و فلسفه ضرورت یافته است (برتالانفی، 1366؛ به نقل از ثنائی، 1380).

خانواده به عنوان یک سیستم این طور تعریف می­شود: “موجودی که اعضای آن با هم تغییر می­کنند و با انحراف برای حفظ تعادل خود، فعال می­شوند”. همان طور که این تعریف نشان می­دهد، اولاً رفتار اعضای یک خانواده تابعی است از رفتار سایر اعضای خانواده و در ثانی خانواده هم مانند هر سیستمی متمایل به تعادل است. لذا رفتار اعضای آن در مجموع به گونه­ای است که تعادل سیستم حفظ می­شود، یعنی رفتار هر فرد در داخل سیستم، نقش کارساز دارد و لازمه‏ی تعادل سیستم است. حتی اگر این رفتارها نابهنجار باشد. لذا اگر رفتار فرد مغایر چیزی باشد که سیستم را در حالت تعادل نگه داشته است، سیستم برای مقابله با این انحراف و حفظ تعادل خود، فعال می­شود. این بدان معناست که اگر رفتار عضوی از خانواده، غیرعادی است، همین رفتار غیرعادی جزء لازم تعادل سیستم خانواده است و اگر درمان یا هر عامل دیگری این رفتار را تغییر دهد، خانواده با آن مقابله می­کند تا مجدداً تعادل اولیه برقرار شود (هی لی؛ ترجمه‏ی ثنائی، 1380).

 

نظریه‏ی سیستمی بوئن:

بوئن مبدع نظریه‏ی نظام­های خانواده است و خانواده را یک واحد عاطفی و شبکه­ای از روابط درهم تنیده می­پندارد که وقتی می­توان آن را بهتر درک کرد که از چهارچوبی چند نسلی یا تاریخی آن را تحلیل کرده باشیم. او به جای کوشش برای مطابقت دادن مفاهیمی نظیر انگیزه­های ناهشیار با الگوهای تعاملی خانواده، معتقد بود که نیروی محرکه‏ی زیربنایی بسیاری از رفتارهای بشر منبعث از فراز و نشیب­های زندگی خانوادگی و کش و قوس­های همزمان میان اعضای خانواده بر سر دوری از هم و در عین حال با هم بودن است. خانواده دائماً در حال کشمکش بر سر متعادل­سازی میان احساس با هم بودن و وحدت و تفکیک خود در اعضاست، فرایندی که در اثر آن فرد یاد می­گیرد مسیر حرکت خویش را ترسیم کند نه آنکه دائماً از رهنمودهای خانواده یا دیگران تبعیت نماید. برخی پژوهش­ها تأکید می­کنند که تمایزیافتگی نقش مهمی در میزان رضایت زناشویی دارند (آدامز، 2003؛ بارتلر هرینگ ولال، 2005؛ به نقل از کلانتر کوشه، 2011). زوج­های با سطوح تمایزیافتگی خود پایین، رضایت زناشویی کمی دارند؛ در مقابل، زوج­های با میزان بالای تمایزیافتگی از سطوح بالاتر رضایت زناشویی بهره می­برند. به نظر می­رسد تمایزیافتگی خود، شبیه آزادی وجودی است که می­تواند رضایت زناشویی را پیش­بینی کند (کلانتر کوشه، 1390).

بوئن به پالایش و اصلاح این نظریه پرداخت که آشفتگی­ها در عر فرد منبعث از پیوندهای ارتباطی او با دیگران است و توسط همین روابط نیط ادامه می­یابد. او از زبان علم سیستم­ها و دیدگاه گسترده­تر آن راجع به کارکرد آدمی استفاده کرد و از نظریات پیشین آسیب شناسی روانی که ریشه‏ی اختلاف­های روانی را در شخص می­دیدند، جدا شد و بر نقش سیستم عاطفی خانواده که چندین نسل را در بر می­گیرد تأکید کرد و آن را سبب بدکارکردی فرد دانست. به نظر او، روابط درهم تنیده‏ی خانواده تحت فرمان همان نیروهای تعادلی هستند که در تمام سیستم­های طبیعی وجود دارند (گلدنبرگ و گلدنبرگ، 2000).

به گفته‏ی وایلی (1910) بوئن خانواده درمانی را محصول فرعی نظریه­ای گسترده­تر و جامع در مورد رفتار انسانی می­دانست که به اعتقاد وی، وظیفه‏ی اصلی او نیز بسط و گسترش همان نظریه بوده است. بوئن خانواده‏ی انسان را محصول فرآیندی تکاملی می­داند. لذا همچون تمام سیستم­های زنده (اجتماعات مورچگان، جذر و مد و یا منظومه‏ی شمسی)، آدمیان و خانواده‏ی آنها نیز به وسیله‏ی فرآیندهای معمول در طبیعت هدایت می­شوند. نظریات بوئن، خانواده درمانگران زیادی را به خود جلب کرده است و او سالیان دراز از جمله آموزش­دهندگان پیشرو و اصلی خانواده درمانگران به حساب می­آمد. در سال 1997 بوئن نخستین رئیس انجمن خانواده درمانی آمریکا شد. موسسه‏ی نوپایی که او آن را به منظور تعقیب علایق پژوهشی و نظری خود تاسیس کرده بود (خزاعی، 1386).

 

مفاهیم کلیدی نظریه‏ی بوئن:

به نظر بوئن هشت نیرو کارکرد خانواده را شکل می­دهند که عبارت­اند از: تمایزیافتگی، مثلث­ها، نظام عاطفی خانواده‏ی هسته­ای، فرآیند فرافکنی خانواده، گسلش عاطفی، فرایند انتقال چندنسلی، جایگاه همشیرها، واپسروی اجتماعی. سنگ بنای نظریه‏ی خوش ساخت و دقیق بوئن، عقیده‏ی او راجع به نیروهایی است که در درون خانواده جای دارند و در پی وحدت و با هم بودن یا برعکس، فردیت هستند. از میان هشت مفهوم کلیدی بوئن، شش مفهوم قبل از سال 1936 تدوین شده­اند و بیانگر فرآیندهای عاطفی هستند که در خانواده‏ی هسته­ای و گسترده رخ می­دهند. دو مفهوم دیگر یعنی گریز عاطفی و واپس روی اجتماعی در 1975 اضافه شدند. در ادامه ابتدا به توضیح مختصری از هریک از مفاهیم و سپس شرح مفهوم تمایزیافتگی پرداخته می­شود:

1-تمایزیافتگی خود (فردیت­یافتگی): تمایزیافتگی هر فرد، بیانگر توانایی او در تفکیک فرآیندهای عقلانی و احساسی است. میزانی که یک فرد قادر است با خانواده‏ی خود ارتباط برقرار کند و در عین حال در جوّ عاطفی موجود غرق نشود و در مواجهه با موقعیت­های گوناگون به شکل غیرارادی و هیجانی واکنش نشان ندهد، سطح تمایزیافتگی او را نشان می­دهد.

2-مثلث­ها: مثلث­ها عامل متعادل­کننده‏ی یک سیستم عاطفی است. در خلال دوره­های مختلف زندگی خانواده، زمانی که سطح اضطراب پایین و شرایط آرام است، سیستم دو نفری یا واحد دوتایی می­تواند به تبادل متقابل و آسوده‏ی احساسات مبادرت کند اما وقتی اضطراب به دلیل فشارهای روانی یا بیرونی در سیستم دوتایی به سطح معینی می­رسد، شخص سومی هم (که معمولاً نسبت به سایرین آسیب­پذیر است) وارد رابطه می­شود و به این ترتیب نقش از رابطه‏ی دوتایی به رابطه‏ی سه تایی منتقل می­گردد (ثنائی، 1380).

3-سیستم عاطفی خانواده‏ی هسته­ای: بوئن معتقد است که افراد، کسی را به عنوان همسر انتخاب می­کنند که سطح تمایزیافتگی او مشابه سطح تمایزیافتگی خودشان باشد. وقتی دو نفر با سطوح تمایزیافتگی پایین با یکدیگر ازدواج می­کنند، میزان هم­آمیختگی بالای آنها موجب می­شود که خانواده‏ی مشابه ویژگی­های خودشان را بنا کنند و در نتیجه سیستم عاطفی خانواده‏ی هسته­ای ناپایداری شکل می­گیرد که به دنبال راه­های منطقی برای کاهش تنش و ادامه‏ی اثبات خواهد بود (جلسو و فریتز، 2001). الگوهای سیستم هیجانی خانواده‏ی هسته­ای، ثبات خانواده را حفظ می­کنند. اگر اضطراب مزمن بالا باشد، خانواده یک یا چند تا از مکانیزم­های زیر را برای ثابت نگه داشتن سیستم انتخاب می­کند:

-فاصله‏ی هیجانی بین زن و شوهر

-اختلاف زناشویی

-ناتوانی هیجانی در یکی از زوج­ها

-برون­ریزی توسط یک کودک. این الگوها نسل به نسل تکرار می­شوند (یانگ و لانگ، 2006).

4-فرایند فرافکنی خانواده: تمایزیافتگی کم والدین، باعث می­شود که در موقع اضطراب، فشار روانی خود را به فرزندانشان فرافکنی کنند. به طور کلی، کودکی که بیشترین هم آمیختگی (درهم تنیدگی) را با والدینش دارد، کمترین توانایی احساس و عقل و بیشترین آسیب­پذیری را در برابر آشفتگی­ها و علائم بی­ثباتی خانواده نشان می­دهد.

5-گریز عاطفی: یک عضو خانواده، ممکن است برای اجتناب از فرافکنی، سپر بلا شدن­ها، از طریق فاصله‏ی فیزیکی، تمام ارتباطات خود را با خانواده‏ی اصلی خویش قطع کند و البته این اجتناب یا گریز نتیجه‏ی تمایزیافتگی نیست. گریز عاطفی، فریب دیگران و فرار از بند پیوندهای عاطفی حل نشده است، اما نه یک رهایی حقیقی.

6- فرآیند انتقال چندنسلی: عدم تمایزیافتگی اعضای خانواده، می­تواند از نسل­های گذشته به نسل­های جدید منتقل شود. وقتی فرافکنی­های یک کودک به دوران بزرگسالی او کشیده می­شود، به فرزندان شخص نیز منتقل می­گردد. بوئن معتقد است که با گذشت شش یا هفت نسل از زوج­های به شدت در هم تنیده، به خانواده­های شدیداً معیوبی می­رسیم که در برابر اضطراب، مستعد بروز علائم آسیب­شناختی زیادی هستند.

7-موقعیت هم والدها: بوئن، معتقد است که الگوهای تعاملی زوج­ها بین زوج­ها ممکن است مربوط به موقعیت هرکدام از آن­ها در خانواده‏ی اصلی خود باشد، مانند ترتیب تولد آنها در خانواده، زیرا در اغلب موارد، از زمان تولد، نقش­ها و عملکردهای ویژه­ای در سیستم عاطفی خانواده به عهده‏ی فرد گذاشته می­شود. برای مثال پسر ارشد خانواده ممکن است مسئولیت خواهر و برادرهایش را در خانواده به عهده داشته باشد و به همین ترتیب در آینده نیز در مقابل فرزندان خود مسئولیت­پذیر باشد.

8-واپس­روی اجتماعی: بوئن، نظریه‏ی خود را به عملکرد عاطفی جامعه نیز گسترش می­دهد. او معتقد است، جامعه نیز مانند خانواده شامل نیروهای متضادی است که او را به سوی در هم آمیختگی یا در جهت مخالف آن، یعنی فردیّت یافتن و تمایزیافتگی سوق می­دهد. در شرایط فشار مزمن، مانند رشد جمعیت یا به پایان رسیدن منابع طبیعی و در نتیجه در یک جوّ اجتماعی اضطراب­برانگیز، احتمالاً نوعی افزایش ناگهانی میل به با هم بودن و افول نیروهای معطوف به کسب فردیت وجود دارد. به نظر بوئن، ماحصل این وضعیت احتمالاً ناراحتی بیشتر و اضطراب افزون­تر اعضای جامعه است (گلدنبرگ و گلدنبرگ، 2000).

 

تمایزیافتگی:

به نظر بوئن، درجه‏ی ظهور تمایزیافتگی، که از آن با عنوان فردیّت یافتگی یا تفکیک خویشتن نیز یاد می­شود، در هر فرد بیانگر میزان توانایی او برای تمییز فرایند عقلی از فرایند احساسی (عاطفی) است که وی تجربه می­کند؛ یعنی، درجه‏ی توانایی فرد برای اجتناب از تبعیت خودکار رفتار از احساسات، بیانگر میزان تمایز یافتگی فرد است. کمال مطلوب آن نیست که فردی سرد و بی روح، شدیداً عینی­گرا، یا بی­احساس باشیم، بلکه قرار است در پی توازن و تعادل بوده و به یک تعریف یا هویت شخصی دست یابیم، امّا نه به بهای از دست دادن قابلیت ابراز ارتجالی و خودانگیخته‏ی عواطف. بوئن چنین فرض نمی­کرد که باید احساسات را فدای رفتار عقلانی کرد، همین­طور اعتقاد نداشت که لازم است ابراز عواطف را سرکوب کرد. او نگران این مسأله بود که آدمیان تحت تأثیر احساساتی باشند که از آن درک درستی ندارند. هدف اصلی تمایزیافتگی، تمایز میان احساسات و شناخت است. تمایزیافتگی در معنای بوئنی آن، بیشتر یک فرایند است تا هدفی دست یافتنی و در حکم مسیر زندگی است، نه یک حالت وجودی یا بودن (فریدمن، 1991؛به نقل از گلدنبرگ و گلدنبرگ، 1388).

همان طور که پاپرو (1990) می­گوید بهترین موقعیت برای مشاهده‏ی سطح تمایزیافتگی هر فرد عبارت است از شرایط و اوضاعی که خانواده دچار اضطراب شده است. وی معتقد است، به هر اندازه­ای که فرد می­تواند به رغم اضطراب شدید خانواده رفتار خویش را اندیشمندانه و مطابق اصول صریح و جاافتاده هدایت کند، درجه و سطح تفکیک را به نمایش گذارده است. برای نمونه دانشجویی را تصور کنید که در طی سال تحصیلی به دور از خانواده زندگی می­کند و در میانه‏ی دو نیمسال به منظور شرکت در ازدواج خواهرش به خانه می­رود. در مجموعه‏ی تنش­هایی که معمولاً حول چنین رویدادی رخ می­دهد، او تا چه اندازه به درون کینه­های خانوادگی، تبانی­ها یا آشوبهای عاطفی خانوادگی کشیده می­شود؟ درجه‏ی تمایزیافتگی این شخص را می­توان با توجه به میزان توانایی هرچه مؤثرتر او برای برخورداری و لذت بردن از شادی­های این رویداد فرخنده‏ی خانوادگی از طریق مشارکت در خانواده و در عین حال، جداسازی مؤثر خویش و کشانده نشدن در نظام عاطفی خانواده اندازه گرفت. افرادی که بیشترین امتزاج و درهم تنیدگی عاطفی را بین افکار و احساساتشان دارند ( مثلاً، اشخاص اسکیزوفرنیایی و خانواده‏ی آنها)، ضعیف­ترین کارکرد را دارند؛ آنها احتمالاً تحت سلطه‏ی واکنش­های عاطفی خودکار یا غیرارادی هستند و معمولاً حتی در برابر سطوح پایین اضطراب هم دچار بدکاری می­شوند. از آنجایی که آنان قادر به تفکیک افکار از احساسات نیستند، در تفکیک خویش از سایرین نیز مشکل دارند و لذا به سادگی در عواطف حاکم یا جاری خانواده حل می­شوند. وقتی این قبیل دلبستگی­های عاطفی خودکار در برابر خانواده دست نخورده باقی می­مانند، فرد در تفکیک خویش از خانواده و تبدیل شدن به موجودی برخوردار از کارکرد مؤثر باز می­ماند. تمایزیافتگی بالا منجر به واکنش کمتر هیجانی می­شود، چرا که افرادی که متأثر از آن هستند، می­توانند نگاهی همه جانبه نسبت به واکنش­شان داشته باشند و نه عکس­العمل ساده به موقعیت­های برخاسته از هیجان. در حقیقت آنها قادر به بازشناسی هیجانی یا عقلانی بودن افکار، هیجان­ها و رفتارها و نیز کنترل آنچه بر رفتارشان اثر می­گذارد هستند. این موضوع به آنها اجازه می­دهد که فردیت خود را در حین بودن در روابط حفظ کنند (بارتل و صباتلی، 1995؛ به نقل از گیبلمن، 2012؛ کانری، 2012).

مطلب مشابه :  علائم سرطان غدد لنفاوی (لنفوم) و روش های تشخیص و علاج اون 

افراد تمایزیافته، خودآگاهی هیجانی بهتری و تعریف مشخصی از خود و عقایدشان دارند و قادر به برقراری تعادل به میزان کافی بین آنچه احساس و فکر می­کنند، هستند و می­توانند جهت خویش را در زندگی انتخاب نمایند و در موقعیت­های شدیداً عاطفی که در بسیاری از افراد منجر به بروز رفتارهای غیرارادی و گرفتن تصمیمات نافرجام می­شود، کنترل خود را از دست ندهند و با در نظر گرفتن عقل و منطق تصمیم­گیری کنند (کانری، 2012). در مقابل، افراد تمایزنایافته که هویت فردی مستقلی ندارند، در تنش­ها و مسائل بین شخصی موجود، همراه با جو عاطفی حاکم بر محیط اطرافشان حرکت می­کنند و در نتیجه اضطراب مزمن بالایی را تجربه می­کنند و مستعد مشکلات روانشناختی و بروز نشانه­های بیماری هستند (بوئن، 1978، به نقل از اسکیان و چنگیزی، 1387؛ محسنیان و دیگران، 1386، هال، 1981؛به نقل از کانری، 2012).

بر طبق نظریه‏ی سیستم­های خانواده (بوئن، 1976؛کر و بوئن، 1988؛ مینوچین، 1984؛ به نقل از اسکورون، 2004)، افراد خودشان و کارکردشان را در انزوا تعریف نمی­کنند، بلکه ترجیحاً در بستر روابط معنی­دار با خانواده، دوستان و شریک عشقی­شان تعریف می­کنند. تمایزیافتگی خود به عنوان سطحی که فرد قادر به ایجاد توازن در: 1)کارکرد هیجانی و عقلانی و 2) صمیمیت و خودمختاری در رفتار؛ توانایی تعادل در تحصیل حس­های خودمختار و برقراری ارتباطات نزدیک با دیگران مهم و به طور بسیار برجسته، با افراد خانواده باشد، عنوان کرد (بوئن، 1978؛به نقل از اسکورون).

اریکسون بر نقش مهم افراد پیرامون نوجوان در تشخیص، حمایت و نیز شکل­گیری هویت نوجوان تأکید کرده است. اعضای خانواده در حین رشد به هویت اختصاصی و یکتای خود دست می­یابند اما باز هم به گروه خود دلبستگی دارند و لذا هویت یا تصویر جمعی خاص خود را حفظ خواهند کرد. خانواده­های برخوردار از کارکرد سالم، سوای بقای خود در قالب یک نظام، موجب شکوفایی توان بالقوه‏ی یکایک اعضای خود می­گردند، یعنی به آنها اجازه می­دهند با اعتماد و اطمینان خاطر در پی کاوشگری و خودیابی برآیند (گلدنبرگ، 1388). شواهدی وجود دارد که نشان می­دهد الگوهای خانواده‏ی اصلی، به خصوص الگوهای تمایزیافتگی، تأثیر مهمی بر اضطراب فرزندان، عملکرد اجتماعی و نشانه­های روانی جسمی دارد (پابکو، 2004، به نقل از شکیبایی و دیگران، 1385).

بوئن (1996) مفهوم “خود جمعی نامتمایز خانواده” را برگرفته از مفاهیم روان تحلیل­گری برای توضیح مفهوم “در هم­تنیدگی” عاطفی خانواده ابداع کرد. وضعیتی که در آن، نوعی وحدت عاطفی مشترک در تمام سطوح وجود دارد. به عنوان نمونه، مثال کلاسیک، رابطه‏ی هم زیستی مادر-فرزند، مشابه شدیدترین حالت این مفهوم باشد. گاه نزدیکی عاطفی به قدری شدید است که اعضای خانواده احساس می­کنند از احساسات، افکار، تخیلات و رویاهای یکدیگر باخبرند. به نظر بوئن این صمیمیت می­تواند به حالت ناخوشایند نزدیکی مفرط و نهایتا طرد متقابل بین دو عضو ختم شود. “بوئن چیزی را که در آغاز به زبان روان­کاوی، خود جمعی نامتمایز خانواده نامید، بعدها به زبان نظریه‏ی سیستم­ها، تحت عنوان “در هم آمیختگی-تمایزیافتگی” مجدداً تعریف کرد. هردو اصطلاح تأکید بوئن را بر این قضیه بیان می­دارند که بلوغ و تحقق خود نیازمند آن است که فرد از وابستگی­های عاطفی حل نشده‏ی خانواده‏ی اصلی­اش رهایی یابد” (گلدنبرگ و گلدنبرگ، 2000).

 

مقیاس نظری تمایزیافتگی بوئن:

بر اساس دیدگاه بوئن، مقیاس نظری تمایزیافتگی می­تواند درجه‏ی درهم تنیدگی یا تمایزیافتگی میان کارکردهای هیجانی (عاطفی) و عقلی هرکس را نشان دهد.

)25-0): آنهایی که در پایین­ترین سطح (25-0) قرار دارند، به لحاظ عاطفی با خانواده و دیگران درهم آمیخته­اند و در زندگی خویش، افکارشان زیردست و احساساتشان غالب است. این افراد برای خوشحال کردن دیگران تلاش می­کنند و از توانایی عقلی کمی برای تصمیم­گیری یا حل مشکلات به طور مستقل برخوردارند.

)50-25): زندگی کسانی که در دامنه‏ی (50-25) قرار دارند، هنوز هم تابع نظام عاطفی آنها و واکنش سایرین است؛ رفتار خودگردان وجود دارد، اما به منظور کسب تأیید دیگران صورت می­گیرد.

)75-50): در دامنه‏ی (75-50)، تفکر از چنان رشدی برخوردار است که در شرایط بروز فشار روانی، قرد تحت سلطه‏ی احساسات خود قرار نمی­گیرد و احساس هویت او در حد معقول پرورش یافته است.

)100-75): آن دسته از اشخاصی که کارکردی میان (100-75) دارند، دائماً افکار خود را از احساسات خویش جدا می­کنند؛ آنها بر اساس افکار خود تصمیم می­گیرند، اما قدرت آن را دارند که صمیمیت دوستی­های نزدیک را بچسبند. بوئن (1978) کسی را که در سطح (75) قرار دارد، فردی می­داند که سطح تمایزیافتگی بسیار بالایی دارد و کسانی که بالاتر از (60) هستند، درصد ناچیزی از جامعه را تشکیل می­دهند (گلدنبرگ و گلدنبرگ، 2000).

در این مقیاس، مفهوم بهنجار بودن حذف شده است. کاملاً محتمل است که عده­ای در انتهای پایینی مقیاس باشند و تعادل عاطفی زندگی خویش را حفظ کرده و عاری از نشانه­های بیماری باشند، و لذا به ظاهر، ملاک مشهور “بهنجار” بودن را داشته باشند. اما، این اشخاص نه تنها نسبت به سایرین آسیب­پذیری بیشتری در برابر فشار روانی دارند، بلکه تحت آن شرایط مستعد ظهور نشانه­هایی هستند که رهایی از آن کندتر از کسانی است که نمره‏ی بالایی در آن مقیاس می­گیرند. به طور کلی بوئن معتقد است که، سطوح تمایزیافتگی هرکس بیانگر سطح استقلال عاطفی وی از خانواده و نیز اشخاص بیرون گروه خانوادگی است. میزان تمایزیافتگی در سطوح متوسط تا بالای این مقیاس باعث می­شود که فرد امکان تعامل با دیگران را بدون ترس از درهم تنیدگی (از دست رفتن هویت در آن رابطه) داشته باشد. با اینکه تمامی روابط، از موارد ضعیف گرفته تا آنهایی که به خوبی تمایز یافته­اند، در حالت تعادل پویا به سر می­برند، هرچه تمایزیافتگی کمتر می­شود انعطاف­پذیری نیز کاهش می­یابد. هیچ کس به تمایزیافتگی کامل از خانواده‏ی خود دست نخواهد یافت، لیکن، از لحاظ مقدار تمایزی که هر فرد به آن دست می­یابد، تفاوت­های قابل ملاحظه­ای به چشم می­خورد.

کلید مولد اضطراب در خانواده­ها، ادراک یا نزدیکی خیلی زیاد یا فاصله‏ی بسیار زیاد در رابطه است. میزان اضطراب در هر خانواده با سطوح فشار روانی خارجی موجود و حساسیت­ها به زمینه­های ویژه­ای که از نسل­ها انتقال داده شده­اند، تعیین می­شود. همچنان که اعضای خانواده ظرفیت فکر کردن دائم به واکنش­هایشان به دشواری­های رابطه را ندارند، سریع­تر از روی نگرانی به خواسته­های هیجانی درک شده‏ی یک موقعیت اضطراب مزمن واکنش نشان می­دهند. در درمان بوئنی دو هدف برای کاهش اضطراب مزمن وجود دارد:

1)تسهیل آگاهی­ها در مورد چگونگی کارکردهای سیستم هیجانی

2)افزایش سطوح تمایزیافتگی، آنجا که تمرکز بر تغییر خود به جای سعی در تغییر دیگران است.

با وجود ساخت­های گوناگونی که نظریه‏ی بوئن را تشکیل می­دهند، تمایزیافتگی خود، متغیر شخصیتی است که برای رشد بالغانه (بالیده) و پیشرفت سلامت روانی بسیار حساس است (اسکوورن، 1998).

برطبق دیدگاه کر و بوئن (1978؛به نقل از کانری، 2012) تمایزیافتگی خود، پدیده‏ی طبیعی رشدی است که در تمام انسان­ها رخ می­دهد. هر انسانی سطح تمایزیافتگی خودش را دارد که به عنوان کسی که داخل خانواده‏ی مبدا­اش رشد می­کند، پرورش می­یابد. تمایزیافتگی خود به صورت گسترده­ای به عنوان یکی از عناصر بنیادی بلوغ روانی-اجتماعی، و یکی از عناصر ذاتی رشد فردی و میان فردی، مطرح شده است (لیچ و کابون، 2006؛ به نقل از مته یارد و دیگران، 2011).

ابعاد تمایزیافتگی خود:

اسکورون و فریدلندر (1998)، پایه‏ی تجربی برای چهار بعد تمایزیافتگی بوئن ارائه داده­اندکه هر دو جنبه­های درون روانی (موقعیت من و پاسخ­دهی هیجانی) و بین­فردی (گریز عاطفی و هم­جوشی با دیگران) سازه را ترکیب کرد.

سطح درون فردی تمایزیافتگی:

در سطح درون فردی، تمایزیافتگی شامل، ظرفیت تنظیم هیجانات فرد، به کارگیری بررسی متفکرانه‏ی موقعیت­ها، و تجربه‏ی راحت بودن با احساساتش می­شود. توانایی تمییز دادن افکار از احساسات و انتخاب بین هدایت شدن توسط عقلانیتش یا هیجاناتش (بوئن، 1976، 1978؛به نقل از اسکورون، 1998)، و برتری واکنش هیجانی با انعکاس متفکرانه (کنر، 2008)است. تمایزیافتگی قوی، به فرد اجازه‏ی تجربه‏ی عاطفه‏ی قوی یا تغییر جهت به آرامش، استدلال منطقی هنگام شرایط تحمیلی را می­دهد. افراد با سطح تمایزیافتگی بالاتر، انعطاف­پذیرتر، انطباق­پذیرتر و بهتر قادر به فائق آمدن بر فشار روانی هستند؛ و به خوبی سطوح هیجانی و عقلانی را توأمان با برقراری مقداری خودمختاری در حین روابط صمیمانه­شان، همگن می­کنند (اسکورون، 1998). به جای گردانده شدن با پاسخ­های خودکار سیستم هیجانی، فرد با تمایزیافتگی خوب، قادر است که بر فراز احساساتش و خودتنظیمی با انتخاب در مورد ابراز هیجانی عکس­العمل نشان دهد (بوئن، 1978؛فریدمن، 1991؛کر و بوئن، 1988: به نقل از کنر، 2008). در مقابل، افراد با تمایز یافتگی ضعیف، به واکنش هیجانی بیشتر، گرایش دارند (کر و بوئن، 1988 ص 32 به نقل از اسکورون، 1998)، آنها بقای آرامش در پاسخ به تهییج­پذیری دیگران را دشوار می­یابند. در امتزاج هیجانات و عقل، آنها به برقرای بحث­های مبتنی بر اینکه “حق با احساسات است” گرایش دارند؛ به طور خلاصه آنها در تله‏ی جهان هیجانات افتاده­اند (بوئن، 1976؛ کر، 1985؛ به نقل از اسکورون، 1998). توانایی خودتنظیمی پاسخ­های هیجانی چیزی است که امکان روابط صمیمانه را تقویت می­کند. بنابراین سطح درون فردی تمایزیافتگی خود با اداره‏ی این روابط مرتبط است.

 

 

موقعیت من:

به توانایی فرد در حفظ حس اطمینان خود در روابط نزدیک، بدون نیاز به گریز هیجانی یا هم­جوشی با دیگران برمی­گردد (گاشوی و کنستانتین، 2003؛ اسکورون و فریدلندر، 1998؛یوسفی، 2011؛ مهری و دیگران، 2011؛ لنگرودی و دیگران، 2011). موقعیت من فرد را قادر می­سازد تا هویتش را تعریف کند و به هیجانات و باورهایش متصل باشد. تمایزیافتگی بالا، فرد را قادر می­سازد تا موقعیت من در روابط داشته باشد؛ بدین معنا که مالکیت افکار و احساساتش و حفظ جهت­گیری درونی را تأیید می­کند (پله گا و رهال، 2012).

 

پاسخ­دهی هیجانی:

پاسخ­دهی هیجانی ممکن است به عنوان پریشانی هیجانی تجربه شده هنگام مواجهه با موقعیت­های هیجانی با دیگران مهم توسط فرد نامتمایزیافته تعریف شده باشد (گاشوی و کنستانتین، 2003، مته یارد و دیگران، 2011، یوسفی، 2011؛ مهری و دیگران، 2011؛ لنگرودی و دیگران، 2011). چگونگی و شدتی که افراد به محرک درونی و بیرونی واکنش نشان می­دهند، پاسخ­دهی هیجانی را نشان می­دهد (طغیان هیجانی، ناپایداری هیجانی، یا احساسات بیش از حد). افراد با سطح تمایزیافتگی پایین، واکنش های هیجانی دارند و خونسرد ماندن به تهییج پذیری دیگران را دشوار می­یابند.

سطح میان فردی تمایزیافتگی:

در زمینه‏ی میان­فردی، تمایزیافتگی به توانایی فردبرای تجربه‏ی خودمختاری از دیگران در حین صمیمیت با آنها اشاره دارد (اسکورون و فریداندر، 1998؛به نقل از پابکو و دیگران، 2006). تحقیقات نشان داده­اند که افراد بیشتر تمایز یافته تمایل دارند تا خودمختاری بیشتری را در روابطشان، بدون تجربه‏ی ترس­ها و اضطراب­های ناتوان­کننده و صمیمت بیشتر در روابط­شان، بدون غرق شدن در احساسات داشته باشند (بوئن و کر، 1988، به نقل از پابکو، 2002).

مطلب مشابه :  علائم مریضی کرون، دلیل، راه های تشخیص و علاج اون 

افرادی که بیشتر تمایز یافته­اند، واکنش هیجانی کمتری دارند، بهتر قادر به تنظیم هیجانی هستند و تحت فشار روانی بهتر فکر می­کنند و قادر به ماندن در ارتباط با دیگران مهم در حین حفظ تعریف مشخص از حس خود هم درون رابطه و هم خارج از آن هستند (بوئن، 1978؛کر و بوئن، 1988: به نقل از اسکورون و همکاران، 2004؛اسکورون و فریدلندر، 1998).

تمایزیافتگی بالاتر منجر به توانش میان فردی بالاتر، بلوغ هیجانی و پریشانی روانی پایین­تر می­شود چراکه فرد را قادر می­سازدکه تجربه‏ی برانگیختگی هیجانی در طول چالش موقعیت­های بین فردی را بهتر تعدیل کند. در مقابل، افراد با تمایزیافتگی پایین­تر در رابطه با صمیمیت و یا خودمختاری آرامش کمتری دارند، به نظر می­رسد در روابط کمتر مؤثراند؛ مشکلات بین فردی بیشتری را تجربه می­کنند، تنظیم هیجانی بسیار سختی دارند (بوئن، 1978؛ کر و بوئن، 1988: به نقل از اسکورون و دیگران، 2009)، و پریشانی روانی بیشتری را گزارش می­کنند (مثل بارلت-هرینگ و پرابس، 2004؛ کیم-اپل و دیگران، 2007؛ موری و دیگران، 2006؛ به نقل از اسکورون، 2009؛ اسکورون و فریدلندر، 1998؛ اسکورون و دیگران، 2004).

گریز عاطفی:

کناره­گیری از ارتباط (گریز عاطفی) یکی از راهکارهای سازگاری ممکن است، که توسط کسانی که اضطراب مرتبط با پاسخ­دهی هیجانی را دفع می­کنند، به کار گرفته می­شود. این راهکار به هزینه‏ی خودمختاری فردی تمام می­شود (گاشوی و کنستانتین، 2003؛ اسک. رون و فریدلندر، 1998؛ به نقل از مته یارد و دیگران، 2011؛ یوسفی، 2011؛ مهری و دیگران، 2011؛ لنگرودی و دیگران، 2011). گریز هیجانی در از خودبیگانگی (ناهمبستگی) و دوری، زمانی که فرد احساس می­کند مورد تهدید به وسیله‏ی سطح بالای از صمیمیت و احساس آسیب­پذیری بیش از حد در روابط با دیگران است نمود پیدا می­کند. مردم با سطح تمایزیافتگی پایین از غرق شدن در روابط می­ترسند و بدین گونه منجر به اتخاذ رفتارهای دفاعی می­شود، مثل گریختن از روابط، فاصله و عدم پذیرش.

 

 

هم­جوشی (امتزاج) با دیگران:

جذب در روابط (هم­جوشی با دیگران) یکی دیگر از راهکارهای سازگاری ممکن است، که توسط کسانی که اضطراب مرتبط با پاسخ­دهی هیجانی را دفع می­کنند، به کار گرفته می­شود. این راهکار نیز به هزینه‏ی خودمختاری فردی تمام می­شود (گاشوی و کنستانتین، 2003؛ اسکورون و فریدلندر، 1998؛به نقل از مته یارد و دیگران، 2011؛ یوسفی ، 2011 ، مهری و دیگران، 2011؛لنگرودی و دیگران، 2011). درهم تنیدگی یا هم­جوشی با دیگران، بازتابی از سطح بسیار شدید از درگیری هیجانی با دیگران و حس شدید به پذیرش مسئولیت واکنش­های دیگران است. سطح پایین تمایزیافتگی خود افراد منجر به گیرکردن در روابط امتزاج یافته، هنگام تجربه‏ی اضطراب می­شود (کر و بوئن، 1988؛ هرزبروان، 1991؛ به نقل از بروان، 1999؛ اسکورون، 2004؛ اسکورون و فریدلندر، 1998؛ به نقل از پلگ و رهال، 2012). درهم تنیدگی نیز مبین این است که انتخاب­های افراد، در خدمت به دست آوردن هماهنگی با سیستم اختصاص پیدا می­کند. در هم تنیدگی بین دو نفر مثل زن و شوهر، با درگیرکردن نفر سومی که از آنها حمایت می­کند، تنش را کاهش می­دهند. بنابراین، درهم تنیدگی موجب مثلث­بندی می­شود. جفت­ها، ذاتاً ناپایدارند، چرا که الزاماً موجب دوره­های عدم حساسیت و بی­تفاوتی، سایش یا کناره­گیری می­شوند. طرف مقابلی که احساس رنجش یا طرد می­کند، می­کوشد پای پدر یا مادر، فرزند یا معشوق را به عنوان نفر سوم برای حمایت از خویشتن به میان بکشد. در درگیری­های زناشویی، متداول­ترین مثلث­ها به مشکلات خانوادگی، روابط نامشروع یا مشکلات کودک می­انجامد (پروچسکا و نورکراس، 1999).

تحقیقات بوئن منجر به ارائه‏ی پیشنهاداتی در مورد این که درجات مختلف درهم تنیدگی در خانواده­ها قابل تشخیص هستند شد. “تمایزیافتگی” در مقابل، به عنوان ظرفیت افراد برای کارکرد خودکار با تصمیم­گیری به هدایت خود، هنگامی­که از نظر هیجانی به شدت با یک سیستم ارتباطی، مرتبط باقی مانده­اند (کر و بوئن، 1988؛ به نقل از بروان، 1999) عنوان می­شود. مفهوم در هم تنیدگی بوئن، به این شکل مطرح می­شود که فردی که در یک رابطه در هم تنیده قرار دارد، به خواسته­های درک شده‏ی طرف مقابل بلافاصله واکنش نشان می­دهد (مثلاً با یک عکس­العمل غیرارادی یا یک پاسخ بدون فکر) (بروان، 1999).

فرد با تمایزیافتگی بالا، پاسخ­دهی هیجانی، گریز هیجانی و درهم تنیدگی با دیگران، تمایزیافتگی پایین، درحالی­که سطوح بالای موقعیت من، تمایزیافتگی بالا را مشخص می­کند (پله گا و رهال، 2012).

فرد با تمایزیافتگی مناسب، به وسیله‏ی توانایی اداره‏ی دو خواسته‏ی رقیب که انسان باید با آن رو به رو شود، مشخص می­شود. این آرزوها عبارتند از رشد تمامیت خود شخص و در همان زمان بقای ارتباط معنادار با گروه خانواده است (بوئن، 1978؛ فریدمن، 1991؛ به نقل از کنر، 2008). بر طبق نظر بوئن، تکلیف مهم فرد در سرتاسر زندگی­اش، کشمکش داشتن در مورد این موضوع است. برخی مردم، پرورش خود یکپارچه را در برابر داشتن ارتباط بیشتر فدا می­کنند، موقعیت ارتباطی که بوئن، امتزاج (درهم تنیدگی یا هم­جوشی) هیجانی می­نامد (کنر، 2008).

تمایز بیشتر فرد را برای اتخاذ موقعیت­های “من” در روابط (مثلاً برای تأیید مالکیت افکار و احساسات خودش و استواری در جهت­گیری­های درونی­اش (توسن و فریدلندر، 2000)، تا آنجائی که صمیمیت و ارتباط با دیگران ارزشمند باشد، قادر می­سازد (بوئن، 1978؛ بوئن، 1976؛ به نقل از اسکورون، 1998). برعکس، افراد با تمایزیافتگی پایین، از نظر هیجانی منفعل می­باشند؛آرام بودن در واکنش به حساسیت دیگران برایشان سخت است (بوئن، 1976؛کر و بوئن، 1988، به نقل از اسکورون، 2004).

افراد با تمایزیافتگی بالا، خودآگاهی هیجانی بهتری دارند و قادر به برقراری تعادل به میزان کافی بین آنچه احساس و فکر می­کنند، هستند. نسبت به اینکه آنها بر اساس موقعیت­های هیجانی­شان واکنش نشان می­دهند، می­توانند بین احساساتشان از واقعیت تمایز قائل شده و در مورد رفتارشان بر اساس تفکر منطقی­شان تصمیم­گیری کنند. افراد بیشتر تمایزیافته، تمایل دارند تا سازگاری روان­شناختی بیشتری داشته باشند. روابط خوب تمایزیافته توسط سطوح اضطراب پایین، مشخص می­شوند (بوئن و کر، 1988؛کر، 1988: به نقل از اسکورون و فریدلندر، 1998). درمقابل افراد تمایز نایافته که هویت تعریف شده­ای از خود ندارند، نه فقط در باقی ماندن در فردیت­شان در طول تعاملات بین فردی (تفکر، احساس و عمل برای خودشان) مشکل دارند، همچنین در طول زمان­های فشار روانی نیز در برقرای تعادل به شیوه­ای که احساس همراه با تفکر عاقلانه داشته باشند مشکل دارند؛ و در نقش­ها و مسائل بین شخصی موجود، همراه با موج عاطفی خانواده حرکت می­کنند، اضطراب مزمن بیشتری تجربه می­کنند و تحت شرایط استرس، ناکارآمدی بیشتری از خود نشان می­دهند و نشانه­های روانی و فیزیولوژیکی بیشتری مثل خلق ملول، جسمانی کردن، اضطراب و الکلیسم را تجربه می­کنند (بوئن، 1976، 1978؛کر و بوئن، 1988؛ به نقل از اسکورون و فریدلندر؛ کانری، 2012).

 

تمایزیافتگی خود در رویکرد ساخت­نگر

نظریه ساختاری خانواده که متکی به نظریه سیستم‌هاست، بر کلیت فعال و سازمان‌یافته واحد خانواده و شیوه‌های سازمان‌یابی خانواده از طریق الگوهای تبادلی تأکید می‌ورزد. به‌طور اخص، به‌منظور درک ساختار خانواده، نقش‌ها، نظام‌های فرعی، مرزها، اتحادها و تبانی‌های خانوادگی بررسی می‌شوند. ساختارگراها توجه خاصی به الگوهای تبادلی خانواده دارند چرا که این الگوها نشانه‌ای‌ را درباره ساختار خانواده، میزان نفوذپذیری مرز خرده نظام‌های خانواده و وجود اتحاد و تبانی‌ها به دست می‌دهند. این‌ها مواردی هستند که توانایی خانواده را در جهت حفظ تعادل بین ثبات و تغییر اثر می‌گذارند. خانواده کارکردهای اصلی خود را تا حدودی از طریق سازمان‌یابی در قالب خرده نظام‌های همزمانی که اغلب آرایشی مرتبه‌ای دارند تحقق می‌بخشد. به‌طور نوعی خرده نظام‌های خانواده بر طبق جنسیت، نسل، علایق مشترک یا کارکرد ساخته می‌شوند. خرده نظام‌ها به‌عنوان اجزای ساختار خانواده هستند که برای اجرای تکالیف مختلف خانوادگی برای کارکرد خانواده ضرورت دارند. هر عضو خانواده می‌تواند همزمان عضو چند خرده نظام باشد. هر خرده نظام توسط مرزها و قواعد عضویت خاصی مشخص می‌شوند. این مرزها تعیین می‌کنند که شرکت‌کنندگان چه کسانی هستند و نقش‌هایی که در ارتباط با یکدیگر و سایر افراد خارج از این خرده نظام اعمال خواهند شد، کدامند. آن‌ها می‌توانند بر اساس ائتلاف‌های موقتی شکل بگیرند و ممکن است قواعدی برای منع ورود داشته باشند و همچنین ممکن است دیرپا باشند و مرزها کاملاً روشنی دو نسل را از یکدیگر کاملاً مشخص کنند (گلدنبرگ و گلدنبرگ، ۱۳۸۲).

مرزهای خانواده:

مرزهای درون خانواده ازلحاظ انعطاف‌پذیری یا نفوذپذیری با یکدیگر تفاوت دارند و میزان دسترسی به هر خرده نظام، ماهیت و فراوانی ارتباط و تماس میان اعضای خانواده را تعیین می‌کند (ثنایی، ۱۳۷۵). بر اساس وضوح و ابهام، خشکی و انعطاف، به‌هم‌ریختگی یا انسجام و خصمانه یا دوستانه بودن، می‌توان مرزهای متنوعی را در خانواده‌ها مشاهده کرد. برای عملکرد مناسب اعضای خانواده، باید مرزهای زیر منظومه‌ها واضح و مشخص باشد به‌طوری‌که برای اعضای هر زیر منظومه امکان اجرای نقش‌ها بدون مزاحمت فراهم باشد و درعین‌حال مرزها اجازه تماس اعضای زیر منظومه را با سایرین بدهد (بارکر، ۱۳۷۵).

 

مرزهای کاملاً مشخص:

به حفظ جدایی افراد کمک می‌کند و همزمان بر احساس تعلق به‌کل نظام صحه می‌گذارد. وضوح مرزها، با فراهم کردن حمایت و دسترسی ساده برای پیام‌رسانی و توافق بین نظام‌های فرعی در زمان لازم، بهزیستی کل خانواده را بهبود می‌بخشد و در همان حال استقلال و آزادی تجربه اعضای هر یک از این نظام‌ها را تشویق می‌کند. این مرزها آنقدر انعطاف‌پذیر هستند که محبت و حمایت و مشارکت خانوادگی به میزان لازم در دسترس هر عضو باشد.

 

مرزهای بسیار خشک و انعطاف‌ناپذیر:

باعث ایجاد سد و مانع بین خرده نظام‌ها می‌شوند در این حالت دنیای کودکان و والدین از یکدیگر جدا و متمایز هست. اعضای این خرده نظام‌ها مشتاق یا قادر به ورود به دنیای یکدیگر نیستند وقتی والدین و فرزندان نتوانند هر زمان که ایجاب کند مرز خرده نظام‌ها را تغییر دهند و یا از آن عبور کنند خود پیروی می‌تواند محفوظ بماند ولی عطوفت و آمیزش و تبادل ساده محبت با یکدیگر معمولاً از کف می‌رود.

 

 

 

 

مرزهای پراکنده:

شدیداً گنگ و نامتمایز هستند بنابراین از سوی سایر اعضای خانواده مورد تجاوز قرار می‌گیرند. در اینجا والدین کاملاً در دسترس هستند و تماس آن‌ها با فرزندان ممکن است شکل تجاوز به حریم خصوصی را به خود بگیرد. این خطر وجود دارد که فرزندان بیش‌ازحد با والدین درآمیزند و پرورش تفکر و رفتار مستقل و یا فراگیری مهارت‌های لازم برای تکوین روابط در خارج از خانواده بازبماند. بزرگسالان و فرزندان ممکن است به‌سادگی نقش‌های خود را عوض کنند و به دلیل نبودن سلسله ‌مراتب مشخص برای نسل‌ها و به همین دلیل احساس هویت اعضا برای دوران بزرگسالی با مشکل مواجه شوند.

در خانواده‌ای که کارکرد سالمی دارند مرزهای روشن به هر عضو خانواده احساس من بودن را توأم بااحساس گروهی ما ارزانی می‌دارد که همان تمایزیافتگی اعضا می‌باشد (ثنایی، ۱۳۷۵). اکثر نظام‌های خانواده در بین دو پیوستار به هم تنیدگی (مرزهای پراکنده) و گسستگی (مرزهای خشک و انعطاف‌ناپذیر) قرار می‌گیرند (گلدنبرگ و گلدنبرگ، ۱۳۸۲).

 

[1] Family Systems Theory

[2] Papero,D. V.

[3] Fusion

[4] Undifferentiated Family Ego Mass

[5] Stuck together

[6] Mature development

[7] Critical

[8] Intra psychic

[9] Position

[10] Emotional Reactivity

[11] Emotional Cut off

[12] Fusion with others

[13] Thoughtful reflection

[14] Flexible

[15] Adaptable

[16] Fused

[17] Turmoil

[18] Competence

[19] Coping

[20] Alienation

[21] Remoteness

[22] Engulfment

[23] Denial

[24] Enmeshment

[25] Disengagement